ديوان شمس› غزل ١٥٠٩› بيت ١٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۵۰۹
- فسون کرد و مرا بس عشوهها داد فسون و عشوه او را خریدم
G1509:13
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 سفر کردم به هر شهری دویدم·چو شهر عشق من شهری ندیدم
- 2 ندانستم ز اول قدر آن شهر·ز نادانی بسی غربت کشیدم
- 3 رها کردم چنان شکرستانی·چو حیوان هر گیاهی می چریدم
- 4 پیاز و گندنا چون قوم موسی·چرا بر من و سلوی برگزیدم
- 5 به غیر عشق آواز دهل بود·هر آوازی که در عالم شنیدم
- 6 از آن بانگ دهل از عالم کل·بدین دنیای فانی اوفتیدم
- 7 میان جانها جان مجرد·چو دل بیپر و بیپا می پریدم
- 8 از آن باده که لطف و خنده بخشد·چو گل بیحلق و بیلب می چشیدم
- 9 ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن·که من محنت سرایی آفریدم
- 10 بسی گفتم که من آن جا نخواهم·بسی نالیدم و جامه دریدم
- 11 چنانک اکنون ز رفتن می گریزم·از آن جا آمدن هم می رمیدم
- 12 بگفت ای جان برو هر جا که باشی·که من نزدیک چون حبل الوریدم
- 13 فسون کرد و مرا بس عشوهها داد·فسون و عشوه او را خریدم
- 14 فسون او جهان را برجهاند·کی باشم من که من خود ناپدیدم
- 15 ز راهم برد وان گاهم به ره کرد·گر از ره می نرفتم می رهیدم
- 16 بگویم چون رسی آن جا ولیکن·قلم بشکست چون این جا رسیدم
ganjoor: sh1509 · public domain