پڑھیے› دفتر ۴› حصہ ۱۳۱ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر میکنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر میکنیم خون صاف است
قبطی کا سبطی سے التجا کرنا کہ ایک گھڑا اپنے ارادے سے نیل سے بھر کر میرے ہونٹوں پر رکھو تاکہ میں اسے پی لوں، دوستی اور بھائی چارے کے حق میں، کیونکہ جو گھڑا تم سبطی اپنے لیے نیل سے بھرتے ہو وہ صاف پانی ہوتا ہے، اور جو گھڑا ہم قبطی بھرتے ہیں وہ صاف خون ہوتا ہے
- M4:3427 من شنیدم که در آمد قبطییاز عطش اندر وثاق سبطیی
- M4:3428 گفت هستم یار و خویشاوند توگشتهام امروز حاجتمند تو
- M4:3429 زانک موسی جادوی کرد و فسونتا که آب نیل ما را کرد خون
- M4:3430 سبطیان زو آب صافی میخورندپیش قبطی خون شد آب از چشمبند
- M4:3431 قبط اینک میمرند از تشنگیاز پی ادبار خود یا بدرگی
- M4:3432 بهر خود یک طاس را پر آب کنتا خورد از آبت این یار کهن
- M4:3433 چون برای خود کنی آن طاس پرخون نباشد آب باشد پاک و حر
- M4:3434 من طفیل تو بنوشم آب همکه طفیلی در تبع بِجهَد ز غم
- M4:3435 گفت ای جان و جهان خدمت کنمپاس دارم ای دو چشم روشنم
- M4:3436 بر مراد تو روم شادی کنمبندهٔ تو باشم آزادی کنم
- M4:3437 طاس را از نیل او پر آب کردبر دهان بنهاد و نیمی را بخورد
- M4:3438 طاس را کژ کرد سوی آبخواهکه بخور تو هم شد آن خون سیاه
- M4:3439 باز ازین سو کرد کژ خون آب شدقبطی اندر خشم و اندر تاب شد
- M4:3440 ساعتی بنشست تا خشمش برفتبعد از آن گفتش کای صمصام زفت
- M4:3441 ای برادر این گره را چاره چیستگفت این را او خورد کو متقیست
- M4:3442 متقی آنست کو بیزار شداز ره فرعون و موسیوار شد
- M4:3443 قوم موسی شو بخور این آب راصلح کن با مه ببین مهتاب را
- M4:3444 صدهزاران ظلمتست از خشم توبر عبادالله اندر چشم تو
- M4:3445 خشم بنشان چشم بگشا شاد شوعبرت از یاران بگیر استاد شو
- M4:3446 کی طفیل من شوی در اغترافچون ترا کفریست همچون کوه قاف
- M4:3447 کوه در سوراخ سوزن کی رودجز مگر که آن رشتهٔ یکتا شود
- M4:3448 کوه را که کن به استغفار و خوشجام مغفوران بگیر و خوش بکش
- M4:3449 تو بدین تزویر چون نوشی از آنچون حرامش کرد حق بر کافران
- M4:3450 خالق تزویر تزویر تراکی خرد ای مفتری مفترا
- M4:3451 آل موسی شو که حیلت سود نیستحیلهات باد تهی پیمودنیست
- M4:3452 زهره دارد آب کز امر صمدگردد او با کافران آبی کند
- M4:3453 یا تو پنداری که تو نان میخوریزهر مار و کاهش جان میخوری
- M4:3454 نان کجا اصلاح آن جانی کندکو دل از فرمان جانان بر کند
- M4:3455 یا تو پنداری که حرف مثنویچون بخوانی رایگانش بشنوی
- M4:3456 یا کلام حکمت و سر نهاناندر آید زغبه در گوش و دهان
- M4:3457 اندر آید لیک چون افسانههاپوست بنماید نه مغز دانهها
- M4:3458 در سر و رو در کشیده چادریرو نهان کرده ز چشمت دلبری
- M4:3459 شاهنامه یا کلیله پیش توهمچنان باشد که قرآن از عتو
- M4:3460 فرق آنگه باشد از حق و مجازکه کند کحل عنایت چشم باز
- M4:3461 ورنه پشک و مشک پیش اخشمیهر دو یکسانست چون نبود شمی
- M4:3462 خویشتن مشغول کردن از ملالباشدش قصد از کلام ذوالجلال
- M4:3463 کاتش وسواس را و غصه رازان سخن بنشاند و سازد دوا
- M4:3464 بهر این مقدار آتش شاندنآب پاک و بول یکسان شد به فن
- M4:3465 آتش وسواس را این بول و آبهر دو بنشانند همچون وقت خواب
- M4:3466 لیک گر واقف شوی زین آب پاککه کلام ایزدست و روحناک
- M4:3467 نیست گردد وسوسه کلی ز جاندل بیابد ره به سوی گلستان
- M4:3468 زانک در باغی و در جویی پردهر که از سر صحف بویی برد
- M4:3469 یا تو پنداری که روی اولیاآنچنان که هست میبینیم ما
- M4:3470 در تعجب مانده پیغامبر از آنچون نمیبینند رویم مؤمنان
- M4:3471 چون نمیبینند نور روم خلقکه سبق بردست بر خورشید شرق
- M4:3472 ور همیبینند این حیرت چراستتا که وحی آمد که آن رو در خفاست
- M4:3473 سوی تو ماهست و سوی خلق ابرتا نبیند رایگان روی تو گبر
- M4:3474 سوی تو دانهست و سوی خلق دامتا ننوشد زین شراب خاص عام
- M4:3475 گفت یزدان که تراهم ینظروننقش حمامند هم لا یبصرون
- M4:3476 مینماید صورت ای صورتپرستکه آن دو چشم مردهٔ او ناظرست
- M4:3477 پیش چشم نقش میآری ادبکو چرا پاسم نمیدارد عجب
- M4:3478 از چه پس بیپاسخست این نقش نیککه نمیگوید سلامم را علیک
- M4:3479 مینجنباند سر و سبلت ز جودپاس آنک کردمش من صد سجود
- M4:3480 حق اگر چه سر نجنباند برونپاس آن ذوقی دهد در اندرون
- M4:3481 که دو صد جنبیدن سر ارزد آنسر چنین جنباند آخر عقل و جان
- M4:3482 عقل را خدمت کنی در اجتهادپاس عقل آنست که افزاید رشاد
- M4:3483 حق نجنباند به ظاهر سر ترالیک سازد بر سران سرور ترا
- M4:3484 مر ترا چیزی دهد یزدان نهانکه سجود تو کنند اهل جهان
- M4:3485 آنچنان که داد سنگی را هنرتا عزیز خلق شد یعنی که زر
- M4:3486 قطرهٔ آبی بیابد لطف حقگوهری گردد برد از زر سبق
- M4:3487 جسم خاکست و چو حق تابیش داددر جهانگیری چو مه شد اوستاد
- M4:3488 هین طلسمست این و نقش مرده استاحمقان را چشمش از ره برده است
- M4:3489 مینماید او که چشمی میزندابلهان سازیدهاند او را سند