Lesen Buch 6 Abschnitt 76 ← zurück · weiter →

بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

Das Wunder des Propheten Hūd (Friede sei mit ihm) zur Rettung der Gläubigen seiner Umma beim Herabkommen des Windes

  1. M6:2190 مؤمنان از دست باد ضایرهجمله بنشستند اندر دایره
  2. M6:2191 باد طوفان بود و کشتی لطف هوبس چنین کشتی و طوفان دارد او
  3. M6:2192 پادشاهی را خدا کشتی کندتا به حرص خویش بر صفها زند
  4. M6:2193 قصد شه آن نه که خلق آمن شوندقصدش آنک ملک گردد پای‌بند
  5. M6:2194 آن خراسی می‌دود قصدش خلاصتا بیابد او ز زخم آن دم مناص
  6. M6:2195 قصد او آن نه که آبی بر کشدیاکه کنجد را بدان روغن کند
  7. M6:2196 گاو بشتابد ز بیم زخم سختنه برای بردن گردون و رخت
  8. M6:2197 لیک دادش حق چنین خوف وجعتا مصالح حاصل آید در تبع
  9. M6:2198 هم‌چنان هر کاسبی اندر دکانبهر خود کوشد نه اصلاح جهان
  10. M6:2199 هر یکی بر درد جوید مرهمیدر تبع قایم شده زین عالمی
  11. M6:2200 حق ستون این جهان از ترس ساختهر یکی از ترس جان در کار باخت
  12. M6:2201 حمد ایزد را که ترسی را چنینکرد او معمار و اصلاح زمین
  13. M6:2202 این همه ترسنده‌اند از نیک و بدهیچ ترسنده نترسد خود ز خود
  14. M6:2203 پس حقیقت بر همه حاکم کسیستکه قریبست او اگر محسوس نیست
  15. M6:2204 هست او محسوس اندر مکمنیلیک محسوس حس این خانه نی
  16. M6:2205 آن حسی که حق بر آن حس مظهرستنیست حس این جهان آن دیگرست
  17. M6:2206 حس حیوان گر بدیدی آن صوربایزید وقت بودی گاو و خر
  18. M6:2207 آنک تن را مظهر هر روح کردوآنک کشتی را براق نوح کرد
  19. M6:2208 گر بخواهد عین کشتی را به خواو کند طوفان تو ای نورجو
  20. M6:2209 هر دمت طوفان و کشتی ای مقلبا غم و شادیت کرد او متصل
  21. M6:2210 گر نبینی کشتی و دریا به پیشلرزها بین در همه اجزای خویش
  22. M6:2211 چون نبیند اصل ترسش را عیونترس دارد از خیال گونه‌گون
  23. M6:2212 مشت بر اعمی زند یک جلف مستکور پندارد لگدزن اشترست
  24. M6:2213 زانک آن دم بانگ اشتر می‌شنیدکور را گوشست آیینه نه دید
  25. M6:2214 باز گوید کور نه این سنگ بودیا مگر از قبهٔ پر طنگ بود
  26. M6:2215 این نبود و او نبود و آن نبودآنک او ترس آفرید اینها نمود
  27. M6:2216 ترس و لرزه باشد از غیری یقینهیچ کس از خود نترسد ای حزین
  28. M6:2217 آن حکیمک وهم خواند ترس رافهم کژ کردست او این درس را
  29. M6:2218 هیچ وهمی بی‌حقیقت کی بودهیچ قلبی بی‌صحیحی کی رود
  30. M6:2219 کی دروغی قیمت آرد بی ز راستدر دو عالم هر دروغ از راست خاست
  31. M6:2220 راست را دید او رواجی و فروغبر امید آن روان کرد او دروغ
  32. M6:2221 ای دروغی که ز صدقت این نواستشکر نعمت گو مکن انکار راست
  33. M6:2222 از مفلسف گویم و سودای اویا ز کشتیها و دریاهای او
  34. M6:2223 بل ز کشتیهاش کان پند دلستگویم از کل جزو در کل داخلست
  35. M6:2224 هر ولی را نوح و کشتیبان شناسصحبت این خلق را طوفان شناس
  36. M6:2225 کم گریز از شیر و اژدرهای نرز آشنایان و ز خویشان کن حذر
  37. M6:2226 در تلاقی روزگارت می‌برندیادهاشان غایبی‌ات می‌چرند
  38. M6:2227 چون خر تشنه خیال هر یکیاز قف تن فکر را شربت‌مکی
  39. M6:2228 نشف کرد از تو خیال آن وشاتشبنمی که داری از بحر الحیات
  40. M6:2229 پس نشان نشف آب اندر غصونآن بود کان می‌نجنبد در رکون
  41. M6:2230 عضو حر شاخ تر و تازه بودمی‌کشی هر سو کشیده می‌شود
  42. M6:2231 گر سبد خواهی توانی کردنشهم توانی کرد چنبر گردنش
  43. M6:2232 چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خودناید آن سویی که امرش می‌کشد
  44. M6:2233 پس بخوان قاموا کسالی از نبیچون نیابد شاخ از بیخش طبی
  45. M6:2234 آتشین است این نشان کوته کنمبر فقیر و گنج و احوالش زنم
  46. M6:2235 آتشی دیدی که سوزد هر نهالآتش جان بین کزو سوزد خیال
  47. M6:2236 نه خیال و نه حقیقت را امانزین چنین آتش که شعله زد ز جان
  48. M6:2237 خصم هر شیر آمد و هر روبه اوکل شیء هالک الا وجهه
  49. M6:2238 در وجوه وجه او رو خرج شوچون الف در بسم در رو درج شو
  50. M6:2239 آن الف در بسم پنهان کرد ایستهست او در بسم و هم در بسم نیست
  51. M6:2240 هم‌چنین جملهٔ حروف گشته ماتوقت حذف حرف از بهر صلات
  52. M6:2241 از صله‌ست و بی و سین زو وصل یافتوصل بی و سین الف را بر نتافت
  53. M6:2242 چونک حرفی برنتابد این وصالواجب آید که کنم کوته مقال
  54. M6:2243 چون یکی حرفی فراق سین و بیستخامشی اینجا مهمتر واجبیست
  55. M6:2244 چون الف از خود فنا شد مکتنفبی و سین بی او همی‌گویند الف
  56. M6:2245 ما رمیت اذ رمیت بی ویستهم‌چنین قال الله از صمتش بجست
  57. M6:2246 تا بود دارو ندارد او عملچونک شد فانی کند دفع علل
  58. M6:2247 گر شود بیشه قلم دریا مدادمثنوی را نیست پایانی امید
  59. M6:2248 چارچوب خشت‌زن تا خاک هستمی‌دهد تقطیع شعرش نیز دست
  60. M6:2249 چون نماند خاک و بودش جف کندخاک سازد بحر او چون کف کند
  61. M6:2250 چون نماند بیشه و سر در کشدبیشه‌ها از عین دریا سر کشد
  62. M6:2251 بهر این گفت آن خداوند فرجحدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
  63. M6:2252 باز گرد از بحر و رو در خشک نههم ز لعبت گو که کودک‌راست به
  64. M6:2253 تا ز لعبت اندک اندک در صباجانش گردد با یم عقل آشنا
  65. M6:2254 عقل از آن بازی همی‌یابد صبیگرچه با عقلست در ظاهر ابی
  66. M6:2255 کودک دیوانه بازی کی کندجزو باید تا که کل را فی کند