پڑھیے دفتر ۶ اس شکاری کی حکایت جو خود کو گھاس میں لپیٹے ہوئے تھا اور پھولوں کا گلدستہ ٹوپی کی طرح سر پر رکھا ہوا تھا تاکہ پرندے اسے گھاس سمجھیں، اور وہ چالاک پرندہ تھوڑی سی بو سونگھ گیا کہ یہ آدمی ہے کیونکہ میں نے اس شکل میں گھاس نہیں دیکھی، لیکن پوری طرح بو نہ سونگھ پایا، اس کے فریب میں آ گیا کیونکہ پہلی ادراک میں اسے کوئی قاطع دلیل نہیں تھی، دوسری ادراک کی چالاکی میں اسے قاطع دلیل تھی اور وہ حرص و طمع ہے خاص طور پر شدید ضرورت اور فقر کی صورت میں، نبی صلی اللہ علیہ وسلم نے فرمایا کہ کاد الفقر أن یکون کفراً (قریب ہے کہ فقر کفر ہو جائے) بیت ۴۴۷

M6:447 — رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایم / دل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم

رو به خاک آریم کز وی رسته‌ایمدل چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم
✦ اس بیت کو اردو میں پیش کریں

M6:447

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — ان کے ریکارڈ شدہ مثنوی لیکچرز سے

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: ما روی به خاک می‌آوریم، چرا که از آن رُسته‌ایم؛ پس دل را چرا در بی‌وفایان بسته‌ایم؟ معنا: این بیت پرسشی کلیدی مطرح می‌کند: در حالی که ما از خاک برخاسته‌ایم و عاقبت به آن باز می‌گردیم، چرا دل به موجودات و تعلقات ناپایدار و بی‌وفای این جهان می‌سپاریم؟

شرح

من در تحلیل این بیت کلیدی مولوی، که در دل حکایت صیاد ریاکار می‌آید، نکاتی ژرف را می‌بینم. مولوی با پرسشی بلاغی، گره‌ای وجودی را پیش رو می‌نهد: ما که از خاک برآمده‌ایم و عاقبت هم به خاک بازمی‌گردیم، چرا دل به بی‌وفایان بسته‌ایم؟ این "بی‌وفایان" کیستند و چرا مولوی با این صراحت، تعلق به آنها را مورد سؤال قرار می‌دهد؟

اولاً، باید "خاک" را فراتر از معنای تحت‌اللفظی‌اش ببینیم. درست است که بدن ما از عناصر زمینی تغذیه می‌کند و به زمین بازمی‌گردد، اما مولوی هرگز خلقت انسان از گل و خاک را به معنای لیترال و داستان‌گونه تفسیر نمی‌کند. او اسطوره‌های "گل" و "پیمانه" را صرفاً رموزی برای بیان حقیقت عمیق‌تری می‌داند. در نگرش من، و آنچه از مولوی و اقبال لاهوری می‌آموزیم، حقیقت این است که ما از دلِ "مجبورها" (ماده بی‌اختیار) به "مختارها" تبدیل شده‌ایم. روح الهی، که همان امانت اختیار است، در ما دمیده شده است. این "برخاستن از خاک" در واقع اشاره به بستر زمینیِ تولد موجودی صاحب اختیار و روح است، نه صرفاً ترکیب شیمیایی. مولانا در اینجا نگاهی اخلاقی-وجودی به این حقیقت دارد که بستر اصلی ما، چه جسمانی و چه روحانی، چیزی فراتر از تعلقات موقت این جهان است.

ثانیاً، "بی‌وفایان" به چه کسانی یا چه چیزهایی اطلاق می‌شود؟ مولوی خود پاسخ می‌دهد: "جد و خویشانمان قدیمی چار طبع / ما به خویشی آریت بستیم طمع." او این "بی‌وفایان" را در مقابل "خویشان قدیمی" یعنی چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) قرار می‌دهد؛ عناصری که در نهایت جسم ما به آنها بازمی‌گردد. اما فراتر از این، "بی‌وفایان" همه آن تعلقات، اشخاص، و دلبستگی‌های این جهانِ "پنج‌روزه" هستند که جان ما را از "یاران کهن" و عالم عقول دور می‌کنند. اینها همانند "کودکانی" هستند که در "کوچه" دنیا مشغول بازی‌اند و کودک را از خانه اصلی خود غافل می‌کنند. این تعلقات، اگرچه شیرین و دل‌فریبند، اما ذاتاً ناپایدار و زایل‌شدنی‌اند و وفایی به همراه ندارند.

من این نگاه مولوی را در تضاد با نگاه برخی دیگر از عرفا می‌بینم که بر خاک‌ساری و تواضع صرف تأکید می‌کنند. سعدی می‌گوید: "ز خاک آفریدت خداوند پاک / پس ای بنده افتادگی کن چو خاک" یا مجیرالدین بیلقانی که توصیه می‌کند "برو چو خاک تحمل کن ای فقیه." اینها استفاده‌های اخلاقی و تواضع‌طلبانه از خاک‌اند. اما مولوی از "رو به خاک آوردن" به معنای بازگشت به اصل خویشتن، از هر دو جنبه جسمی و روحی، سخن می‌گوید. او ما را فرامی‌خواند که "پیام روح" را بشنویم و فراموش نکنیم که "ما فقط جسم نیستیم، فقط خاک نیستیم، یک بُعد دیگری هم در وجود ما هست." جان ما از عالم نفوس و عقول است و هر روز از آنجا نامه می‌آید: "ای بی‌وفا... رو ز یاران کهن برتافتی؟"

بنابراین، این بیت نه یک موعظه صرف اخلاقی، بلکه ندایی وجودی برای بیداری و بازگشت به خویشتنِ حقیقی و اتصال به آنجایی است که وفای حقیقی و پایدار در آنجاست. این سؤال، پرسش از غربت و اصالت ما در این عالم ناپایدار است.

نکات کلیدی

  • بستر جسمانی ما از خاک است و به آن بازمی‌گردد، اما جوهر روح ما از عالمی والاتر می‌آید؛ ما موجوداتی با ریشه‌های دوگانه (خاکی-الهی) هستیم.
  • بی‌وفایان نمادی از تمام تعلقات و دلبستگی‌های ناپایدار و گذرا در این جهان مادی هستند که انسان را از اصل و قرار حقیقی‌اش غافل می‌کنند.
  • مولانا با این پرسش، خواننده را به خودشناسی عمیق و تفکر در ماهیت هستی فرا می‌خواند؛ اینکه اصالت ما در چیست و وفای حقیقی را باید در کجا جست.
  • از دیدگاه مولوی، آفرینش انسان از خاک صرفاً رمزی است برای پیدایش موجودی صاحب اختیار از دل ماده بی‌اختیار، نه یک روایت تحت‌اللفظی از خلقت.
  • دل بستن به بی‌وفایان، همانند بازی کودکان در کوچه است که آن‌ها را از خانه اصلی و وظایف حقیقی‌شان غافل می‌سازد؛ این جهان محلی برای بازی موقت است، نه منزلگاه ابدی.

Sources: d6-s10 · 01:00:21

به زبانِ تو — آپ کی زبان · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.