بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری میکرد گفتندش چه خوردهای کی گیج شدهای و یاوه میگویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند
關於某人自稱先知的故事。人們對他說:「你吃了什麼,讓你如此昏頭,胡言亂語?」他回答說:「如果我能找到吃的,我就不會昏頭,也不會胡言亂語。因為任何美好的言語,若對不配之人說出,便成了胡言亂語,儘管在那些胡言亂語中他們受命而為。」
- M5:1118 آن یکی میگفت من پیغامبرماز همه پیغامبران فاضلترم
- M5:1119 گردنش بستند و بردندش به شاهکین همی گوید رسولم از اله
- M5:1120 خلق بر وی جمع چون مور و ملخکه چه مکرست و چه تزویر و چه فخ
- M5:1121 گر رسول آنست که آید از عدمما همه پیغامبریم و محتشم
- M5:1122 ما از آنجا آمدیم اینجا غریبتو چرا مخصوص باشی ای ادیب
- M5:1123 نه شما چون طفل خفته آمدیتبیخبر از راه وز منزل بدیت
- M5:1124 از منازل خفته بگذشتید و مستبیخبر از راه و از بالا و پست
- M5:1125 ما به بیداری روان گشتیم و خوشاز ورای پنج و شش تا پنج و شش
- M5:1126 دیده منزلها ز اصل و از اساسچون قلاووز آن خبیر و رهشناس
- M5:1127 شاه را گفتند اشکنجهش بکنتا نگوید جنس او هیچ این سخن
- M5:1128 شاه دیدش بس نزار و بس ضعیفکه به یک سیلی بمیرد آن نحیف
- M5:1129 کی توان او را فشردن یا زدنکه چو شیشه گشته است او را بدن
- M5:1130 لیک با او گویم از راه خوشیکه چرا داری تو لاف سر کشی
- M5:1131 که درشتی ناید اینجا هیچ کارهم به نرمی سر کند از غار مار
- M5:1132 مردمان را دور کرد از گرد ویشه لطیفی بود و نرمی ورد وی
- M5:1133 پس نشاندش باز پرسیدش ز جاکه کجا داری معاش و ملتجی
- M5:1134 گفت ای شه هستم از دار السلامآمده از ره درین دار الملام
- M5:1135 نه مرا خانهست و نه یک همنشینخانه کی کردست ماهی در زمین
- M5:1136 باز شه از روی لاغش گفت بازکه چه خوردی و چه داری چاشتساز
- M5:1137 اشتهی داری چه خوردی بامدادکه چنین سرمستی و پر لاف و باد
- M5:1138 گفت اگر نانم بدی خشک و طریکی کنیمی دعوی پیغامبری
- M5:1139 دعوی پیغامبری با این گروههمچنان باشد که دل جستن ز کوه
- M5:1140 کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجستفهم و ضبط نکتهٔ مشکل نجست
- M5:1141 هر چه گویی باز گوید که همانمیکند افسوس چون مستهزیان
- M5:1142 از کجا این قوم و پیغام از کجااز جمادی جان کرا باشد رجا
- M5:1143 گر تو پیغام زنی آری و زرپیش تو بنهند جمله سیم و سر
- M5:1144 که فلان جا شاهدی میخواندتعاشق آمد بر تو او میداندت
- M5:1145 ور تو پیغام خدا آری چو شهدکه بیا سوی خدا ای نیکعهد
- M5:1146 از جهان مرگ سوی برگ روچون بقا ممکن بود فانی مشو
- M5:1147 قصد خون تو کنند و قصد سرنه از برای حمیت دین و هنر