اقرأ دفتر ١ إرسال الملك الرسل إلى سمرقند لإحضار الصائغ بيت ٢٠٨

M1:208 — خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او

خون دوید از چشم همچون جوی اودشمن جان وی آمد روی او
✦ اعرض هذا البيت بـ العربية

M1:208

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — من محاضراته المسجلة عن المثنوي

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: خون از چشم او همچون جوی روان شد؛ روی او، همان زیبایی‌اش، دشمن جانش گشت. معنا: این بیت به سرنوشت زرگر اشاره دارد و بیان می‌کند که چگونه زیبایی ظاهری (روی او)، که اساس عشقش با کنیزک بود، در نهایت به سبب زوالش، بلای جان او شد و به رنج و نابودی‌اش انجامید.

شرح

ببینید، این بیت تصویری است دردناک اما حقیقی از فرجام عشق‌هایی که بر بنیانی سست بنا می‌شوند. مولانا اینجا زرگر را نشان می‌دهد که زیبایی‌اش، همان چیزی که کنیزک را به او دلبسته بود و شاه را به فریب او کشانده بود، اکنون خود بلای جانش شده است. «روی او» که مایهٔ فخر بود، «دشمن جان وی آمد». این سرنوشت او، شاهدی است بر آن حکم کلی مولوی که می‌فرماید: «عشق‌هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود.»

«رنگ» یعنی صفت عارضی، یعنی آنچه به ظاهر تعلق دارد؛ زیبایی چهره، مال و منال، جاه و مقام. اینها همه رنگ‌اند، زودگذر، زایل‌شونده. عشقی که به این رنگ‌ها بسته شود، لاجرم با زوال رنگ، خود نیز رو به زوال می‌نهد و سرانجام به رسوایی و ننگ می‌انجامد. این نه فقط دربارهٔ عشق‌های انسانی است، بلکه یک قاعدهٔ هستی‌شناسانه است. هر آنچه فانی و «مرده» است – به تعبیر مولانا، هر آنچه بقا ندارد – نمی‌تواند مبنای عشقی پایدار باشد. «زان که عشق مردگان پاینده نیست / زان که مرده سوی ما آینده نیست.» چون آن مرده می‌رود، دیگر باز نمی‌گردد. اما عشق راستین، عشقی است که به «زندهٔ باقی» بسته شود، به آن «حیّ لا یموت» که نه تنها خود پایدار است، بلکه به عاشق نیز حیات ابدی و فزاینده می‌بخشد: «عشق آن زنده گزین کو باقی است / وز شراب جان‌فزایت ساقی است.»

و این فقط قصهٔ زرگر نیست؛ مولانا بلافاصله این را به حکایاتی جهانی تعمیم می‌دهد: «دشمن طاووس آمد پر او»، آن پرهای زیبا که موجب شکارش می‌شود؛ «من آن آهوم کز ناف من / ریخت آن صیاد خون صاف من»، نافه‌ای که بهایش جان آهو است؛ روباهی که پوستینش دشمن اوست، و پیلی که عاجش بلای جانش. در همه اینها، آنچه مایهٔ آراستگی یا منبع سود است، از سویی دیگر می‌تواند به سبب طمع دیگران یا ضعف خود، مایهٔ هلاکت شود. این نشان می‌دهد که هر جذابیتی در عالم، اگر با بصیرت روحانی همراه نباشد، می‌تواند آدمی را به «سوءالقضا» بکشاند، همچنان که زرگر خود به پای خویش «تا سوءالقضا» رفت.

در نهایت، این پیام مولاناست که جهان، کوهی است و اعمال ما پژواکی که به سوی ما بازمی‌گردد: «این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا.» زرگر با طمعش، ندای مرگ خود را فریاد زد و «روی او» که ابزار طمع بود، به دشمن جانش تبدیل شد. این مکافات عمل است که در همین دنیا پدیدار می‌شود و عشق‌های ناپایدار، دیر یا زود، پرده از رخسار ننگین خود برخواهند داشت.

نکات کلیدی

  • عشق‌های مبتنی بر زیبایی یا هر صفت ظاهری و زودگذر (رنگ) نهایتاً به زوال و رسوایی می‌انجامند.
  • هر آنچه فانی است نمی‌تواند مبنای عشق پایدار باشد؛ عشق حقیقی به «زندهٔ باقی» تعلق دارد.
  • آنچه در ابتدا مایهٔ جاذبه و ارزش است، می‌تواند در نهایت به بلای جان تبدیل شود (دشمن طاووس آمد پر او).
  • اعمال و انگیزه‌های ما، همچون پژواک، به سوی خودمان بازمی‌گردند و سرنوشت ما را رقم می‌زنند.
  • فریب خوردن از ظواهر دنیوی، انسان را به سوی سرنوشت ناگوار سوق می‌دهد.

Sources: d1-s20 · 00:02:45 d1-s20 · 00:52:54 d1-s20 · 01:02:00

به زبانِ تو — بلغتك · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.