Baca Kitab 6 Bagian 89 ← sebelumnya · berikutnya →

بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

Kisah para pencuri malam di mana Sultan Mahmud jatuh di antara mereka pada malam hari, 'Aku adalah salah satu dari kalian', dan ia mengetahui keadaan mereka, dan seterusnya

  1. M6:2815 شب چو شه محمود برمی‌گشت فردبا گروهی قوم دزدان باز خورد
  2. M6:2816 پس بگفتندش کیی ای بوالوفاگفت شه من هم یکی‌ام از شما
  3. M6:2817 آن یکی گفت ای گروه مکر کیشتا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
  4. M6:2818 تا بگوید با حریفان در سمرکو چه دارد در جبلت از هنر
  5. M6:2819 آن یکی گفت ای گروه فن‌فروشهست خاصیت مرا اندر دو گوش
  6. M6:2820 که بدانم سگ چه می‌گوید به بانگقوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
  7. M6:2821 آن دگر گفت ای گروه زرپرستجمله خاصیت مرا چشم اندرست
  8. M6:2822 هر که را شب بینم اندر قیروانروز بشناسم من او را بی‌گمان
  9. M6:2823 گفت یک خاصیتم در بازو استکه زنم من نقبها با زور دست
  10. M6:2824 گفت یک خاصیتم در بینی استکار من در خاکها بوبینی است
  11. M6:2825 سرالناس معادن داد دستکه رسول آن را پی چه گفته است
  12. M6:2826 من ز خاک تن بدانم کاندر آنچند نقدست و چه دارد او ز کان
  13. M6:2827 در یکی کان زر بی‌اندازه درجوان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
  14. M6:2828 هم‌چو مجنون بو کنم من خاک راخاک لیلی را بیابم بی‌خطا
  15. M6:2829 بو کنم دانم ز هر پیراهنیگر بود یوسف و گر آهرمنی
  16. M6:2830 هم‌چو احمد که برد بو از یمنزان نصیبی یافت این بینی من
  17. M6:2831 که کدامین خاک همسایهٔ زرستیا کدامین خاک صفر و ابترست
  18. M6:2832 گفت یک نک خاصیت در پنجه‌امکه کمندی افکنم طول علم
  19. M6:2833 هم‌چو احمد که کمند انداخت جانشتا کمندش برد سوی آسمانش
  20. M6:2834 گفت حقش ای کمندانداز بیتآن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
  21. M6:2835 پس بپرسیدند زان شه کای سندمر ترا خاصیت اندر چه بود
  22. M6:2836 گفت در ریشم بود خاصیتمکه رهانم مجرمان را از نقم
  23. M6:2837 مجرمان را چون به جلادان دهندچون بجنبد ریش من زیشان رهند
  24. M6:2838 چون بجنبانم به رحمت ریش راطی کنند آن قتل و آن تشویش را
  25. M6:2839 قوم گفتندش که قطب ما تویکه خلاص روز محنتمان شوی
  26. M6:2840 چون سگی بانگی بزد از سوی راستگفت می‌گوید که سلطان با شماست
  27. M6:2841 خاک بو کرد آن دگر از ربوه‌ایگفت این هست از وثاق بیوه‌ای
  28. M6:2842 پس کمند انداخت استاد کمندتا شدند آن سوی دیوار بلند
  29. M6:2843 جای دیگر خاک را چون بوی کردگفت خاک مخزن شاهیست فرد
  30. M6:2844 نقب‌زن زد نقب در مخزن رسیدهر یکی از مخزن اسبابی کشید
  31. M6:2845 بس زر و زربفت و گوهرهای زفتقوم بردند و نهان کردند تفت
  32. M6:2846 شه معین دید منزل‌گاهشانحلیه و نام و پناه و راهشان
  33. M6:2847 خویش را دزدید ازیشان بازگشتروز در دیوان بگفت آن سرگذشت
  34. M6:2848 پس روان گشتند سرهنگان مستتا که دزدان را گرفتند و ببست
  35. M6:2849 دست‌بسته سوی دیوان آمدندوز نهیب جان خود لرزان شدند
  36. M6:2850 چونک استادند پیش تخت شاهیار شبشان بود آن شاه چو ماه
  37. M6:2851 آنک چشمش شب بهرکه انداختیروز دیدی بی شکش بشناختی
  38. M6:2852 شاه را بر تخت دید و گفت اینبود با ما دوش شب‌گرد و قرین
  39. M6:2853 آنک چندین خاصیت در ریش اوستاین گرفت ما هم از تفتیش اوست
  40. M6:2854 عارف شه بود چشمش لاجرمبر گشاد از معرفت لب با حشم
  41. M6:2855 گفت و هو معکم این شاه بودفعل ما می‌دید و سرمان می‌شنود
  42. M6:2856 چشم من ره برد شب شه را شناختجمله شب با روی ماهش عشق باخت
  43. M6:2857 امت خود را بخواهم من ازوکو نگرداند ز عارف هیچ رو
  44. M6:2858 چشم عارف دان امان هر دو کونکه بدو یابید هر بهرام عون
  45. M6:2859 زان محمد شافع هر داغ بودکه ز جز شه چشم او مازاغ بود
  46. M6:2860 در شب دنیا که محجوبست شیدناظر حق بود و زو بودش امید
  47. M6:2861 از الم نشرح دو چشمش سرمه یافتدید آنچ جبرئیل آن بر نتافت
  48. M6:2862 مر یتیمی را که سرمه حق کشدگردد او در یتیم با رشد
  49. M6:2863 نور او بر ذره‌ها غالب شودآن‌چنان مطلوب را طالب شود
  50. M6:2864 در نظر بودش مقامات العبادلاجرم نامش خدا شاهد نهاد
  51. M6:2865 آلت شاهد زبان و چشم تیزکه ز شب‌خیزش ندارد سر گریز
  52. M6:2866 گر هزاران مدعی سر بر زندگوش قاضی جانب شاهد کند
  53. M6:2867 قاضیان را در حکومت این فنستشاهد ایشان را دو چشم روشنست
  54. M6:2868 گفت شاهد زان به جای دیده استکو بدیدهٔ بی‌غرض سر دیده است
  55. M6:2869 مدعی دیده‌ست اما با غرضپرده باشد دیدهٔ دل را غرض
  56. M6:2870 حق همی‌خواهد که تو زاهد شویتا غرض بگذاری و شاهد شوی
  57. M6:2871 کین غرضها پردهٔ دیده بودبر نظر چون پرده پیچیده بود
  58. M6:2872 پس نبیند جمله را با طم و رمحبک الاشیاء یعمی و یصم
  59. M6:2873 در دلش خورشید چون نوری نشاندپیشش اختر را مقادیری نماند
  60. M6:2874 پس بدید او بی‌حجاب اسرار راسیر روح مؤمن و کفار را
  61. M6:2875 در زمین حق را و در چرخ سمینیست پنهان‌تر ز روح آدمی
  62. M6:2876 باز کرد از رطب و یابس حق نوردروح را من امر ربی مهر کرد
  63. M6:2877 پس چو دید آن روح را چشم عزیزپس برو پنهان نماند هیچ چیز
  64. M6:2878 شاهد مطلق بود در هر نزاعبشکند گفتش خمار هر صداع
  65. M6:2879 نام حق عدلست و شاهد آن اوستشاهد عدلست زین رو چشم دوست
  66. M6:2880 منظر حق دل بود در دو سراکه نظر در شاهد آید شاه را
  67. M6:2881 عشق حق و سر شاهدبازیشبود مایهٔ جمله پرده‌سازیش
  68. M6:2882 پس از آن لولاک گفت اندر لقادر شب معراج شاهدباز ما
  69. M6:2883 این قضا بر نیک و بد حاکم بودبر قضا شاهد نه حاکم می‌شود
  70. M6:2884 شد اسیر آن قضا میر قضاشاد باش ای چشم‌تیز مرتضی
  71. M6:2885 عارف از معروف بس درخواست کردکای رقیب ما تو اندر گرم و سرد
  72. M6:2886 ای مشیر ما تو اندر خیر و شراز اشارتهات دل‌مان بی‌خبر
  73. M6:2887 ای یرانا لانراه روز و شبچشم‌بند ما شده دید سبب
  74. M6:2888 چشم من از چشم‌ها بگزیده شدتا که در شب آفتابم دیده شد
  75. M6:2889 لطف معروف تو بود آن ای بهیپس کمال البر فی اتمامه
  76. M6:2890 یا رب اتمم نورنا فی الساهرهوانجنا من مفضحات قاهره
  77. M6:2891 یار شب را روز مهجوری مدهجان قربت‌دیده را دوری مده
  78. M6:2892 بعد تو مرگیست با درد و نکالخاصه بعدی که بود بعد الوصال
  79. M6:2893 آنک دیدستت مکن نادیده‌اشآب زن بر سبزهٔ بالیده‌اش
  80. M6:2894 من نکردم لا ابالی در روشتو مکن هم لاابالی در خلش
  81. M6:2895 هین مران از روی خود او را بعیدآنک او یک‌باره آن روی تو دید
  82. M6:2896 دید روی جز تو شد غل گلوکل شیء ما سوی الله باطل
  83. M6:2897 باطل‌اند و می‌نمایندم رشدزانک باطل باطلان را می‌کشد
  84. M6:2898 ذره ذره کاندرین ارض و سماستجنس خود را هر یکی چون کهرباست
  85. M6:2899 معده نان را می‌کشد تا مستقرمی‌کشد مر آب را تف جگر
  86. M6:2900 چشم جذاب بتان زین کویهامغز جویان از گلستان بویها
  87. M6:2901 زانک حس چشم آمد رنگ کشمغز و بینی می‌کشد بوهای خوش
  88. M6:2902 زین کششها ای خدای رازدانتو به جذب لطف خودمان ده امان
  89. M6:2903 غالبی بر جاذبان ای مشتریشاید ار درماندگان را وا خری
  90. M6:2904 رو به شه آورد چون تشنه به ابرآنک بود اندر شب قدر آن بدر
  91. M6:2905 چون لسان وجان او بود آن اوآن او با او بود گستاخ‌گو
  92. M6:2906 گفت ما گشتیم چون جان بند طینآفتاب جان توی در یوم دین
  93. M6:2907 وقت آن شد ای شه مکتوم‌سیرکز کرم ریشی بجنبانی به خیر
  94. M6:2908 هر یکی خاصیت خود را نمودآن هنرها جمله بدبختی فزود
  95. M6:2909 آن هنرها گردن ما را ببستزان مناصب سرنگوساریم و پست
  96. M6:2910 آن هنر فی جیدنا حبل مسدروز مردن نیست زان فنها مدد
  97. M6:2911 جز همان خاصیت آن خوش‌حواسکه به شب بد چشم او سلطان‌شناس
  98. M6:2912 آن هنرها جمله غول راه بودغیر چشمی کو ز شه آگاه بود
  99. M6:2913 شاه را شرم از وی آمد روز بارکه به شب بر روی شه بودش نظار
  100. M6:2914 وان سگ آگاه از شاه ودادخود سگ کهفش لقب باید نهاد
  101. M6:2915 خاصیت در گوش هم نیکو بودکو به بانگ سگ ز شیر آگه شود
  102. M6:2916 سگ چو بیدارست شب چون پاسبانبی‌خبر نبود ز شبخیز شهان
  103. M6:2917 هین ز بدنامان نباید ننگ داشتهوش بر اسرارشان باید گماشت
  104. M6:2918 هر که او یک‌بار خود بدنام شدخود نباید نام جست و خام شد
  105. M6:2919 ای بسا زر که سیه‌تابش کنندتا شود آمن ز تاراج و گزند