ديوان شمس› غزل ٢٨١٤› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۸۱۴
- خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
G2814:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری·خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
- 2 خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین·که تو آشفتهٔ مایی سر اغیار نداری
- 3 خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت·تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
- 4 خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس·که کند بر کف ساقی قدح باده سواری
- 5 شود اجزای تن ما خوش از آن بادهٔ باقی·برهد این تن طامع ز غم مائده خواری
- 6 خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض·بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری
- 7 خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد·دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
- 8 خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم·تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری
- 9 خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش·خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
- 10 خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت·تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری
- 11 خورد این خاک که تشنهتر از آن ریگ سیاه است·به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری
- 12 دخل العشق علینا بکؤوس و عقار·ظهر السکر علینا لحبیب متوار
- 13 سخنی موج همیزد که گهرها بفشاند·خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری
ganjoor: sh2814 · public domain