قرائت دفتر ۶ بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء بیت ۳۰۱۸

M6:3018 — بر امید او بیامد آن غریب / کو غریبان را بدی خویش و نسیب

بر امید او بیامد آن غریبکو غریبان را بدی خویش و نسیب
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:3018

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن درویشِ غریب، به امید او آمد؛ کسی که برای غریبان هم خویش بود و هم خویشاوند. معنا: این بیت دربارهٔ درویشی است که به اعتبارِ سخاوتِ بی‌حد و مرزِ محتسبی که غریبان را چون خانواده خود می‌دانست، به شهر تبریز می‌آید.

شرح

این بیت در میانهٔ داستان آن محتسبِ تبریز می‌آید که مولانا او را آیینهٔ تمام‌نمای کرم و سخاوت معرفی می‌کند. آن غریبِ وام‌دار، نه به حسابِ جیبِ خود یا از سرِ حساب و کتابِ دنیوی، بلکه «بر امید او» به این شهر می‌آید؛ به امیدِ کسی که برای بیگانگان و کسانی که نه خانه‌ای دارند و نه پناهی، خودِ خویش و تبار است. این نکته کلیدی است که مولانا نه از سرِ عادت، بلکه از سرِ حکمت می‌گوید: این محتسب، خود را نسبت و فامیل غریبان کرده بود. او به غریبان نه از سرِ ترحمِ صرف، بلکه از سرِ نسبتِ درونی و فطری می‌نگریست.

این درویش بی‌محابا وام گرفته بود و باکی نداشت، چرا که پشتش به قلزمی از کرم گرم بود. این تصویرِ "گرم شدن پشت" بسیار عمیق است. چنان‌که مولانا در ابیات بعدی نیز می‌گوید، کسی که پشتش به "خورشید عرب" – یعنی رسول اکرم (ص) – گرم است، از خشم و سبیلِ ابولهب چه غمی خواهد داشت؟ این تکیه بر "امید"، همان "یقین" است که در اندیشهٔ مولانا جایگاهی بس بلند دارد. این یقین، نه گمان است و نه صرفاً باور، بلکه نوعی رؤیت باطنی است؛ نوعی "وصول" که انسان را از تردید و ترس می‌رهاند.

مولانا در جای دیگر می‌فرماید: «گرم شد پشتش ز خورشید عرب / چه غم استش از سبال بولهب». این فقط یک داستان تاریخی نیست، بلکه بیان یک قاعدهٔ کیهانی است. هر کرمی که در عالم می‌بینیم، ریشه در کریمِ مطلق دارد و هر پشتیبانی که در میان انسان‌ها هست، پرتویی از پشتوانهٔ الهی است. پس این غریب، با اینکه در ظاهر به یک انسان متوسل شده، اما در عمقِ جان به همان منبعِ بی‌پایانِ کرم و امید وصل است.

این محتسب تبریز، مَظهرِ همان لطف و وفای الهی است که مولانا پیوسته در مثنوی به آن اشاره می‌کند. او "خویش و نسیب" غریبان است، نه از سرِ خون و پوست، بلکه از سرِ معنا و باطن. این همان رابطه‌ای است که روحِ انسان با مبدأ خود دارد: روحِ غریب در عالمِ صورت، که پیوسته به امیدِ بازگشت به "نیستان"، به آن مبدأِ خویشاوندِ حقیقی، ناله سر می‌دهد. این حکایت، در حقیقت، حکایتِ رابطهٔ ما با آن ریشهٔ ازلیِ خودمان است؛ ریشه‌ای که هیچ‌گاه ما را تنها نمی‌گذارد و همیشه "خویش و نسیب" ماست.

نکات کلیدی

  • اعتماد بر کرم الهی، نه بر حساب و کتاب دنیوی، پشت انسان را گرم می‌کند.
  • سخاوت واقعی، غریبان را نه تنها پناه می‌دهد، بلکه آن‌ها را از جنس و خویش خود می‌داند.
  • یقین و امید قلبی به منبع بی‌کرانِ کرم، انسان را از نگرانی وام‌ها و دشواری‌های زندگی می‌رهاند.
  • این بیت مثالی از مَظهرِ لطف و وفای الهی در یک شخصیت زمینی است.
  • هر کرمی در عالم، پرتوی از کرم کریم مطلق است و ریشه در آن دارد.

Sources: d6-s68 · 00:35:20 d6-s68 · 00:38:43 d6-s68 · 00:42:41 s02 [00:33:00]

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.