ديوان شمس› غزل ٢٦٠٤› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۶۰۴
- هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم هم بیدل و دلشادم ای مه تو که را مانی
G2604:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی·تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی
- 2 من واله یزدانم در حلقه مردانم·زین بیش نمیدانم ای مه تو که را مانی
- 3 هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم·هم بیدل و دلشادم ای مه تو که را مانی
- 4 هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد·هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی
- 5 شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی·با دیده بینایی ای مه تو که را مانی
- 6 باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر·از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی
- 7 من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم·تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی
- 8 بر عاشق دوتاقد آن کس که همیخندد·زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی
- 9 شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی·ای جان و جهان میزد ای مه تو که را مانی
ganjoor: sh2604 · public domain