ديوان شمس غزل ١٩٥٥ بيت ٧ → السابق · التالي ←

ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۹۵۵

  1. یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان

G1955:7

بلغتك

لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:

شرح هذا البيت

لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:

الغزل الكامل ↗

  1. 1 ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان·هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
  2. 2 بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام·تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
  3. 3 یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو·سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
  4. 4 گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست·ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
  5. 5 عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول·تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
  6. 6 عقل منکر هیچ گونه از نشان‌ها نگذرد·بی نشان رو بی‌نشان تا زخم ناید بر نشان
  7. 7 یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد·گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
  8. 8 عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش·دیده‌ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

ganjoor: sh1955 · public domain