沙姆斯集› 嘎扎勒 410› 诗联 3 ← 上一页 · 下一页 →
沙姆斯集 · غزل شمارهٔ ۴۱۰
- در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
G410:3
你的语言
尚无你所用语言的译文——译文是为整首嘎扎勒生成的:
ai-draft · gemini-2.5-pro
此联解说
尚未写就——此联在其嘎扎勒中的精读解说:
嘎扎勒全文 ↗
- 1 دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست·آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
- 2 آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک·چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
- 3 در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا·تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
- 4 شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی·این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
- 5 تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست·گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
- 6 گوهر آینه جان همه در ساده دلیست·میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
- 7 زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو·که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
- 8 خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است·کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
- 9 چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ·پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
- 10 روش عشق روش بخش بود بیپا را·خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
- 11 در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود·فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
- 12 همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند·زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
- 13 بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی·عشق را چند بیانها است که فوق سخنست
ganjoor: sh410 · public domain