اقرأ دفتر ٦ إحالة الطائر المصيبة التي وقعت به في الفخ إلى فعل ومكر وزيف الزاهد، وجواب الزاهد للطائر بيت ٥٨١

M6:581 — گر ز بی‌سویت ندادست او علف / چشم جانت چون بماندست آن طرف

گر ز بی‌سویت ندادست او علفچشم جانت چون بماندست آن طرف
✦ اعرض هذا البيت بـ العربية

M6:581

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — من محاضراته المسجلة عن المثنوي

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر او (معشوق ازلی) از آن سرچشمهٔ بی‌سو به تو علفی (روزی معنوی) نداده است، پس چرا چشم جان تو پیوسته بدان سو مانده و بدان جا نگران است؟ معنا: مولانا می‌پرسد اگر از ذات بی‌جهت الهی چیزی به ما نرسیده، چرا روح ما همواره به آن سو گرایش دارد؟ این گرایش، دلیلی بر سابقهٔ پیوند است.

شرح

این بیتِ ژرف و پُرمعنی، یکی از بی‌پرده‌ترین تعابیر مولانا از کشش فطری انسان به سوی معشوق ازلی و بی‌کران است. او خطاب به سالک می‌پرسد: اگر خداوندِ بی‌جا و بی‌جهت، هرگز از ساحتِ لامکانِ خویش به تو خوراکِ معنوی و "علف" وجودی نداده است، پس این چشمِ جانِ تو چرا همواره متوجه "آن طرف" است؟ چرا مدام رو به سوی او دارد و در سودای اوست؟

در واقع مولانا در اینجا بر فطرتِ آدمی تأکید می‌کند؛ فطرتی که گویی از پیشینه‌ای با معشوق حکایت دارد. این میلِ ناخودآگاه به سوی خداوند، شاهدی بر آن است که پیش‌تر از آن ساحتِ بی‌سو و بی‌جهت، غذای روح ما رسیده و تغذیه شده‌ایم. اگر چنین نبود، هرگز چشمِ جانمان بدان سو متمایل نمی‌گشت. همان‌طور که گربه‌ای که از سوراخی غذا گرفته، ناخودآگاه دوباره به سوی همان سوراخ بازمی‌گردد، یا زندانیانی که راه آزادی را در گشوده‌شدن در می‌دانند، پیوسته به در می‌نگرند. این‌ها تمثیل‌هایی هستند برای توضیح این کششِ ازلی.

ما از پیشِ او آمده‌ایم، یک روز همنشین بوده‌ایم، در عالم غیب و در ماورای طبیعت با او بودیم. اکنون که در این غربت‌گاهِ دنیا فرود آمده‌ایم، وطنِ اصلی خویش را فراموش نکرده‌ایم. این دردِ اشتیاق و این تمایلِ بی‌اختیارِ روح برای ارتباط با حق، دلیلی قاطع است بر آن پیوندِ ازلی. مولانا، همان‌طور که در جایی دیگر اشاره کرده است، سیرِ تکاملی و اشتدادی موجودات را این‌گونه تفسیر می‌کند که خداوند نه تنها مبدأالمبادی است، بلکه غایةالغایات نیز هست؛ یعنی هرچه در هستی پدیدار می‌شود، در نهادِ خود عشقی پنهان دارد که آن را به سوی خاستگاه و مقصدِ نهایی‌اش، یعنی ذاتِ حق، می‌کشاند. ما شیدای او هستیم و طلبِ احیا، طلبِ حیاتِ حقیقی، گواه بر آن است که فطرت ما خاک نبود که طالب احیا شد، بلکه پیش از آن از سرچشمهٔ حیات نوشیده بود.

این معشوق، معشوقی «محتشم» است؛ هم قدرت دارد و هم محبت. چنان‌که مولانا با تأثیرپذیری از اندیشه اشعری، خداوند را گاه به صورت «شیر نر خون‌خواره‌ای» توصیف می‌کند که در برابر عظمت و قدرت بی‌انتهای او، جز تسلیم و رضا چاره‌ای نیست. اما این قدرت، با محبتی خوش‌سودا درآمیخته است که روح‌ها را بی‌خورد و خواب می‌کند و به سوی خویش می‌خواند. این شوق و دیوانگی، نشان از آن علفی دارد که بی‌آنکه بدانیم، از سرچشمهٔ بی‌سو به جانمان رسیده است.

نکات کلیدی

  • گرایش فطری انسان به سوی خداوند، دلیلی بر سابقهٔ پیوند روحی ما با ذات الهی است.
  • اگر از ساحت بی‌سو (لامکان) خداوند علف (روزی معنوی) به ما نرسیده بود، چشم جان ما بدان سو نمی‌ماند.
  • این میل طبیعی به خداشناسی، همان 'فطرت' است که اگر مزاحمتی نباشد، خود به خود به سوی حق متمایل می‌شود.
  • مولانا معشوق را هم قدرتمند ('شیر نر خون‌خواره') و هم کریم و محبوب ('خوش‌سودا') می‌بیند؛ جمع میان احتشام و محبت.
  • کشش روح به سوی حق، شبیه گربه‌ای است که به سوراخِ منبع رزق خود بازمی‌گردد، یا زندانی‌ای که به درِ رهایی می‌نگرد.

Sources: d6-s13 · 28:30:00 d6-s13 · 38:00:00 d6-s13 · 41:35:00

به زبانِ تو — بلغتك · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.