پڑھیے دفتر ۶ حصہ ۱۵ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد

اس چوکیدار کی حکایت جو خاموش رہا یہاں تک کہ چور تاجروں کا سارا سامان لے گئے، اس کے بعد وہ شور مچانے لگا اور چوکیداری کرنے لگا

  1. M6:542 پاسبانی خفت و دزد اسباب بردرختها را زیر هر خاکی فشرد
  2. M6:543 روز شد بیدار شد آن کارواندید رفته رخت و سیم و اشتران
  3. M6:544 پس بدو گفتند ای حارس بگوکه چه شد این رخت و این اسباب کو
  4. M6:545 گفت دزدان آمدند اندر نقابرختها بردند از پیشم شتاب
  5. M6:546 قوم گفتندش که ای چو تل ریگپس چه می‌کردی کیی ای مردریگ
  6. M6:547 گفت من یک کس بدم ایشان گروهبا سلاح و با شجاعت با شکوه
  7. M6:548 گفت اگر در جنگ کم بودت امیدنعره‌ای زن کای کریمان برجهید
  8. M6:549 گفت آن دم کارد بنمودند و تیغکه خمش ورنه کشیمت بی‌دریغ
  9. M6:550 آن زمان از ترس بستم من دهاناین زمان هیهای و فریاد و فغان
  10. M6:551 آن زمان بست آن دمم که دم زنماین زمان چندانک خواهی هی کنم
  11. M6:552 چونک عمرت برد دیو فاضحهبی‌نمک باشد اعوذ و فاتحه
  12. M6:553 گرچه باشد بی‌نمک اکنون حنینهست غفلت بی‌نمک‌تر زان یقین
  13. M6:554 هم‌چنین هم بی‌نمک می‌نال نیزکه ذلیلان را نظر کن ای عزیز
  14. M6:555 قادری بی‌گاه باشد یا به گاهاز تو چیزی فوت کی شد ای اله
  15. M6:556 شاه لا تاسوا علی ما فاتکمکی شود از قدرتش مطلوب گم