پڑھیے› دفتر ۴› حصہ ۱۲۹ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو میافتم در راه رفتن تو کم در روی میآیی این چراست و جواب گفتن شتر او را
خچر کی اونٹ سے شکایت کی کہانی کہ میں راستے میں بہت گرتا ہوں اور تم کم گرتے ہو، یہ کیوں ہے؟ اور اونٹ کا اسے جواب دینا
- M4:3373 اشتری را دید روزی استریچونک با او جمع شد در آخری
- M4:3374 گفت من بسیار میافتم برودر گریوه و راه و در بازار و کو
- M4:3375 خاصه از بالای که تا زیر کوهدر سر آیم هر زمانی از شکوه
- M4:3376 کم همیافتی تو در رو بهر چیستیا مگر خود جان پاکت دولتیست
- M4:3377 در سر آیم هر دم و زانو زنمپوز و زانو زان خطا پر خون کنم
- M4:3378 کژ شود پالان و رختم بر سرموز مکاری هر زمان زخمی خورم
- M4:3379 همچو کم عقلی که از عقل تباهبشکند توبه بهر دم در گناه
- M4:3380 مسخرهٔ ابلیس گردد در زمناز ضعیفی رای آن توبهشکن
- M4:3381 در سر آید هر زمان چون اسپ لنگکه بود بارش گران و راه سنگ
- M4:3382 میخورد از غیب بر سر زخم اواز شکست توبه آن ادبارخو
- M4:3383 باز توبه میکند با رای سستدیو یک تف کرد و توبهش را سکست
- M4:3384 ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنانکه به خواری بنگرد در واصلان
- M4:3385 ای شتر که تو مثال مؤمنیکم فتی در رو و کم بینی زنی
- M4:3386 تو چه داری که چنین بیآفتیبیعثاری و کم اندر رو فتی
- M4:3387 گفت گرچه هر سعادت از خداستدر میان ما و تو بس فرقهاست
- M4:3388 سر بلندم من دو چشم من بلندبینش عالی امانست از گزند
- M4:3389 از سر که من ببینم پای کوههر گو و هموار را من توه توه
- M4:3390 همچنانک دید آن صدر اجلپیش کار خویش تا روز اجل
- M4:3391 آنچ خواهد بود بعد بیست سالداند اندر حال آن نیکو خصال
- M4:3392 حال خود تنها ندید آن متقیبلک حال مغربی و مشرقی
- M4:3393 نور در چشم و دلش سازد سکنبهر چه سازد پی حب الوطن
- M4:3394 همچو یوسف کو بدید اول به خوابکه سجودش کرد ماه و آفتاب
- M4:3395 از پس ده سال بلک بیشترآنچ یوسف دیده بُد بر کرد سر
- M4:3396 نیست آن ینظر به نور الله گزافنور ربانی بود گردون شکاف
- M4:3397 نیست اندر چشم تو آن نور روهستی اندر حس حیوانی گرو
- M4:3398 تو ز ضعف چشم بینی پیش پاتو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا
- M4:3399 پیشوا چشمست دست و پای راکو ببیند جای را ناجای را
- M4:3400 دیگر آنک چشم من روشنترستدیگر آنک خلقت من اطهرست
- M4:3401 زانک هستم من ز اولاد حلالنه ز اولاد زنا و اهل ضلال
- M4:3402 تو ز اولاد زنایی بیگمانتیر کژ پرد چو بد باشد کمان