دیوان شمس غزل ۳۲۳ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · G323 · ۱۰ بیت

غزل شمارهٔ ۳۲۳

این غزل تضاد میان دو حالت «باخودی» (اسیر نفس بودن) و «بیخودی» (فنای از خود) را بیان می‌کند. وقتی در خود غرق باشی، دنیا و معشوق برایت رنج‌آورند، اما وقتی از خود رها شوی، تمام عالم در خدمت تو درمی‌آید. راه رسیدن به آرامش و مراد حقیقی، دست کشیدن از جستجوی آنهاست و حضور شمس تبریزی این تحول را به کمال می‌رساند.

این غزل با ساختاری شفاف و تکرارشونده، دو جهان‌بینی متضاد را در برابر هم قرار می‌دهد. پنج بیت نخست (ابیات ۱-۵) به طور مستقیم حالت «باخودی» یا خودآگاهی نفسانی را با حالت «بیخودی» یا بی‌خویشی عارفانه مقایسه می‌کنند. در حالت اول، معشوق همچون خار است، انسان شکار پشه‌ای می‌شود و جهان چون خزانی فسرده است؛ اما در حالت دوم، همان معشوق به کنارت می‌آید، پیل شکار تو می‌شود و زمستان به بهار بدل می‌گردد. ابیات میانی (ابیات ۶-۸) این قاعده را به یک اصل کلی عرفانی تبدیل می‌کنند: بی‌قراری از طلب قرار می‌آید و ناگواری از طلب گوارایی. مولانا راه حل را در یک وارونگی معنوی می‌بیند: با طلب نکردن است که مطلوب به دست می‌آید. بیت نهم این منطق را به رابطه با معشوق تعمیم می‌دهد و توصیه می‌کند که عاشق باید پذیرای «جور» یار باشد تا «مهر» او را به دست آورد. در نهایت، بیت پایانی (بیت ۱۰) با ذکر نام «شمس دین» از تبریز، سرچشمهٔ این حالت بی‌خودی و منبع نوری را معرفی می‌کند که در برابرش ماه و ستارگان نیز شرمسار می‌شوند و به غزل نقطه اوجی درخشان می‌بخشد.

ai-draft · gemini-2.5-pro

هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژه‌های دشوار.

  1. G323:1 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدتوان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت در آن لحظه که اسیر خود هستی، معشوق همچون خاری آزاردهنده به نظرت می‌آید،و در آن لحظه که از خود رها هستی، دیگر چه نیازی به حضور ظاهری معشوق داری؟وقتی درگیر نفس خود باشی، از حضور یار هم رنج می‌بری؛ اما وقتی به فنا و بی‌خویشی برسی، حضور و غیاب او برایت یکسان می‌شود و به وصال درونی می‌رسی.
  2. G323:2 آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ایوان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت در آن لحظه که اسیر خود هستی، تو خود شکار یک پشهٔ ناچیز می‌شوی،و در آن لحظه که از خود رها هستی، فیلی عظیم به شکار تو در می‌آید.وقتی در خود گرفتار باشی، ضعیف و آسیب‌پذیر هستی؛ اما وقتی از خود فراتر روی، قدرتی عظیم به دست می‌آوری و بر بزرگترین امور چیره می‌شوی.
  3. G323:3 آن نفسی که باخودی بستهٔ ابر غصه‌ایوان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت در آن لحظه که اسیر خود هستی، در ابری از اندوه گرفتاری،و در آن لحظه که از خود رها هستی، ماه به آغوش تو می‌آید.اسارت در نفس، انسان را غمگین و محبوس می‌کند، اما رهایی از خود، وصال با معشوق زیبارو (که به ماه تشبیه شده) را به ارمغان می‌آورد.
  4. G323:4 آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کندوان نفسی که بیخودی بادهٔ یار آیدت در آن لحظه که اسیر خود هستی، معشوق از تو دوری می‌کند،و در آن لحظه که از خود رها هستی، شراب وصل معشوق به تو می‌رسد.خودپرستی باعث دوری یار می‌شود، در حالی که بی‌خویشی و فنا، تو را شایستهٔ دریافت بادهٔ عشق و وصال او می‌کند.
  5. G323:5 آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ایوان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت در آن لحظه که اسیر خود هستی، مانند فصل پاییز سرد و افسرده‌ای،و در آن لحظه که از خود رها هستی، ماه دی برایت همچون بهار می‌شود.حالت خودپرستی مانند خزان، سرد و بی‌روح است، اما در حالت بی‌خویشی، حتی سردترین لحظات (مانند دی ماه) نیز سرشار از زندگی و طراوت بهاری است.
  6. G323:6 جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار توستطالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت تمام بی‌قراری و ناآرامی تو ناشی از جستجوی آرامش است؛طالب بی‌قراری شو تا آرامش به سوی تو بیاید.این بیت یک اصل متناقض‌نما را بیان می‌کند: ریشهٔ اضطراب، تلاش برای رسیدن به آرامش است. اگر بی‌قراری در راه عشق را بپذیری، به آرامش حقیقی دست خواهی یافت.
  7. G323:7 جملهٔ ناگوارشت از طلب گوارش استترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت تمام ناگواری‌های زندگی‌ات از طلب چیزهای گوارا و خوشایند است؛اگر طلب گوارایی را رها کنی، حتی زهر نیز برایت گوارا خواهد شد.رنج‌های تو ناشی از حرص برای لذت و راحتی است. اگر این طلب را کنار بگذاری، سختی‌ها و ناخوشایندی‌ها نیز برایت قابل تحمل و حتی شیرین می‌شوند.
  8. G323:8 جملهٔ بی‌مرادیت از طلب مراد توستور نه همه مرادها همچو نثار آیدت تمام ناکامی‌های تو از طلب کردن خواسته‌هایت نشأت می‌گیرد؛وگرنه همهٔ خواسته‌ها مانند هدایایی بر سر راهت ریخته می‌شد.علت اصلی نرسیدن به آرزوها، اصرار و طلب نفسانی برای آنهاست. اگر از این طلب دست برداری، تمام مرادهایت به سادگی و بی‌زحمت به تو عطا خواهد شد.
  9. G323:9 عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نیتا که نگار نازگر عاشق زار آیدت عاشق ستم و بی‌اعتنایی معشوق باش، نه عاشق مهربانی او،تا آن معشوق نازکننده، خود عاشق و بی‌قرار تو شود.در راه عشق، باید سختی‌ها و جفای یار را با جان و دل بپذیری، نه اینکه تنها به دنبال لطف او باشی. این تسلیم محض باعث می‌شود که معشوق خود به تو روی آورد.
  10. G323:10 خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسداز مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت وقتی خسرو شرق، شمس دین، از تبریز فرا رسد،به خدا قسم که از دیدن ماه و ستارگان شرم خواهی کرد.با رسیدن و تجلی شمس تبریزی که پادشاه عالم معناست، تمام زیبایی‌های دیگر جهان (مانند ماه و ستارگان) در برابر نور وجود او بی‌ارزش و حقیر به نظر می‌رسند.

ganjoor: sh323 · public domain