بخش ۱ - سر آغاز
سرآغاز
- M3:1 ای ضیاء الحق حسام الدین بیاراین سوم دفتر که سنت شد سه بار
- M3:2 بر گشا گنجینهٔ اسرار رادر سوم دفتر بهل اعذار را
- M3:3 قوتت از قوت حق میزهدنه از عروقی کز حرارت میجهد
- M3:4 این چراغ شمس کو روشن بودنه از فتیل و پنبه و روغن بود
- M3:5 سقف گردون کو چنین دایم بودنه از طناب و استنی قایم بود ❋
- M3:6 قوت جبریل از مطبخ نبودبود از دیدار خلاق وجود
- M3:7 همچنان این قوت ابدال حقهم ز حق دان نه از طعام و از طبق
- M3:8 جسمشان را هم ز نور اسرشتهاندتا ز روح و از ملک بگذشتهاند
- M3:9 چونک موصوفی به اوصاف جلیلز آتش امراض بگذر چون خلیل
- M3:10 گردد آتش بر تو هم برد و سلامای عناصر مر مزاجت را غلام
- M3:11 هر مزاجی را عناصر مایهاستوین مزاجت برتر از هر پایه است
- M3:12 این مزاجت از جهان منبسطوصف وحدت را کنون شد ملتقط
- M3:13 ای دریغا عرصهٔ افهام خلقسخت تنگ آمد ندارد خلق حلق
- M3:14 ای ضیاء الحق به حذق رای توحلق بخشد سنگ را حلوای تو
- M3:15 کوه طور اندر تجلی حلق یافتتا که می نوشید و می را بر نتافت
- M3:16 صار دکا منه وانشق الجبلهل رایتم من جبل رقص الجمل
- M3:17 لقمهبخشی آید از هر کس به کسحلقبخشی کار یزدانست و بس
- M3:18 حلق بخشد جسم را و روح راحلق بخشد بهر هر عضوت جدا
- M3:19 این گهی بخشد که اجلالی شویوز دغا و از دغل خالی شوی این ظرفیت را زمانی به تو میبخشد که شایستهی بزرگی و جلال شوی،و از هرگونه فریب و دورویی پاک و تهی گردی.خداوند ظرفیت دریافت اسرار الهی را تنها زمانی به انسان عطا میکند که او به مقام والای روحی رسیده و درون خود را از هرگونه فریبکاری و ناخالصی پاک کرده باشد.
- M3:20 تا نگویی سِرّ سلطان را به کستا نریزی قند را پیش مگس تا راز پادشاه را برای هیچکس فاش نکنی،و شیرینی معرفت را پیش روی مگسان (افراد بیلیاقت) نریزی.خداوند به تو ظرفیت و توانایی درک اسرار را میبخشد تا این رازهای گرانبها را حفظ کنی و آنها را در اختیار کسانی که شایستگیاش را ندارند، قرار ندهی. ❋
- M3:21 گوش آنکس نوشد اسرار جلالکو چو سوسن صدزبان افتاد و لال
- M3:22 حلق بخشد خاک را لطف خداتا خورد آب و بروید صد گیا
- M3:23 باز خاکی را ببخشد حلق و لبتا گیاهش را خورد اندر طلب
- M3:24 چون گیاهش خورد حیوان گشت زفتگشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت
- M3:25 باز خاک آمد شد اکال بشرچون جدا شد از بشر روح و بصر
- M3:26 ذرهها دیدم دهانشان جمله بازگر بگویم خوردشان گردد دراز
- M3:27 برگها را برگ از انعام اودایگان را دایه لطف عام او
- M3:28 رزقها را رزقها او میدهدزانک گندم بی غذایی چون زهد
- M3:29 نیست شرح این سخن را منتهیپارهای گفتم بدانی پارهها
- M3:30 جمله عالم آکل و ماکول دانباقیان را مقبل و مقبول دان
- M3:31 این جهان و ساکنانش منتشروان جهان و سالکانش مستمر
- M3:32 این جهان و عاشقانش منقطعاهل آن عالم مخلد مجتمع
- M3:33 پس کریم آنست کو خود را دهدآب حیوانی که ماند تا ابد
- M3:34 باقیات الصالحات آمد کریمرسته از صد آفت و اخطار و بیم
- M3:35 گر هزارانند یک کس بیش نیستچون خیالاتی عدد اندیش نیست
- M3:36 آکل و ماکول را حلقست و نایغالب و مغلوب را عقلست و رای
- M3:37 حلق بخشید او عصای عدل راخورد آن چندان عصا و حبل را
- M3:38 واندرو افزون نشد زان جمله اکلزانک حیوانی نبودش اکل و شکل
- M3:39 مر یقین را چون عصا هم حلق دادتا بخورد او هر خیالی را که زاد
- M3:40 پس معانی را چو اعیان حلقهاسترازق حلق معانی هم خداست
- M3:41 پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیستکه به جذب مایه او را حلق نیست
- M3:42 حلق جان از فکر تن خالی شودآنگهان روزیش اجلالی شود
- M3:43 شرط تبدیل مزاج آمد بدانکز مزاج بد بود مرگ بدان
- M3:44 چون مزاج آدمی گِلخوار شدزرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد
- M3:45 چون مزاج زشت او تبدیل یافترفت زشتی از رخش چون شمع تافت
- M3:46 دایهای کو طفل شیرآموز راتا به نعمت خوش کند پدفوز را
- M3:47 گر ببندد راه آن پستان بروبرگشاید راه صد بستان برو
- M3:48 زانک پستان شد حجاب آن ضعیفاز هزاران نعمت و خوان و رغیف
- M3:49 پس حیات ماست موقوف فطاماندک اندک جهد کن تم الکلام
- M3:50 چون جنین بُد آدمی بُد خون غذااز نجس پاکی برد مؤمن کذا
- M3:51 از فطام خون غذااش شیر شدوز فطام شیر لقمهگیر شد
- M3:52 وز فطام لقمه لقمانی شودطالب اشکار پنهانی شود
- M3:53 گر جنین را کس بگفتی در رحمهست بیرون عالمی بس منتظم
- M3:54 یک زمینی خرمی با عرض و طولاندرو صد نعمت و چندین اکول
- M3:55 کوهها و بحرها و دشتهابوستانها باغها و کشتها
- M3:56 آسمانی بس بلند و پر ضیاآفتاب و ماهتاب و صد سها
- M3:57 از جنوب و از شمال و از دبورباغها دارد عروسیها و سور
- M3:58 در صفت ناید عجایبهای آنتو درین ظلمت چهای در امتحان
- M3:59 خون خوری در چارمیخ تنگنادر میان حبس و انجاس و عنا
- M3:60 او به حکم حال خود منکر بدیزین رسالت معرض و کافر شدی
- M3:61 کین محالست و فریبست و غرورزانک تصویری ندارد وهم کور
- M3:62 جنس چیزی چون ندید ادراک اونشنود ادراک منکرناک او
- M3:63 همچنانک خلق عام اندر جهانزان جهان ابدال میگویندشان
- M3:64 کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگهست بیرون عالمی بی بو و رنگ
- M3:65 هیچ در گوش کسی زیشان نرفتکین طمع آمد حجاب ژرف و زفت
- M3:66 گوش را بندد طمع از استماعچشم را بندد غرض از اطلاع
- M3:67 همچنانک آن جنین را طمع خونکان غذای اوست در اوطان دون
- M3:68 از حدیث این جهان محجوب کردغیر خون او مینداند چاشت خورد