قرائت› دفتر ۶› بخش ۹۳ → قبلی · بعدی ←
بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء
داستان آن مردی که از محتسب تبریز حقوقی داشت و بر امید آن حقوق وامهایی کرده بود و او از وفات محتسب خبر نداشت. حاصل اینکه از هیچ زندهای وام او پرداخت نشد، مگر از محتسب متوفی پرداخت شد، چنان که گفتهاند: «مرده، آن نیست که مرد و آسوده شد؛ مرده حقیقی، مردهای است که در میان زندگان باشد»
- M6:3012 آن یکی درویش ز اطراف دیارجانب تبریز آمد وامدار ❋
- M6:3013 نه هزارش وام بد از زر مگربود در تبریز بدرالدین عمر ❋
- M6:3014 محتسب بد او به دل بحر آمدههر سر مویش یکی حاتمکده ❋
- M6:3015 حاتم ار بودی گدای او شدیسر نهادی خاک پای او شدی ❋
- M6:3016 گر بدادی تشنه را بحری زلالدر کرم شرمنده بودی زان نوال ❋
- M6:3017 ور بکردی ذرهای را مشرقیبودی آن در همتش نالایقی ❋
- M6:3018 بر امید او بیامد آن غریبکو غریبان را بدی خویش و نسیب ❋
- M6:3019 با درش بود آن غریب آموختهوام بیحد از عطایش توخته ❋
- M6:3020 هم به پشت آن کریم او وام کردکه ببخششهاش واثق بود مرد ❋
- M6:3021 لا ابالی گشته زو و وامجوبر امید قلزم اکرامخو ❋
- M6:3022 وامداران روترش او شادکامهمچو گل خندان از آن روض الکرام ❋
- M6:3023 گرم شد پشتش ز خورشید عربچه غمستش از سبال بولهب ❋
- M6:3024 چونک دارد عهد و پیوند سحابکی دریغ آید ز سقایانش آب ❋
- M6:3025 ساحران واقف از دست خداکی نهند این دست و پا را دست و پا ❋
- M6:3026 روبهی که هست زان شیرانش پشتبشکند کلهٔ پلنگان را به مشت ❋