Baca Kitab 6 Bagian 115 ← sebelumnya · berikutnya →

بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

Kisah Imru' al-Qais, yang merupakan raja Arab dan sangat tampan, Yusuf zamannya, dan wanita-wanita Arab seperti Zulaikha tergila-gila padanya, dan ia adalah penyair yang pandai merangkai kata. Mengapa ia meratap dan meratap, padahal semua wanita mencarinya dengan sepenuh hati? Mungkinkah ia tahu bahwa semua ini hanyalah gambaran dari bentuk-bentuk yang terukir di papan-papan tanah? Akhirnya, Imru' al-Qais mengalami suatu keadaan di mana ia melarikan diri dari kerajaan dan anak-anaknya di tengah malam, menyembunyikan diri dalam jubah, dan pergi dari satu negeri ke negeri lain untuk mencari seseorang yang suci dari negeri itu, 'Dia melimpahkan rahmat-Nya kepada siapa yang Dia kehendaki,' dan seterusnya

  1. M6:3984 امرء القیس از ممالک خشک‌لبهم کشیدش عشق از خطهٔ عرب
  2. M6:3985 تا بیامد خشت می‌زد در تبوکبا ملک گفتند شاهی از ملوک
  3. M6:3986 امرء القیس آمدست این‌جا به کددر شکار عشق و خشتی می‌زند
  4. M6:3987 آن ملک برخاست شب شد پیش اوگفته او را ای ملیک خوب‌رو
  5. M6:3988 یوسف وقتی دو ملکت شد کمالمر ترا رام از بلاد و از جمال
  6. M6:3989 گشته مردان بندگان از تیغ تووان زنان ملک مه بی‌میغ تو
  7. M6:3990 پیش ما باشی تو بخت ما بودجان ما از وصل تو صد جان شود
  8. M6:3991 هم من و هم ملک من مملوک توای به همت ملک‌ها متروک تو
  9. M6:3992 فلسفه گفتش بسی و او خموشناگهان وا کرد از سر روی‌پوش
  10. M6:3993 تا چه گفتش او به گوش از عشق و دردهم‌چو خود در حال سرگردانش کرد
  11. M6:3994 دست او بگرفت و با او یار شداو هم از تخت و کمر بیزار شد
  12. M6:3995 تا بلاد دور رفتند این دو شهعشق یک کرت نکردست این گنه
  13. M6:3996 بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیراو بهر کشتی بود من الاخیر
  14. M6:3997 غیر این دو بس ملوک بی‌شمارعشقشان از ملک بربود و تبار
  15. M6:3998 جان این سه شه‌بچه هم گرد چینهم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چین
  16. M6:3999 زهره نی تا لب گشایند از ضمیرزانک رازی با خطر بود و خطیر
  17. M6:4000 صد هزاران سر بپولی آن زمانعشق خشم آلوده زه کرده کمان
  18. M6:4001 عشق خود بی‌خشم در وقت خوشیخوی دارد دم به دم خیره‌کشی
  19. M6:4002 این بود آن لحظه کو خشنود شدمن چه گویم چونک خشم‌آلود شد
  20. M6:4003 لیک مرج جان فدای شیر اوکش کشد این عشق و این شمشیر او
  21. M6:4004 کشتنی به از هزاران زندگیسلطنت‌ها مردهٔ این بندگی
  22. M6:4005 با کنایت رازها با هم‌دگرپست گفتندی به صد خوف و حذر
  23. M6:4006 راز را غیر خدا محرم نبودآه را جز آسمان هم‌دم نبود
  24. M6:4007 اصطلاحاتی میان هم‌دگرداشتندی بهر ایراد خبر
  25. M6:4008 زین لسان الطیر عام آموختندطمطراق و سروری اندوختند
  26. M6:4009 صورت آواز مرغست آن کلامغافلست از حال مرغان مرد خام
  27. M6:4010 کو سلیمانی که داند لحن طیردیو گرچه ملک گیرد هست غیر
  28. M6:4011 دیو بر شبه سلیمان کرد ایستعلم مکرش هست و علمناش نیست
  29. M6:4012 چون سلیمان از خدا بشاش بودمنطق الطیری ز علمناش بود
  30. M6:4013 تو از آن مرغ هوایی فهم کنکه ندیدستی طیور من لدن
  31. M6:4014 جای سیمرغان بود آن سوی قافهر خیالی را نباشد دست‌باف
  32. M6:4015 جز خیالی را که دید آن اتفاقآنگهش بعدالعیان افتد فراق
  33. M6:4016 نه فراق قطع بهر مصلحتکه آمنست از هر فراق آن منقبت
  34. M6:4017 بهر استبقاء آن روحی جسدآفتاب از برف یک‌دم درکشد
  35. M6:4018 بهر جان خویش جو زیشان صلاحهین مدزد از حرف ایشان اصطلاح
  36. M6:4019 آن زلیخا از سپندان تا به عودنام جمله چیز یوسف کرده بود
  37. M6:4020 نام او در نامها مکتوم کردمحرمان را سر آن معلوم کرد
  38. M6:4021 چون بگفتی موم ز آتش نرم شداین بدی کان یار با ما گرم شد
  39. M6:4022 ور بگفتی مه برآمد بنگریدور بگفتی سبز شد آن شاخ بید
  40. M6:4023 ور بگفتی برگها خوش می‌طپندور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند
  41. M6:4024 ور بگفتی گل به بلبل راز گفتور بگفتی شه سر شهناز گفت
  42. M6:4025 ور بگفتی چه همایونست بختور بگفتی که بر افشانید رخت
  43. M6:4026 ور بگفتی که سقا آورد آبور بگفتی که بر آمد آفتاب
  44. M6:4027 ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اندیا حوایج از پزش یک لخته‌اند
  45. M6:4028 ور بگفتی هست نانها بی‌نمکور بگفتی عکس می‌گردد فلک
  46. M6:4029 ور بگفتی که به درد آمد سرمور بگفتی درد سر شد خوشترم
  47. M6:4030 گر ستودی اعتناق او بدیور نکوهیدی فراق او بدی
  48. M6:4031 صد هزاران نام گر بر هم زدیقصد او و خواه او یوسف بدی
  49. M6:4032 گرسنه بودی چو گفتی نام اومی‌شدی او سیر و مست جام او
  50. M6:4033 تشنگیش از نام او ساکن شدینام یوسف شربت باطن شدی
  51. M6:4034 ور بدی دردیش زان نام بلنددرد او در حال گشتی سودمند
  52. M6:4035 وقت سرما بودی او را پوستیناین کند در عشق نام دوست این
  53. M6:4036 عام می‌خوانند هر دم نام پاکاین عمل نکند چو نبود عشقناک
  54. M6:4037 آنچ عیسی کرده بود از نام هومی‌شدی پیدا ورا از نام او
  55. M6:4038 چونک با حق متصل گردید جانذکر آن اینست و ذکر اینست آن
  56. M6:4039 خالی از خود بود و پر از عشق دوستپس ز کوزه آن تلابد که دروست
  57. M6:4040 خنده بوی زعفران وصل دادگریه بوهای پیاز آن بعاد
  58. M6:4041 هر یکی را هست در دل صد مراداین نباشد مذهب عشق و وداد
  59. M6:4042 یار آمد عشق را روز آفتابآفتاب آن روی را هم‌چون نقاب
  60. M6:4043 آنک نشناسد نقاب از روی یارعابد الشمس است دست از وی بدار
  61. M6:4044 روز او و روزی عاشق هم اودل همو دلسوزی عاشق هم او
  62. M6:4045 ماهیان را نقد شد از عین آبنان و آب و جامه و دارو و خواب
  63. M6:4046 هم‌چو طفلست او ز پستان شیرگیراو نداند در دو عالم غیر شیر
  64. M6:4047 طفل داند هم نداند شیر راراه نبود این طرف تدبیر را
  65. M6:4048 گیج کرد این گردنامه روح راتا بیابد فاتح و مفتوح را
  66. M6:4049 گیج نبود در روش بلک اندروحاملش دریا بود نه سیل و جو
  67. M6:4050 چون بیابد او که یابد گم شودهم‌چو سیلی غرقهٔ قلزم شود
  68. M6:4051 دانه گم شد آنگهی او تین بودتا نمردی زر ندادم این بود