閱讀 卷 6 章節 82 ← 上一節 · 下一節 →

بخش ۸۲ - مثل

譬喻

  1. M6:2464 سوی جامع می‌شد آن یک شهریارخلق را می‌زد نقیب و چوبدار
  2. M6:2465 آن یکی را سر شکستی چوب‌زنو آن دگر را بر دریدی پیرهن
  3. M6:2466 در میانه بی‌دلی ده چوب خوردبی‌گناهی که برو از راه برد
  4. M6:2467 خون چکان رو کرد با شاه و بگفتظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت
  5. M6:2468 خیر تو این است جامع می‌رویتا چه باشد شر و وزرت ای غوی
  6. M6:2469 یک سلامی نشنود پیر از خسیتا نپیچد عاقبت از وی بسی
  7. M6:2470 گرگ دریابد ولی را به بودزانک دریابد ولی را نفس بد
  8. M6:2471 زانک گرگ ارچه که بس استمگریستلیکش آن فرهنگ و کید و مکر نیست
  9. M6:2472 ورنه کی اندر فتادی او به داممکر اندر آدمی باشد تمام
  10. M6:2473 گفت قج با گاو و اشتر ای رفاقچون چنین افتاد ما را اتفاق
  11. M6:2474 هر یکی تاریخ عمر ابدا کنیدپیرتر اولیست باقی تن زنید
  12. M6:2475 گفت قج مرج من اندر آن عهودبا قج قربان اسمعیل بود
  13. M6:2476 گاو گفتا بوده‌ام من سال‌خوردجفت آن گاوی کش آدم جفت کرد
  14. M6:2477 جفت آن گاوم که آدم جد خلقدر زراعت بر زمین می‌کرد فلق
  15. M6:2478 چون شنید از گاو و قج اشتر شگفتسر فرود آورد و آن را برگرفت
  16. M6:2479 در هوا بر داشت آن بند قصیلاشتر بختی سبک بی‌قال و قیل
  17. M6:2480 که مرا خود حاجت تاریخ نیستکین چنین جسمی و عالی گردنیست
  18. M6:2481 خود همه کس داند ای جان پدرکه نباشم از شما من خردتر
  19. M6:2482 داند این را هرکه ز اصحاب نهاستکه نهاد من فزون‌تر از شماست
  20. M6:2483 جملگان دانند کین چرخ بلندهست صد چندان که این خاک نژند
  21. M6:2484 کو گشاد رقعه‌های آسمانکو نهاد بقعه‌های خاکدان