بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن
描述那個遠視的盲人、耳尖的聾子和長袍赤身者
- M3:2628 کر اَمَل را دان که مرگ ما شنیدمرگ خود نشنید و نقل خود ندید
- M3:2629 حرص نابیناست بیند مو بهموعیب خلقان و بگوید کو بهکو
- M3:2630 عیب خود یک ذره چشم کور اومینبیند گرچه هست او عیبجو
- M3:2631 عور میترسد که دامانش بُرنددامن مرد برهنه چون درند
- M3:2632 مَرد دنیا مفلس است و ترسناکهیچ او را نیست، از دزدانش باک
- M3:2633 او برهنه آمد و عریان رودوز غم دزدش جگر خون میشود
- M3:2634 وقت مرگش که بود صد نوحه بیشخنده آید جانش را زین ترس خویش
- M3:2635 آن زمان داند غنی کش نیست زرهم ذکی داند که او بُد بیهنر
- M3:2636 چون کنارِ کودکی پُر از سفالکو بر آن لرزان بود چون ربِ مال
- M3:2637 گر ستانی پارهای گریان شودپاره گر بازش دهی خندان شود
- M3:2638 چون نباشد طفل را دانش دِثارگریه و خندهش ندارد اعتبار
- M3:2639 محتشم چون عاریت را مِلک دیدپس بر آن مال دروغین میطپید
- M3:2640 خواب میبیند که او را هست مالترسد از دزدی که برباید جوال
- M3:2641 چون ز خوابش بر جهاند گوشکشپس ز ترس خویش تسخر آیدش
- M3:2642 همچنان لرزانی این عالِمانکه بودشان عقل و علم این جهان
- M3:2643 از پی این عاقلان ذو فنونگفت ایزد در نُبی، لا یعلمون
- M3:2644 هر یکی ترسان ز دزدیِ کسیخویشتن را علم پندارد بسی
- M3:2645 گوید او که روزگارم میبرندخود ندارد روزگار سودمند ❋
- M3:2646 گوید از کارم بر آوردند خلقغرق بیکاریست جانش تابه حلق ❋
- M3:2647 عور ترسان که منم دامن کشانچون رهانم دامن از چنگالشان
- M3:2648 صد هزاران فضل داند از علومجان خود را مینداند آن ظَلوم
- M3:2649 داند او خاصیت هر جوهریدر بیان جوهر خود چون خری
- M3:2650 که همیدانم یجوز و لایجوزخود ندانی تو یجوزی یا عجوز ❋
- M3:2651 این روا و آن ناروا دانی ولیکتو روا یا ناروایی بین تو نیک
- M3:2652 قیمت هر کاله میدانی که چیستقیمت خود را ندانی احمقیست
- M3:2653 سعدها و نحسها دانستهایننگری سعدی تو یا ناشستهای
- M3:2654 جان جمله علمها اینست اینکه بدانی من کیم در یوم دین ❋
- M3:2655 آن اصول دین بدانستی ولیکبنگر اندر اصل خود گر هست نیک
- M3:2656 از اصولَینَت اصول خویش بهکه بدانی اصل خود ای مرد مِه ❋