ديوان شمس› غزل ٢٥١٦› بيت ٦ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۵۱۶
- چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل از اینها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی
G2516:6
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی·سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
- 2 گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی·ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی
- 3 چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش·که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی
- 4 میان خوبرویان جان شده چون ذرهها رقصان·گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی
- 5 رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را·ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی
- 6 چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل·از اینها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی
- 7 بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را·کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی
- 8 اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش·سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی
- 9 نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی·دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی
- 10 اگر در آب میدیدی خیال روی چون آتش·همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی
- 11 ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی·غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی
ganjoor: sh2516 · public domain