دیوانِ شمس غزل ۶۲۱ بیت ۵ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۶۲۱

  1. در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید

G621:5

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید·تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
  2. 2 شد حامله هر ذره از تابش روی او·هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید
  3. 3 در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی·تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید
  4. 4 گر گوهر و مرجانی جز خرد مشو این جا·زیرا که در این حضرت جز ذره نمی‌شاید
  5. 5 در گوهر جان بنگر اندر صدف این تن·کز دست گران جانی انگشت همی‌خاید
  6. 6 چون جان بپرد از تو این گوهر زندانی·چون ذره به اصلش شد خوانیش ولی ناید
  7. 7 ور سخت شود بندش در خون بزند نقبی·عمری برود در خون موییش نیالاید
  8. 8 جز تا به چه بابل او را نبود منزل·تا جان نشود جادو جایی بنیاساید
  9. 9 تبریز ز برج تو گر تابد شمس الدین·هم ابر شود چون مه هم ماه درافزاید

ganjoor: sh621 · public domain