لوستل دفتر ۶ صوفي یو ځل بیا پوښتنه تکرار کړه بيت ۱۷۴۰

M6:1740 — آنک گل آرد برون از عین خار / هم تواند کرد این دی را بهار

آنک گل آرد برون از عین خارهم تواند کرد این دی را بهار
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1740

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آنکه گل را از درون خار پدید می‌آورد / همان تواند این زمستان را به بهار بدل کند. معنا: این بیت پرسش صوفی را بیان می‌کند که چرا خداوند، با قدرتی که گل را از خار و بهار را از زمستان می‌آفریند، جهان را بی‌رنج و همیشه شاد و بی‌خسارت نیافریده است.

شرح

این بیت، از زبان صوفی، پرسشی بنیادین را مطرح می‌کند که در عمق ضمیر بسیاری از آدمیان ریشه دارد. صوفی در اینجا، با لحنی قاطع و مُلتمسانه، قدرت مطلق خداوند را یادآوری می‌کند. او می‌گوید: «آن خدایی که آتش سوزان را بر ابراهیم گلستان کرد، و از چوب خشک آتش بیرون می‌آورد، یا گل را از دل خارهای تند می‌رویاند، چرا نمی‌تواند این جهانِ پر از رنج و فقدان را به یکسره به بهار تبدیل کند؟»

همان‌طور که دیده‌ایم، مولانا بر روش تمثیلی تکیه دارد و صوفی در اینجا نمادی از انسان عادی است که با مشکلات و مصائب جهان درگیر است. این پرسش صوفی ادامهٔ همان دغدغه پیشین اوست که چرا خداوند سودای ما را بی‌زیان نمی‌کند؟ او شواهد اعجازآمیز قدرت الهی را می‌آورد: آفرینش گل از خار که نمادی از زیبایی از دل سختی است، و تبدیل دی به بهار که استعاره‌ای از غلبه بر رنج و فناست. اگر خدا قادر است گل را از عین خار پدید آورد و زمستان را به بهار تبدیل کند، چرا جهان را به گونه‌ای نیافریده که همیشه بهار باشد، همیشه شادی باشد و هیچ‌گاه زمستان رنج و مرگ فرا نرسد؟ چرا موجودی به نام خار یا فصلی به نام زمستان، و مهم‌تر از آن، رنج و فقدان و مرگ باید وجود داشته باشد؟

این پرسش در نهایت به دغدغهٔ از دست دادن و خسارت بازمی‌گردد. قرآن می‌فرماید: «ان الانسان لفی خسر»؛ انسان دائماً در حال خسران است. صوفی می‌پرسد: چه می‌شد اگر خداوند، با آن قدرت نامحدودش، این جهان را به گونه‌ای می‌آفرید که همیشه و همواره در حال سود و افزایش باشیم و هیچ‌گاه چیزی را از دست ندهیم؟ چه می‌شد اگر همهٔ زندگی، همچون بهاری بی‌خزان، سرشار از طراوت و شادی و بی‌هیچ غم و اندوهی می‌بود؟ این در واقع، آرزوی جهانی است که از اوصاف عالم ملائک بهره‌مند باشد؛ جهانی بدون درد، بدون فنا، بدون تغییر و بدون مرگ. این همان تمنایی است که در هر انسانی، حتی در بدترین شرایط و بیماری‌ها، میل به بقا را تقویت می‌کند، چنان‌که دیوید هیوم به‌خوبی اشاره کرده بود که آدمی حتی در اوج رنج و بیماری حاضر است هرچه دارد بدهد تا فقط چند روزی به عمرش اضافه شود.

اما مولانا، در نهایت، به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد و دیدگاهی متعالی‌تر را عرضه می‌کند. او جهان را با همهٔ فراز و نشیب‌هایش، با همهٔ دی‌ها و بهارهایش، کامل و بی‌نقص می‌بیند. از نظر او، هر گونه شکایتی از این معماری جهان، ناشی از کژی در بینش و درک خود ماست. این بیت اوج آرزوی انسان برای حذف وجه سلبی زندگی است، آرزویی که در نگاه عرفانی مولانا، به تدریج جای خود را به پذیرش حکمت مطلق و عشق به همین جهان، با همهٔ تضادها و دیالکتیک‌هایش، می‌دهد. در مکتب مولانا، رنج و جدایی، نه مصیبت، بلکه جزئی جدایی‌ناپذیر از سفر روحی است که انسان را به مقصد وصل می‌رساند.

نکات کلیدی

  • این بیت، نمادی از پرسشِ همیشگی بشر در مواجهه با رنج و فقدان است.
  • صوفی قدرت اعجازآمیز خداوند را به چالش می‌کشد که چرا با چنین قدرتی، جهان را بی‌نقص و عاری از هر شرّی نیافریده است.
  • آرزوی نهفته در این پرسش، جهانی است بی‌مرگ، بی‌رنج و همیشه بهار، شبیه به عالم ملائک.
  • تصویرسازی «گل از خار» و «دی بهار کردن» بر قدرت بی‌حد خداوند تأکید دارد.
  • این بیت پیش‌درآمدی است برای پاسخ‌های مولانا که کژی را در نگاه ما می‌داند، نه در معماری جهان.

Sources: d6-s39 · 01:04:25 d6-s39 · 01:02:00 d6-s39 · 01:07:11

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.