بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حق
一個故事,講述一位長老洞悉門徒的貪婪和意圖,於是口頭勸誡他,並在勸誡中,依據真主的命令,賦予他信任真主的力量。
- M5:2836 شیخ میشد با مریدی بیدرنگسوی شهری نان بدانجا بود تنگ
- M5:2837 ترس جوع و قحط در فکر مریدهر دمی میگشت از غفلت پدید
- M5:2838 شیخ آگه بود و واقف از ضمیرگفت او را چند باشی در زحیر
- M5:2839 از برای غصهٔ نان سوختیدیدهٔ صبر و توکل دوختی
- M5:2840 تو نهای زان نازنینان عزیزکه ترا دارند بیجوز و مویز
- M5:2841 جوع رزق جان خاصان خداستکی زبون همچو تو گیج گداست
- M5:2842 باش فارغ تو از آنها نیستیکه درین مطبخ تو بینان بیستی
- M5:2843 کاسه بر کاسهست و نان بر نان مداماز برای این شکمخواران عام
- M5:2844 چون بمیرد میرود نان پیش پیشکای ز بیم بینوایی کشته خویش
- M5:2845 تو برفتی ماند نان برخیز گیرای بکشته خویش را اندر زحیر
- M5:2846 هین توکل کن ملرزان پا و دسترزق تو بر تو ز تو عاشقترست
- M5:2847 عاشقست و میزند او مولمولکه ز بیصبریت داند ای فضول
- M5:2848 گر تو را صبری بدی رزق آمدیخویشتن چون عاشقان بر تو زدی
- M5:2849 این تب لرزه ز خوف جوع چیستدر توکل سیر میتانند زیست