دیوانِ شمس غزل ۳۰۸۴ بیت ۳ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۸۴

  1. سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری

G3084:3

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 به جان تو که بگویی وطن کجا داری·که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
  2. 2 چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز·که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
  3. 3 سماع باره نبودم تو از رهم بردی·به مکر راه زن صد هزار طراری
  4. 4 به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده‌ست·به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
  5. 5 به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن·ز باد هم چه ربودی که می‌کند زاری
  6. 6 به کوه‌ها چه سپردی که گنج ساز شدند·به بحرها تو بیاموختی گهرباری
  7. 7 به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست·به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
  8. 8 چگونه از کف غم می‌رهانیم در خواب·چگونه در غم وا می‌کشی به بیداری
  9. 9 به مثل خواب هزاران طریق و چاره‌استت·که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
  10. 10 چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا·ز خار رست کسی که سرش تو می‌خاری
  11. 11 به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک·چه داده‌ای تو که بی‌پر کنند طیاری
  12. 12 به ذره‌های پرنده چه نغمه از تو رسید·که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
  13. 13 دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی·چنانک با تو همی‌پیچد او به مکاری
  14. 14 دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک·نه‌های و هوی بماند نه زور و رهواری
  15. 15 خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار·کشان کشان تو مرا سوی گفت می‌آری

ganjoor: sh3084 · public domain