قرائت› دفتر ۳› بخش ۴۹ → قبلی · بعدی ←
بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل
اختلاف در چگونگی و شکل فیل
- M3:1259 پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هُنود فیلی در خانهای تاریک قرار داشت؛هندوها آن را برای نمایش آورده بودند.این بیت صحنه را برای حکایت معروف «فیل در تاریکی» آماده میکند و میگوید که گروهی از هندوستان، فیلی را برای نمایش در یک اتاق تاریک گذاشته بودند.
- M3:1260 از برای دیدنش مَردم بسیاندر آن ظلمت همیشد هر کسی
- M3:1261 دیدنش با چشم چون ممکن نبوداندر آن تاریکیش کف میبِسود چون در آن تاریکی دیدن با چشم ممکن نبود،هر کس با کف دست خود آن را لمس میکرد.چون در آن اتاق تاریک نمیشد فیل را با چشم دید، هر یک از افراد برای شناختنش، کف دست خود را بر بدن حیوان میکشید تا آن را لمس کند.
- M3:1262 آن یکی را کف به خرطوم اوفتادگفت همچون ناودانست این نهاد
- M3:1263 آن یکی را دست بر گوشش رسیدآن برو چون بادبیزن شد پدید
- M3:1264 آن یکی را کف چو بر پایش بسودگفت شکل پیل دیدم چون عمود
- M3:1265 آن یکی بر پشت او بنهاد دستگفت خود این پیل چون تختی بدست دیگری دستش را بر پشت فیل گذاشتو گفت: «این حیوان مثل یک تخت صاف و پهن است.»این بیت، تجربهٔ فرد دیگری را در داستان «فیل در تاریکی» توصیف میکند که با لمس کردن پشت فیل، به این نتیجهٔ جزئی و ناقص میرسد که فیل شبیه یک تخت است.
- M3:1266 همچنین هر یک به جزوی که رسیدفهم آن میکرد هر جا میشنید
- M3:1267 از نظرگه گفتشان شد مختلفآن یکی دالش لقب داد این الف از دیدگاههای متفاوت، سخنشان گوناگون شد؛یکی آن را «دال» نامید و دیگری «الف».به دلیل تفاوت در زاویهی دید و نقطهی تماس، توصیف آنها از فیل با یکدیگر فرق داشت؛ یکی آن را به حرف «دال» (د) تشبیه کرد و دیگری به «الف» (ا).
- M3:1268 در کف هر کس اگر شمعی بدیاختلاف از گفتشان بیرون شدی
- M3:1269 چشم حس همچون کف دستست و بسنیست کف را بر همهی او دسترس چشمِ ظاهر، همچون کفِ یک دست است و بسکه به کلِ حقیقت ندارد دسترسحواس ظاهری ما، مانند کف دست، تنها قادر به درک بخشی از حقیقت است و نمیتواند تمامیت آن را دریابد.
- M3:1270 چشم دریا دیگرست و کف دگرکف بهل وز دیدهٔ دریا نگر ❋
- M3:1271 جنبش کفها ز دریا روز و شبکف همیبینی و دریا نی، عَجَب
- M3:1272 ما چو کشتیها بههم بر میزنیمتیرهچشمیم و در آب روشنیم ❋
- M3:1273 ای تو در کشتیِ تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آبِ آب ❋
- M3:1274 آب را آبیست کو میراندشروح را روحیست کو میخواندش ❋
- M3:1275 موسی و عیسی کجا بُد کآفتابکِشتِ موجودات را میداد آب
- M3:1276 آدم و حوا کجا بد آن زمانکه خدا افکند این زه در کمان
- M3:1277 این سخن هم ناقص است و ابترستآن سخن که نیست ناقص آن سَرست
- M3:1278 گر بگوید زانْ بلغزد پای توور نگوید هیچ از آنْ ای وای تو
- M3:1279 ور بگوید در مثال صورتیبر همان صورت بچَفسی ای فتی
- M3:1280 بستهپایی چون گیا اندر زمینسر بجنبانی به بادی بییقین
- M3:1281 لیک پایت نیست تا نقلی کنییا مگر پا را ازین گِل بر کنی
- M3:1282 چون کَنی پا را حیاتت زین گِلستاین حیاتت را روش بس مشکلست
- M3:1283 چون حیات از حق بگیری ای رویپس شوی مستغنی از گِل میروی
- M3:1284 شیرخواره چون ز دایه بسکِلدلوتخواره شد مر او را میهلد
- M3:1285 بستهٔ شیر زمینی چون حبوبجو فطام خویش از قوت القلوب
- M3:1286 حرف حکمت خور که شد نور ستیرای تو نور بیحُجُب را ناپذیر
- M3:1287 تا پذیرا گردی ای جان نور راتا ببینی بیحُجُب مستور را
- M3:1288 چون ستاره سیر بر گردون کنیبلک بیگردون سفر بیچون کنی
- M3:1289 آنچنان کز نیست در هست آمدیهین بگو چون آمدی مست آمدی
- M3:1290 راههای آمدن یادت نماندلیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
- M3:1291 هوش را بگذار و آنگه گوش دارگوش را بر بند و آنگه هوش دار
- M3:1292 نه نگویم زانک خامی تو هنوزدر بهاری تو ندیدستی تموز
- M3:1293 این جهان همچون درختست ای کرامما برو چون میوههای نیمخام
- M3:1294 سخت گیرد خامها مر شاخ رازانک در خامی نشاید کاخ را
- M3:1295 چون بپخت و گشت شیرین لبگزانسست گیرد شاخها را بعد از آن
- M3:1296 چون از آن اقبال شیرین شد دهانسرد شد بر آدمی ملک جهان
- M3:1297 سختگیری و تعصب خامی استتا جََنینی، کار خونآشامی است
- M3:1298 چیز دیگر ماند اما گفتنشبا تو روح القدس گوید بی منش
- M3:1299 نه تو گویی هم به گوش خویشتننه من و نه غیر من ای هم تو من
- M3:1300 همچو آن وقتی که خواب اندر رویتو ز پیش خود به پیش خود شوی ❋
- M3:1301 بشنوی از خویش و پنداری فلانبا تو اندر خواب گفتهست آن نهان
- M3:1302 تو یکی تو نیستی ای خوش رفیقبلک گردونی و دریای عمیق
- M3:1303 آن توِ زفتت که آن نهصد تو استقُلزمست و غرقهگاه صد تو است
- M3:1304 خود چه جای حد بیداریست و خوابدم مزن والله اعلم بالصواب
- M3:1305 دم مزن تا بشنوی از دمزنانآنچ نامد در زبان و در بیان
- M3:1306 دم مزن تا بشنوی زان آفتابآنچ نامد در کتاب و در خطاب
- M3:1307 دم مزن تا دم زند بهر تو روحآشنا بگذار در کشتی نوح
- M3:1308 همچو کنعان کآشنا میکرد اوکه نخواهم کشتی نوح عدو
- M3:1309 هی بیا در کشتی بابا نشینتا نگردی غرق طوفان ای مهین
- M3:1310 گفت نه من آشنا آموختممن به جز شمع تو شمع افروختم
- M3:1311 هین مکن کین موج طوفان بلاستدست و پا و آشنا امروز لاست
- M3:1312 باد قهرست و بلای شمعکشجز که شمع حق نمیپاید خمش
- M3:1313 گفت نه رفتم برآن کوه بلندعاصمست آن کُه مرا از هر گزند
- M3:1314 هین مکن که کوه کاهست این زمانجز حبیب خویش را ندهد امان
- M3:1315 گفت من کی پند تو بشنودهامکه طمع کردی که من زین دودهام
- M3:1316 خوش نیامد گفتِ تو هرگز مرامن بریام از تو در هر دو سرا
- M3:1317 هین مکن بابا که روز ناز نیستمر خدا را خویشی و انباز نیست
- M3:1318 تا کنون کردی و این دم نازُکیستاندرین درگاه گیرا نازِ کیست
- M3:1319 لم یلد لم یولدست او از قِدَمنه پدر دارد نه فرزند و نه عَم
- M3:1320 ناز فرزندان کجا خواهد کشیدناز بابایان کجا خواهد شنید
- M3:1321 نیستم مولود پیرا کم بنازنیستم والد جوانا کم گراز
- M3:1322 نیستم شوهر نیَم من شهوتیناز را بگذار اینجا ای سِتی
- M3:1323 جز خضوع و بندگی و اضطراراندرین حضرت ندارد اعتبار
- M3:1324 گفت بابا سالها این گفتهایباز میگویی به جهل آشفتهای
- M3:1325 چند ازینها گفتهای با هرکسیتا جواب سرد بشنودی بسی
- M3:1326 این دم سرد تو در گوشم نرفتخاصه اکنون که شدم دانا و زفت
- M3:1327 گفت بابا چه زیان دارد اگربشنوی یکبار تو پند پدر
- M3:1328 همچنین میگفت او پند لطیفهمچنان میگفت او دفع عنیف
- M3:1329 نه پدر از نصح کنعان سیر شدنه دمی در گوش آن ادبیر شد
- M3:1330 اندرین گفتن بدند و موج تیزبر سر کنعان زد و شد ریز ریز
- M3:1331 نوح گفت ای پادشاه بردبارمر مرا خر مرد و سیلت برد بار
- M3:1332 وعده کردی مر مرا تو بارهاکه بیابد اهلت از طوفان رها
- M3:1333 دل نهادم بر امیدت من سلیمپس چرا بربود سیل از من گلیم
- M3:1334 گفت او از اهل و خویشانت نبودخود ندیدی تو سپیدی او کبود
- M3:1335 چونک دندان تو کرمش در فتادنیست دندان بر کَنش ای اوستاد
- M3:1336 تا که باقی تن نگردد زار ازوگرچه بود آنِ تو شو بیزار ازو
- M3:1337 گفت بیزارم ز غیر ذات توغیر نبود آنک او شد مات تو
- M3:1338 تو همی دانی که چونم با تو منبیست چندانم که با باران چمن
- M3:1339 زنده از تو شاد از تو عایلیمغتذی بی واسطه و بی حایلی
- M3:1340 متصل نه منفصل نه ای کمالبلک بیچون و چگونه و اعتلال
- M3:1341 ماهیانیم و تو دریای حیاتزندهایم از لطفت ای نیکو صفات
- M3:1342 تو نگنجی در کنار فکرتینی به معلولی قرین چون علتی
- M3:1343 پیش ازین طوفان و بعد این مراتو مخاطب بودهای در ماجرا
- M3:1344 با تو میگفتم نه با ایشان سخنای سخنبخش نو و آن کهن
- M3:1345 نه که عاشق روز و شب گوید سخنگاه با اطلال و گاهی با دمن
- M3:1346 روی با اطلال کرده ظاهرااو کرا میگوید آن مدحت کرا
- M3:1347 شکر طوفان را کنون بگماشتیواسطهی اطلال را بر داشتی
- M3:1348 زانک اطلال لئیم و بد بدندنه ندایی نه صدایی میزدند
- M3:1349 من چنان اطلال خواهم در خطابکز صدا چون کوه واگوید جواب
- M3:1350 تا مثنّا بشنوم من نام توعاشقم بر نام جانآرام تو
- M3:1351 هر نبی زان دوست دارد کوه راتا مثنّا بشنود نام تو را
- M3:1352 آن کُهِ پَستِ مثالِ سنگلاخموش را شاید نه ما را در مُناخ
- M3:1353 من بگویم او نگردد یار منبیصدا ماند دم گفتار من
- M3:1354 با زمین آن به که هموارش کنینیست همدم با قدم یارش کنی
- M3:1355 گفت ای نوح ار تو خواهی جمله راحشر گردانم بر آرم از ثری
- M3:1356 بهر کنعانی دل تو نشکنملیکت از احوال آگه میکنم
- M3:1357 گفت نه نه راضیم که تو مراهم کنی غرقه اگر باید تو را
- M3:1358 هر زمانم غرقه میکن من خوشمحکم تو جانست چون جان میکشم
- M3:1359 ننگرم کس را و گر هم بنگرماو بهانه باشد و تو منظرم
- M3:1360 عاشق صُنع توَم در شُکر و صبرعاشق مصنوع کی باشم چو گبر
- M3:1361 عاشق صنع خدا با فر بودعاشق مصنوع او کافر بود