沙姆斯集› 抒情詩 1640› 詩節 3 ← 上一節 · 下一節 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۱۶۴۰
- گفتهای جان دهمت نان جوین می ندهی بیخبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
G1640:3
您的語言
尚無你的語言譯文——此乃為全詩一併生成:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此節評註
尚未寫就——此為對此詩節在全詩脈絡中的細讀:
全詩 ↗
- 1 گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم·وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
- 2 این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار·کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
- 3 گفتهای جان دهمت نان جوین می ندهی·بیخبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
- 4 گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت·دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
- 5 متفرق شود اجزای تو هنگام اجل·تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
- 6 منشی روز و شبم نیست شود هست کنم·پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
- 7 هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح·پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
- 8 هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است·پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
- 9 تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم·در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
- 10 گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است·چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
- 11 طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا·پیش از آن که بروم نظم غزلها نکنم
ganjoor: sh1640 · public domain