دیوان شمس غزل ۵۷۸ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · G578 · ۱۳ بیت

غزل شمارهٔ ۵۷۸

این غزل، پیمان‌نامه‌ای عاشقانه و عارفانه با معشوق ازلی است. شاعر با تکرار ردیف «آنِ من باشد»، مالکیت و یگانگی خود با معشوق را در تمام شئون هستی، از قدرت و فرمانروایی گرفته تا درمان و شادی، اعلام می‌کند. این اتحاد به او چنان قدرتی می‌بخشد که در برابر کائنات و حتی مرگ نیز بی‌باک است. در نهایت، این معشوق که در قالب شمس تبریزی تجلی یافته، سرچشمهٔ نهایی کلام و الهام شاعر معرفی می‌شود.

این غزل با اعلام یک عهد و پیمان میان عاشق و معشوق آغاز می‌شود که بر اساس آن، شادی و جانِ عاشق از آنِ معشوق است و بالعکس (بیت ۱). این پیمان، یک فرمان سلطانی است که قدرت مطلق معشوق را بر وجود عاشق تثبیت می‌کند و این تسلط، مایهٔ اقتدار و درمان اوست (بیت‌های ۲ و ۳). در نتیجهٔ این اتحاد، عاشق چنان قدرتی می‌یابد که اندیشه‌های مزاحم و نیروهای دنیوی یارای مقابله با او را ندارند (بیت ۴) و حتی پهلوانان اساطیری مانند رستم در برابرش ناچیزند (بیت ۵). این قدرت، ابعادی کیهانی پیدا می‌کند و شاعر خود را قادر به دریدن آسمان و بر هم زدن نظم افلاک می‌بیند، چرا که معشوق ضامن و تاوان اوست (بیت‌های ۶ و ۷). در ابیات پایانی، هویت معشوق آشکارتر می‌شود؛ او که چون یوسف، مصرِ وجود عاشق را به شکرخانه تبدیل کرده (بیت ۹)، برهانی قاطع در برابر منکران است (بیت ۱۰) و در نهایت، در قالب انسانی به نام شمس تبریزی، منبع الهام و زبان شاعر می‌شود و او را به سکوت دعوت می‌کند (بیت ۱۳).

ai-draft · gemini-2.5-pro

هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژه‌های دشوار.

  1. G578:1 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشدمرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد من با خوشی پیمان بسته‌ام که همیشه از آنِ من باشد،و با معشوقم عهدی دارم که جانش، جانِ من باشد.من با شادی عهدی بسته‌ام که همیشه متعلق به من باشد و با معشوقم قراری گذاشته‌ام که او تمام هستی و جان من باشد.
  2. G578:2 به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطانکه تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد آن پادشاه با دست‌خط خودش فرمانی به دستم داد،که تا وقتی تخت و اقبالی هست، او پادشاه من باشد.آن معشوق که همچون پادشاه است، با دست‌خط خود حکمی به من داده که تا ابد و تا زمانی که قدرت و بختی در جهان وجود دارد، او فرمانروای من خواهد بود.
  3. G578:3 اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستموگر من دست خود خستم همو درمان من باشد چه هشیار باشم و چه مست، کسی جز او دستم را نمی‌گیرد،و اگر دست خودم را هم زخمی کنم، همو شفای من باشد.در هر حالی، چه در خودآگاهی و چه در بی‌خودی، تنها یاور من اوست. حتی اگر به خودم آسیبی برسانم، باز هم درمانم به دست اوست.
  4. G578:4 چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گرددکه قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد اندیشه چه جرأتی دارد که به اطراف شهر وجودم نزدیک شود؟چطور می‌تواند قصد تسخیر سرزمینم را کند، وقتی او فرمانروای من باشد؟وقتی معشوق، پادشاه مطلق سرزمین وجود من است، هیچ فکر و اندیشهٔ بیگانه‌ای جرأت نمی‌کند به حریم من نزدیک شود یا قصد تصرف آن را داشته باشد.
  5. G578:5 نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلشبمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد به برکت لب‌های سرخ‌فام او، چهره‌ام هرگز زرد و بیمار نخواهد شد،و رستم هم پیش من می‌میرد و تسلیم می‌شود، وقتی او پهلوان من باشد.به یُمن و اقبال لبان سرخ معشوق، چهرهٔ من هرگز رنگ‌پریده و بیمار نمی‌شود. زمانی که او پشتیبان و قهرمان من است، حتی پهلوانی چون رستم نیز در برابر من هیچ است.
  6. G578:6 بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهرهبَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد من جرأت سیارهٔ زهره را می‌درم و چهرهٔ ماه را می‌خراشم،و از آسمان مهرهٔ پیروزی را می‌ربایم، وقتی او سیارهٔ بخت من باشد.وقتی معشوق همچون سیارهٔ کیوان، نماد بخت و اقبال من باشد، چنان قدرتی می‌یابم که می‌توانم بر اجرام آسمانی مانند زهره و ماه چیره شوم و سرنوشت را به نفع خود تغییر دهم.
  7. G578:7 بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه راوگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد جامهٔ ماه را پاره می‌کنم و جام شراب پادشاه را می‌ریزم،و اگر از من غرامت بخواهند، خود او غرامت من باشد.من چنان بی‌باک می‌شوم که می‌توانم نظم آسمان (ماه) و زمین (پادشاه) را بر هم زنم و اگر کسی بخواهد مرا مجازات کند، خود معشوق ضامن و پرداخت‌کنندهٔ تاوان من خواهد بود.
  8. G578:8 چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدمامیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد من چراغ روشنگر این چرخ گردانم، چرا که جیره‌خوار خورشیدم،و امیر بازی گوی و چوگانم، چرا که دلم میدانِ بازی من باشد.از آنجا که من از خورشید حقیقت (معشوق) نور و روزی می‌گیرم، همچون چراغی برای این جهان هستم. و چون دل من عرصهٔ تاخت و تاز عشق اوست، من فرمانروای این بازی معنوی هستم.
  9. G578:9 منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیردچه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد وقتی یوسفِ زیبارو مرا در آغوش بگیرد، من خود مصر و کارخانهٔ شکر می‌شوم،دیگر چرا سرزمین کنعان را جستجو کنم؟ وقتی که او خود کنعانِ من باشد.وقتی معشوق که همچون یوسف زیباست مرا در بر می‌گیرد، تمام وجودم به سرزمین حاصلخیز مصر و منبع شیرینی تبدیل می‌شود. با وجود او، دیگر نیازی به هیچ سرزمین موعود دیگری ندارم.
  10. G578:10 زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصرزهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد شگفتا از این حضور، این نظارت، این نگهداری و این یاری!شگفتا که او چگونه هر منکری را ناگزیر به پذیرش می‌کند، وقتی که او دلیل و برهان من باشد.چه شگفت‌انگیز است حضور، نظارت، حفاظت و یاری او! وقتی او دلیل و حجت قاطع من است، هر کسی که منکر حقیقت باشد، ناچار به تسلیم و پذیرش می‌شود.
  11. G578:11 یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورتبپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد جانی یگانه در این عالم هست که از هر شکل و صورتی عار دارد،او لباس انسان را به تن می‌کند، اما در حقیقت، انسانِ واقعیِ من باشد.در جهان یک حقیقت یا جانِ مطلق وجود دارد که فراتر از هرگونه شکل و ظاهر مادی است. این جان، اگرچه در کالبد انسانی ظاهر می‌شود، اما او انسان کامل و حقیقی من است.
  12. G578:12 سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرممرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد او همچون ماه کامل است و من دیوانه‌اش هستم؛ پس زنجیر مرا تکان ندهید.هر لحظه برای من عید است و آغاز ماه نو، چرا که آن ماه بر سفرهٔ من باشد.معشوق همچون ماه است و من مجنون اویم، پس مرا با نصیحت آزار ندهید. وقتی آن ماه بر سفرهٔ هستی من حضور دارد، هر لحظه‌ام مانند عید و شروعی تازه است.
  13. G578:13 سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزیتو خامُش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد وقتی که شمس تبریزی سخن‌بخشِ زبان من است،تو خاموش باش، تا زبان‌های دیگر خودشان مانند دل، به فرمان من باشد.از آنجا که منبع الهام و کلام من شمس تبریزی است، تو ای نفس، سکوت کن تا دیگران خود به خود، همچون دلی که به من الهام می‌شود، پیرو و بیانگر سخنان من شوند.

ganjoor: sh578 · public domain