Leggi› Libro 1› Sezione 91 ← precedente · successivo →
بخش ۹۱ - تفسیر قول حکیم: به هرچ از راه وا مانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان، به هرچ از دوست دور افتی، چه زشت آن نقش و چه زیبا، در معنی قوله علیهالسلام ان سعدا لغیور و انا اغیر من سعد و الله اغیر منی و من غیر ته حرم الفواحش ما ظهر منها و ما بطن
Interpretazione del detto del saggio: "Tutto ciò che ti distoglie dalla Via, sia esso incredulità o fede, tutto ciò che ti allontana dall'Amico, sia esso brutto o bello"; nel significato del suo detto (pace su di lui): "Sa'd è geloso, e io sono più geloso di Sa'd, e Dio è più geloso di me; e per la sua gelosia ha proibito le oscenità, sia palesi che nascoste."
- M1:1769 جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق
- M1:1770 او چو جانست و جهان چون کالبدکالبد از جان پذیرد نیک و بد
- M1:1771 هر که محراب نمازش گشت عینسوی ایمان رفتنش میدان تو شین
- M1:1772 هر که شد مر شاه را او جامهدارهست خسران بهر شاهش اتّجار
- M1:1773 هر که با سلطان شود او همنشینبر درش شِستن بود حیف و غبین
- M1:1774 دستبوسش چون رسید از پادشاهگر گزیند بوسِ پا باشد گناه
- M1:1775 گرچه سر بر پا نهادن خدمت استپیش آن خدمت خطا و زلت است
- M1:1776 شاه را غیرت بود بر هر که اوبو گزیند بعد از آن که دید رو
- M1:1777 غیرت حق بر مثَل گندم بوَدکاهْخرمن غیرتِ مردم بود
- M1:1778 اصل غیرتها بدانید از الهآنِ خلقان فرع، حق بیاشتباه
- M1:1779 شرح این بگذارم و گیرم گلهاز جفای آن نگار ده دله
- M1:1780 نالم ایرا نالهها خوش آیدشاز دو عالم ناله و غم بایدش
- M1:1781 چون ننالم تلخ از دستان او؟چون نیم در حلقهٔ مستان او
- M1:1782 چون نباشم همچو شب بیروز او؟بیوصال روی روز افروز او؟
- M1:1783 ناخوش او خوش بود در جان منجان فدای یار دلرنجان من
- M1:1784 عاشقم بر رنج خویش و درد خویشبهر خشنودی شاه فرد خویش
- M1:1785 خاک غم را سرمه سازم بهر چشمتا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
- M1:1786 اشک کان از بهر او بارند خلقگوهرست و اشک پندارند خلق
- M1:1787 من ز جان جان شکایت میکنممن نیم شاکی روایت میکنم ❋
- M1:1788 دل همیگوید کزو رنجیدهاموز نفاق سست میخندیدهام
- M1:1789 راستی کن ای تو فخر راستانای تو صدر و من درت را آستان ❋
- M1:1790 آستانه و صدر در معنی کجاست؟ما و من کو، آن طرف کان یار ماست؟
- M1:1791 ای رهیده جان تو از ما و منای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
- M1:1792 مرد و زن چون یک شود آن یک تویچونک یکها محو شد آنک توی
- M1:1793 این من و ما بهر آن بر ساختیتا تو با خود نرد خدمت باختی
- M1:1794 تا من و توها همه یک جان شوندعاقبت مستغرق جانان شوند
- M1:1795 این همه هست و بیا ای امر کنای منزه از بیان و از سخن
- M1:1796 جسم جسمانه تواند دیدنتدر خیال آرد غم و خندیدنت
- M1:1797 دل که او بستهٔ غم و خندیدن استتو مگو کاو لایق آن دیدن است
- M1:1798 آنک او بستهٔ غم و خنده بوداو بدین دو عاریت زنده بود
- M1:1799 باغ سبز عشق کاو بیمنتهاستجز غم و شادی درو بس میوههاست
- M1:1800 عاشقی زین هر دو حالت برترستبی بهار و بی خزان سبز و ترست
- M1:1801 ده زکات روی خوب ای خوبروشرح جان شرحه شرحه بازگو ❋
- M1:1802 کز کرشم غمزهای غمازهایبر دلم بنهاد داغی تازهای ❋
- M1:1803 من حلالش کردم ار خونم بریختمن همیگفتم حلال، او میگریخت ❋
- M1:1804 چون گریزانی ز نالهٔ خاکیانغم چه ریزی بر دل غمناکیان؟
- M1:1805 ای که هر صبحی که از مشرق بتافتهمچو چشمهٔ مشرقت در جوش یافت
- M1:1806 چون بهانه دادی این شیدات راای بها نه شکّر لبهات را ❋
- M1:1807 ای جهان کهنه را تو جان نواز تن بی جان و دل افغان شنو
- M1:1808 شرح گل بگذار از بهر خداشرح بلبل گو که شد از گل جدا
- M1:1809 از غم و شادی نباشد جوش مابا خیال و وهم نبود هوش ما
- M1:1810 حالتی دیگر بود کان نادرستتو مشو منکر که حق بس قادرست
- M1:1811 تو قیاس از حالت انسان مکنمنزل اندر جور و در احسان مکن
- M1:1812 جور و احسان، رنج و شادی حادث استحادثان میرند و حقْشان وارث است
- M1:1813 صبح شد ای صبح را صبح و پناهعذر مخدومی حسامالدین بخواه
- M1:1814 عذرخواه عقل کل و جان تویجان جان و تابش مرجان توی
- M1:1815 تافت نور صبح و ما از نور تودر صبوحی با می منصور تو
- M1:1816 دادهٔ تو چون چنین دارد مراباده کی بود کاو طرب آرد مرا؟ ❋
- M1:1817 باده در جوشش گدای جوش ماستچرخ در گردش گدای هوش ماست
- M1:1818 باده از ما مست شد نه ما ازوقالب از ما هست شد نه ما ازو ❋
- M1:1819 ما چو زنبوریم و قالبها چو مومخانه خانه کرده قالب را چو موم ❋