پڑھیے دفتر ۶ اس شکاری کی حکایت جو خود کو گھاس میں لپیٹے ہوئے تھا اور پھولوں کا گلدستہ ٹوپی کی طرح سر پر رکھا ہوا تھا تاکہ پرندے اسے گھاس سمجھیں، اور وہ چالاک پرندہ تھوڑی سی بو سونگھ گیا کہ یہ آدمی ہے کیونکہ میں نے اس شکل میں گھاس نہیں دیکھی، لیکن پوری طرح بو نہ سونگھ پایا، اس کے فریب میں آ گیا کیونکہ پہلی ادراک میں اسے کوئی قاطع دلیل نہیں تھی، دوسری ادراک کی چالاکی میں اسے قاطع دلیل تھی اور وہ حرص و طمع ہے خاص طور پر شدید ضرورت اور فقر کی صورت میں، نبی صلی اللہ علیہ وسلم نے فرمایا کہ کاد الفقر أن یکون کفراً (قریب ہے کہ فقر کفر ہو جائے) بیت ۴۵۶

M6:456 — شد شب و بازی او شد بی‌مدد / رو ندارد کو سوی خانه رود

شد شب و بازی او شد بی‌مددرو ندارد کو سوی خانه رود
✦ اس بیت کو اردو میں پیش کریں

M6:456

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — ان کے ریکارڈ شدہ مثنوی لیکچرز سے

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: شب شد و بازیِ او بی‌هیچ یاری به پایان رسید؛ او روی آن را ندارد که به خانه بازگردد.

معنا: این بیت وصف حال کودکی است که در گرمای بازی غافل شده و جامه‌هایش را دزد برده؛ اکنون با فرارسیدن شب (پایان عمر)، بی‌برگ‌وبار و شرمسار است و روی بازگشت به خانه (اصل و حقیقت خویش) را ندارد.

شرح

مولانا در این بیت، تصویری عمیق از ماهیت زندگی دنیا و سرنوشت انسان غافل پیش روی ما می‌نهد. داستان از کودکان بازیگوشی آغاز می‌شود که در کوچه چنان گرم بازی‌اند که از همه چیز غافل می‌شوند؛ غفلت، که به تعبیر من، با تاروپود زندگی مادی ما آمیخته است. این گرم بازی بودن، همان غفلت است، حالتی اجتناب‌ناپذیر تا زمانی که در کسوت این جهان مادی زندگی می‌کنیم. و راستش را بخواهید، مصلحت عالم به همین غفلت است؛ چرا که اگر چشمان آدمیان گشوده شود و از خواب غفلت بیدار شوند، نظام عالم بر هم خواهد خورد. غفلت یکی از رازهای حاکم بر این عالم است که گرچه فاش شده، اما به گوش کمتر کسی رسیده است.

این حکایت، رمزی از حقیقت انسان در جهان است. هر یک از ما به نوعی درگیر بازی‌ایم، از عالم تا جاهل. و در این میان، 'دزد'، یعنی 'عجل' یا مرگ، در کمین است تا 'جامه‌ها'ی ما را، که عمر و فرصت‌ها و توانایی‌های ماست، برباید. همان‌طور که مولانا می‌گوید: «آنچنان گرم و به بازی درفتاد / کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد.» شب که فرامی‌رسد، یعنی روز عمر به شامگاه می‌گراید و بازی به پایان می‌رسد، آنگاه است که انسان به تهی‌دستی خود اقرار می‌کند. اینجاست که حسرت به سراغش می‌آید، دریغ می‌خورد از عمری که در گرمای بازی به هدر رفته است.

«رو ندارد کو سوی خانه رود»، این اوج حسرت و شرمساری است. خانه‌ای که می‌تواند اصل و موطن حقیقی روح، یا همان دیدار با پروردگار باشد. این جمله نشان‌دهنده بی‌بهره‌گی از ذخیره معنوی و احساس خجالت از بازگشت به مبدأ است. این همان حقیقتی است که بسیاری از کسانی که مشرف به موت بوده‌اند، اعتراف کرده‌اند. در تحقیق‌هایی که می‌خواندم، بسیاری از آنان گفته بودند که اگر می‌دانستیم زندگی چنین است و مرگ این‌چنین در می‌رسد، هرگز این‌قدر جوش نمی‌زدیم و در غفلت نمی‌ماندیم. دعواها، تندی‌ها و غفلت‌ها همگی محصول این است که آدمی پایان حیات را نمی‌بیند و گمان می‌کند این بازی تا ابد ادامه دارد.

مولانا این مفهوم را به صورت‌های گوناگون در مثنوی تکرار می‌کند. در جای دیگری (داستان صیاد و مرغ) صیاد در توجیه خلوت‌گزینی خود می‌گوید: «خلق را من دزد جامه دیده‌ام.» او می‌گوید مردم، چه به شیوه حقیقی (ربودن کلاه و جبه) و چه به شیوه مجازی (گرفتن وقت و انرژی و فکر)، در کمین‌اند تا چیزی از او بدزدند و او را بی‌نوا رها کنند. نیم عمر از آرزوی دلستان و نیم عمر از غصه‌های دشمنان به هدر می‌رود. 'دلستان' چیزهایی است که دل ما را می‌رباید و ما را به خود مشغول می‌کند و 'دشمنان' کسانی هستند که با ایجاد غصه و رنج، عمر ما را می‌گیرند.

فشرده کلام این است که عمده مردم، همانند کودکان این بیت، «در تشخیص نیک و بد خود درمانده‌اند.» تنها «مست خدا» و «رهیده از هوا» است که به بلوغ روحی و عقلی رسیده است. در نهایت، مولانا دعوتی آشکار دارد: «خل هذا اللعب، بسک، لا تعد.» (این بازی را رها کن، کافی است، دیگر بازنگرد.) این دعوت، در واقع دعوت به نوعی «نگاه درجه دوم» و «مایندفولنس» (ذهن‌آگاهی) است؛ یعنی آدم به زندگی از بیرون نگاه کند، تماشاگر بازی زندگی خود باشد، نه صرفاً بازیگر. این نگاه بیرونی و از ارتفاع به کاری که می‌کنیم، نهایت اهمیت را دارد و در واقع دروازه خروج از غفلت است. گرچه این پرده‌های غفلت تودرتو هستند و خارج شدن از یکی به معنای ورود به دیگری است، اما با مدد بزرگانی چون مولانا می‌توان پاره‌ای از این پرده‌ها را درید تا به سوی زندگی دیگر و بیداری کامل در جهان دیگر گام نهاد.

نکات کلیدی

  • زندگی دنیا به مثابه بازی‌ای فریبنده است که انسان را از حقیقت و آماده‌سازی برای بازگشت به اصل خویش غافل می‌کند.
  • غفلت از ماهیت موقت حیات و فرارسیدن «شب» (مرگ)، سبب می‌شود که انسان عمر خود را به بطالت بگذراند و ذخیره‌ای معنوی نیندوزد.
  • «رو ندارد کو سوی خانه رود» نماد شرمساری و حسرت در لحظه پایان عمر است، وقتی که فرد تهی‌دست و بی‌بهره از اعمال شایسته می‌ماند.
  • مولانا تاکید می‌کند که «غفلت» حالتی فراگیر و اجتناب‌ناپذیر در این عالم است، اما آگاهی از آن خود گامی مهم در مسیر بیداری است.
  • دعوت به «خل هذا اللعب» به معنای تمرین «نگاه درجه دوم» یا «مایندفولنس» است؛ خروج از بازی و تماشاگر زندگی خود بودن.
  • تجارب نزدیک به مرگ نشان می‌دهد که حسرت بر غفلت‌های گذشته و بی‌توجهی به پایان حیات، یکی از دردهای مشترک آدمیان است.

Sources: d6-s11 · 00:03:20 d6-s11 · 00:04:59 d6-s11 · 01:07:24 d6-s10 · 00:56:22

به زبانِ تو — آپ کی زبان · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.