دیوان شمس غزل ۵۷۸ بیت ۱۰ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۵۷۸

  1. زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد

G578:10

به زبانِ تو

شگفتا از این حضور، این نظارت، این نگهداری و این یاری!شگفتا که او چگونه هر منکری را ناگزیر به پذیرش می‌کند، وقتی که او دلیل و برهان من باشد.
چه شگفت‌انگیز است حضور، نظارت، حفاظت و یاری او! وقتی او دلیل و حجت قاطع من است، هر کسی که منکر حقیقت باشد، ناچار به تسلیم و پذیرش می‌شود.

ai-draft · gemini-2.5-pro

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

زهیآفرین، شگفتا، خوشا (برای تحسین و شگفتی به کار می‌رود).الزامملزم کردن، وادار ساختن، ناگزیر کردن.برهاندلیل قاطع، حجت آشکار.

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد·مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
  2. 2 به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان·که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
  3. 3 اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم·وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
  4. 4 چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد·که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
  5. 5 نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش·بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد
  6. 6 بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره·بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
  7. 7 بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را·وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
  8. 8 چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم·امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
  9. 9 منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد·چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
  10. 10 زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر·زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
  11. 11 یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت·بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
  12. 12 سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم·مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
  13. 13 سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی·تو خامُش تا زبان‌ها خود چو دل جنبان من باشد

ganjoor: sh578 · public domain