Baca› Kitab 6› Bagian 27 ← sebelumnya · berikutnya →
بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی
Kisah Bilal yang Mengucapkan “Ahad, Ahad” di Panas Terik Hijaz Karena Cinta kepada Mustafa a.s. di Pagi Hari Itu, Saat Tuannya yang Fanatik Yahudi Memukulnya dengan Duri di Bawah Sinar Matahari Hijaz, dan Darah Mengalir dari Tubuh Bilal. Dari Mulutnya Keluar “Ahad, Ahad” Tanpa Disengaja, Sebagaimana dari Orang-orang yang Kesakitan Lainnya Keluar Erangan Tanpa Disengaja, Karena Hatinya Penuh dengan Cinta. Dia Tidak Peduli untuk Menghilangkan Rasa Sakit Duri, Seperti Para Penyihir Firaun, Jirjis, dan Banyak Lagi yang Tak Terhitung.
- M6:888 تن فدای خار میکرد آن بلالخواجهاش میزد برای گوشمال ❋
- M6:889 که چرا تو یاد احمد میکنیبندهٔ بد منکر دین منی ❋
- M6:890 میزد اندر آفتابش او به خاراو احد میگفت بهر افتخار ❋
- M6:891 تا که صدیق آن طرف بر میگذشتآن احد گفتن به گوش او برفت ❋
- M6:892 چشم او پر آب شد دل پر عنازان احد مییافت بوی آشنا ❋
- M6:893 بعد از آن خلوت بدیدش پند دادکز جهودان خفیه میدار اعتقاد
- M6:894 عالم السرست پنهان دار کامگفت کردم توبه پیشت ای همام
- M6:895 روز دیگر از پگه صدیق تفتآن طرف از بهر کاری میبرفت
- M6:896 باز احد بشنید و ضرب زخم خاربرفروزید از دلش سوز و شرار
- M6:897 باز پندش داد باز او توبه کردعشق آمد توبهٔ او را بخورد
- M6:898 توبه کردن زین نمط بسیار شدعاقبت از توبه او بیزار شد ❋
- M6:899 فاش کرد اسپرد تن را در بلاکای محمد ای عدو توبهها ❋
- M6:900 ای تن من وی رگ من پر ز توتوبه را گنجا کجا باشد درو ❋
- M6:901 توبه را زین پس ز دل بیرون کنماز حیات خلد توبه چون کنم ❋
- M6:902 عشق قهارست و من مقهور عشقچون شکر شیرین شدم از شور عشق ❋
- M6:903 برگ کاهم پیش تو ای تند بادمن چه دانم که کجا خواهم فتاد ❋
- M6:904 گر هلالم گر بلالم میدوممقتدی آفتابت میشوم ❋
- M6:905 ماه را با زفتی و زاری چه کاردر پی خورشید پوید سایهوار ❋
- M6:906 با قضا هر کو قراری میدهدریشخند سبلت خود میکند ❋
- M6:907 کاهبرگی پیش باد آنگه قراررستخیزی وانگهانی عزمکار ❋
- M6:908 گربه در انبانم اندر دست عشقیکدمی بالا و یکدم پست عشق ❋
- M6:909 او همیگرداندم بر گرد سرنه به زیر آرام دارم نه زبر ❋
- M6:910 عاشقان در سیل تند افتادهاندبر قضای عشق دل بنهادهاند ❋
- M6:911 همچو سنگ آسیا اندر مدارروز و شب گردان و نالان بیقرار ❋
- M6:912 گردشش بر جوی جویان شاهدستتا نگوید کس که آن جو راکدست
- M6:913 گر نمیبینی تو جو را در کمینگردش دولاب گردونی ببین
- M6:914 چون قراری نیست گردون را ازوای دل اختروار آرامی مجو
- M6:915 گر زنی در شاخ دستی کی هلدهر کجا پیوند سازی بسکلد
- M6:916 گر نمیبینی تو تدویر قدردر عناصر جوشش و گردش نگر
- M6:917 زانک گردشهای آن خاشاک و کفباشد از غلیان بحر با شرف
- M6:918 باد سرگردان ببین اندر خروشپیش امرش موج دریا بین بجوش
- M6:919 آفتاب و ماه دو گاو خراسگرد میگردند و میدارند پاس
- M6:920 اختران هم خانه خانه میدوندمرکب هر سعد و نحسی میشوند
- M6:921 اختران چرخ گر دورند هیوین حواست کاهلاند و سستپی
- M6:922 اختران چشم و گوش و هوش ماشب کجااند و به بیداری کجا
- M6:923 گاه در سعد و وصال و دلخوشیگاه در نحس فراق و بیهشی
- M6:924 ماه گردون چون درین گردیدنستگاه تاریک و زمانی روشنست
- M6:925 گه بهار و صیف همچون شهد و شیرگه سیاستگاه برف و زمهریر
- M6:926 چونک کلیات پیش او چو گوستسخره و سجده کن چوگان اوست
- M6:927 تو که یک جزوی دلا زین صدهزارچون نباشی پیش حکمش بیقرار
- M6:928 چون ستوری باش در حکم امیرگه در آخر حبس گاهی در مسیر
- M6:929 چونک بر میخت ببندد بسته باشچونک بگشاید برو بر جسته باش
- M6:930 آفتاب اندر فلک کژ میجهددر سیهرویی خسوفش میدهد
- M6:931 کز ذنب پرهیز کن هین هوشدارتا نگردی تو سیهرو دیگوار
- M6:932 ابر را هم تازیانهٔ آتشینمیزنندش کانچنان رو نه چنین
- M6:933 بر فلان وادی ببار این سو مبارگوشمالش میدهد که گوش دار
- M6:934 عقل تو از آفتابی بیش نیستاندر آن فکری که نهی آمد مَایست
- M6:935 کژ منه ای عقل تو هم گام خویشتا نیاید آن خسوف رو به پیش
- M6:936 چون گنه کمتر بود نیم آفتابمنکسف بینی و نیمی نورتاب
- M6:937 که به قدر جرم میگیرم ترااین بود تقریر در داد و جزا
- M6:938 خواه نیک و خواه بد فاش و ستیربر همه اشیا سمیعیم و بصیر
- M6:939 زین گذر کن ای پدر نوروز شدخلق از خلاق خوش پدفوز شد ❋
- M6:940 باز آمد آب جان در جوی ماباز آمد شاه ما در کوی ما ❋
- M6:941 میخرامد بخت و دامن میکشدنوبت توبه شکستن میزند ❋
- M6:942 توبه را بار دگر سیلاب بردفرصت آمد پاسبان را خواب برد ❋
- M6:943 هر خماری مست گشت و باده خوردرخت را امشب گرو خواهیم کرد ❋
- M6:944 زان شراب لعل جان جانفزالعل اندر لعل اندر لعل ما
- M6:945 باز خرم گشت مجلس دلفروزخیز دفع چشم بد اسپند سوز ❋
- M6:946 نعرهٔ مستان خوش میآیدمتا ابد جانا چنین میبایدم ❋
- M6:947 نک هلالی با بلالی یار شدزخم خار او را گل و گلزار شد ❋
- M6:948 گر ز زخم خار تن غربال شدجان و جسمم گلشن اقبال شد
- M6:949 تن به پیش زخم خار آن جهودجان من مست و خراب آن ودود
- M6:950 بوی جانی سوی جانم میرسدبوی یار مهربانم میرسد ❋
- M6:951 از سوی معراج آمد مصطفیبر بلالش حبذا لی حبذا
- M6:952 چونک صدیق از بلال دمدرستاین شنید از توبهٔ او دست شست