دیوانِ شمس غزل ۳۹۱ بیت ۷ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۳۹۱

  1. گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست

G391:7

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست·وان حیات باصفای باوفا مست آمدست
  2. 2 گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش·کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست
  3. 3 آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند·ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست
  4. 4 می‌فریبم مست خود را او تبسم می‌کند·کاین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
  5. 5 آن کسی را می‌فریبی کز کمینه حرف او·آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست
  6. 6 گفتمش گر من بمیرم تو رسی بر گور من·برجهم از گور خود کان خوش لقا مست آمدست
  7. 7 گفت آن کاین دم پذیرد کی بمیرد جان او·با خدا باقی بود آن کز خدا مست آمدست
  8. 8 عشق بی‌چون بین که جان را چون قدح پر می‌کند·روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست
  9. 9 یار ما عشق است و هر کس در جهان یاری گزید·کز الست این عشق بی‌ما و شما مست آمدست

ganjoor: sh391 · public domain