دیوان شمس› غزل ۱۱۹۳ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G1193 · ۸ بیت
غزل شمارهٔ ۱۱۹۳
این غزل، مناجات عاشقانهای است که در آن، گوینده معشوق خود را مستقیماً خطاب قرار میدهد. غزل با یک درخواست آغاز میشود: بیدار شو و به سخنان محبتآمیز من گوش کن (بیت ۱). سپس، با تشبیه چهرهی معشوق به آتش، از او میخواهد که از این آتشِ عشق نگریزد و با او بیامیزد (بیت ۲ و ۳). در میانه غزل، لحن از خواهش به تسلیم تغییر میکند؛ عاشق خود را در برابر قدرت معشوق که همچون قضا و قدر، تند و تیز است، تسلیمشده میبیند (بیت ۵). تصویر «خون دل» که مانند آویز بر لباس عاشق نقش بسته، اوج درد و رنج او را به نمایش میگذارد (بیت ۶). در پایان، کانون توجه به چشمان فتنهانگیز و «پرخمار» معشوق معطوف میشود؛ چشمانی که گرچه به ظاهر خفتهاند، اما در حقیقت آمادهی آشوب و خونریزیاند و عاشق از معشوق میخواهد که این فتنه را بیدار نکند (بیت ۷ و ۸). این پایانبندی، قدرت ویرانگر و در عین حال جذاب معشوق را به اوج میرساند.
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G1193:1 من از سخنان مهرانگیزدل پر دارم ز خواب برخیز دلم از حرفهای پرمهر تو لبریز است،دیگر از این خواب غفلت بیدار شو.من حرفهای عاشقانهی بسیاری برای گفتن به تو دارم، پس بیدار شو و به من توجه کن.
- G1193:2 ای آنک رخ تو همچو آتشیک لحظه ز آتشم مپرهیز ای کسی که چهرهات مانند آتش روشن است،حتی برای لحظهای از آتش عشق من دوری نکن.ای معشوق که رویی آتشین و زیبا داری، از شور و حرارت عشق من پرهیز نکن و فاصله نگیر.
- G1193:3 شیرم ز تو جوش کرد و خون شدای شیر به خون من درآمیز شیر وجودم از عشق تو به جوش آمد و به خون تبدیل شد،ای معشوق، با این خون من یگانه شو.عشق تو، جوهر وجود مرا به جوش آورده و به خون تبدیل کرده است؛ بیا و با این شور و رنج من درآمیز.
- G1193:4 با یارک خود بساز پنهانمستیز به جان تو که مستیز در خفا با دلبر کوچک خود آشتی کن،به جان خودت قسم، دیگر لجبازی نکن.به طور پنهانی با یار خود سازش کن و به جان عزیزت سوگند میدهم که دیگر ستیزهجویی و لجاجت نکنی.
- G1193:5 تسلیم قضا شدم ازیرامانند قضا تو تندی و تیز من تسلیم سرنوشت شدم، زیراتو نیز مانند خودِ سرنوشت، قاطع و سریعی.من در برابر تو تسلیم هستم، چون تو مانند قضا و قدر، تند، بُرنده و غیرقابلگریز هستی.
- G1193:6 بنگر که چه خون دل گرفتستبر گرد قبام چون فراویز نگاه کن که چه خون دلی جمع شده استبر اطراف لباس من، انگار که آویزی زینتی است.ببین که از شدت رنج، لکههای خون دلم مانند آویزهای زینتی، دور تا دور جامهام را گرفته است.
- G1193:7 در خشم مکن تو چشم خود راوان فتنه خفته را مینگیز چشمانت را با خشم بر من باز مکن،و آن آشوب خفته را از خواب بیدار نکن.با نگاه خشمگین به من منگر و آن فتنه و آشوبی را که در چشمانت پنهان است، برپا نکن.
- G1193:8 خود خفته نماید و نخفتستآن نرگس پرخمار خون ریز آن چشمهای نرگسِ مست و ویرانگرتخود را به خواب زده، اما در حقیقت بیدار است.چشمان زیبای تو که مانند نرگس، خمار و خونریز است، به ظاهر آرام و خفته به نظر میرسد اما در واقع بیدار و آمادهی فتنه است.
ganjoor: sh1193 · public domain