دیوان شمس› غزل ۵۷۸› بیت ۹ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۵۷۸
- منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
G578:9
به زبانِ تو
وقتی یوسفِ زیبارو مرا در آغوش بگیرد، من خود مصر و کارخانهٔ شکر میشوم،دیگر چرا سرزمین کنعان را جستجو کنم؟ وقتی که او خود کنعانِ من باشد.
وقتی معشوق که همچون یوسف زیباست مرا در بر میگیرد، تمام وجودم به سرزمین حاصلخیز مصر و منبع شیرینی تبدیل میشود. با وجود او، دیگر نیازی به هیچ سرزمین موعود دیگری ندارم.
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
شکرخانهکارگاه شکرسازی، کنایه از جای پر از شیرینی و لذت.کنعانسرزمین پدری یعقوب و یوسف، نماد سرزمین موعود و اصل و ریشه.
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد·مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
- 2 به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان·که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
- 3 اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم·وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
- 4 چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد·که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
- 5 نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش·بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد
- 6 بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره·بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد
- 7 بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را·وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد
- 8 چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم·امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد
- 9 منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گیرد·چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد
- 10 زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر·زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد
- 11 یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت·بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد
- 12 سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم·مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد
- 13 سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی·تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد
ganjoor: sh578 · public domain