Ler Livro 3 Seção 102 ← anterior · seguinte →

بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی

A súplica e intercessão de Duquqi para salvar o navio

  1. M3:2208 چون دقوقی آن قیامت را بدیدرحم او جوشید و اشک او دوید
  2. M3:2209 گفت یا رب منگر اندر فعلشاندستشان گیر ای شه نیکو نشان
  3. M3:2210 خوش سلامتشان به ساحل باز برای رسیده دست تو در بحر و بر
  4. M3:2211 ای کریم و ای رحیم سرمدیدر گذار از بدسگالان این بدی
  5. M3:2212 ای بداده رایگان صد چشم و گوشبی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
  6. M3:2213 پیش از استحقاق بخشیده عطادیده از ما جمله کفران و خطا
  7. M3:2214 ای عظیم از ما گناهان عظیمتو توانی عفو کردن در حریم
  8. M3:2215 ما ز آز و حرص خود را سوختیموین دعا را هم ز تو آموختیم
  9. M3:2216 حرمت آن که دعا آموختیدر چنین ظلمت چراغ افروختی
  10. M3:2217 همچنین می‌رفت بر لفظش دعاآن زمان چون مادران با وفا
  11. M3:2218 اشک می‌رفت از دو چشمش و آن دعابی خود از وی می بر آمد بر سما
  12. M3:2219 آن دعای بی خودان خود دیگرستآن دعا زو نیست گفت داورست
  13. M3:2220 آن دعا حق می‌کند چون او فناستآن دعا و آن اجابت از خداست
  14. M3:2221 واسطهٔ مخلوق نه اندر میانبی‌خبر زان لابه کردن جسم و جان
  15. M3:2222 بندگان حق رحیم و بردبارخوی حق دارند در اصلاح کار
  16. M3:2223 مهربان بی‌رشوتان یاری‌گراندر مقام سخت و در روز گران
  17. M3:2224 هین بجو این قوم را ای مبتلاهین غنیمت دارشان پیش از بلا
  18. M3:2225 رست کشتی از دم آن پهلوانواهل کشتی را به‌جَهد خود گمان
  19. M3:2226 که مگر بازوی ایشان در حذربر هدف انداخت تیری از هنر
  20. M3:2227 پا رهاند روبهان را در شکارو آن ز دُم دانند روباهان غرار
  21. M3:2228 عشقها با دُم خود بازند کینمی‌رهاند جان ما را در کمین
  22. M3:2229 روبها پا را نگه دار از کلوخپا چو نبود دُم چه سود ای چشم‌شوخ
  23. M3:2230 ما چو روباهان و پای ما کراممی‌رهاندمان ز صدگون انتقام
  24. M3:2231 حیلهٔ باریک ما چون دُم ماستعشقها بازیم با دُم چپ و راست
  25. M3:2232 دُم بجنبانیم ز استدلال و مکرتا که حیران ماند از ما زید و بکر
  26. M3:2233 طالب حیرانی خلقان شدیمدستِ طمع اندر الوهیت زدیم
  27. M3:2234 تا بافسون مالک دلها شویماین نمی‌بینیم ما کاندر گویم
  28. M3:2235 در گوی و در چهی ای قلتباندست وا دار از سبال دیگران
  29. M3:2236 چون به بُستانی رسی زیبا و خوشبعد از آن دامان خلقان گیر و کش
  30. M3:2237 ای مقیم حبس چار و پنج و ششنغز جایی دیگران را هم بکش
  31. M3:2238 ای چو خربنده حریف کون خربوسه گاهی یافتی ما را ببر
  32. M3:2239 چون ندادت بندگی دوست دستمیل شاهی از کجاات خاستست
  33. M3:2240 در هوای آنک گویندت زهیبسته‌ای در گردن جانت زهی
  34. M3:2241 روبها این دم حیلت را بهلوقف کن دل بر خداوندان دل
  35. M3:2242 در پناه شیر، کم ناید کبابروبها تو سوی جیفه کم شتاب
  36. M3:2243 تو دلا منظور حق آنگه شویکه چو جزوی سوی کل خود روی
  37. M3:2244 حق همی‌گوید نظرمان در دلستنیست بر صورت که آن آب و گلست
  38. M3:2245 تو همی‌گویی مرا دل نیز هستدل فراز عرش باشد نی به پست
  39. M3:2246 در گِل تیره یقین هم آب هستلیک زان آبت نشاید آب‌دست
  40. M3:2247 زان که گر آبست مغلوب گِلستپس دل خود را مگو کین هم دلست
  41. M3:2248 آن دلی کز آسمانها برترستآن دل ابدال یا پیغامبرست
  42. M3:2249 پاک گشته آن ز گِل صافی شدهدر فزونی آمده وافی شده
  43. M3:2250 ترکِ گِل کرده سوی بحر آمدهرسته از زندانِ گِل بحری شده
  44. M3:2251 آب ما محبوس گِل ماندست هینبحر رحمت جذب کن ما را ز طین
  45. M3:2252 بحر گوید من تورا در خود کِشملیک می‌لافی که من آب خوشم
  46. M3:2253 لاف تو محروم می‌دارد توراترک آن پنداشت کن در من درآ
  47. M3:2254 آبِ گِل خواهد که در دریا رودگِل گرفته پای آب و می‌کشد
  48. M3:2255 گر رهاند پای خود از دست گلگل بماند خشک و او شد مستقل
  49. M3:2256 آن کشیدن چیست از گل آب راجذب تو نقل و شراب ناب را
  50. M3:2257 همچنین هر شهوتی اندر جهانخواه مال و خواه جاه و خواه نان
  51. M3:2258 هر یکی زینها تورا مستی کندچون نیابی آن خمارت می‌زند
  52. M3:2259 این خمارِ غم دلیلِ آن شدستکه بدان مفقود، مستی‌ات بُدست
  53. M3:2260 جز به اندازهٔ ضرورت زین مگیرتا نگردد غالب و بر تو امیر
  54. M3:2261 سر کشیدی تو که من صاحب‌دلمحاجتِ غیری ندارم واصلم
  55. M3:2262 آنچنانک آب در گِل سر کشدکه منم آب و چرا جویم مدد
  56. M3:2263 دل تو این آلوده را پنداشتیلاجرم دل ز اهل دل برداشتی
  57. M3:2264 خود روا داری که آن دل باشد اینکو بود در عشق شیر و انگبین
  58. M3:2265 لطفِ شیر و انگبین عکس دلستهر خوشی را آن خوش از دل حاصلست
  59. M3:2266 پس بُوَد دل جوهر و عالم عرضسایهٔ دل چون بود دل را غرض؟
  60. M3:2267 آن دلی کو عاشق مالست و جاهیا زبون این گِل و آب سیاه
  61. M3:2268 یا خیالاتی که در ظلمات اومی‌پرستدشان برای گفت و گو
  62. M3:2269 دل نباشد غیر آن دریای نوردل نظرگاه خدا وانگاه کور
  63. M3:2270 نه دل اندر صد هزاران خاص و عامدر یکی باشد کدامست آن کدام
  64. M3:2271 ریزهٔ دل را بهل دل را بجوتا شود آن ریزه چون کوهی ازو
  65. M3:2272 دل محیطست اندرین خطهٔ وجودزر همی‌افشاند از احسان و جود
  66. M3:2273 از سلام حق سلامیها نثارمی‌کند بر اهل عالم اختیار
  67. M3:2274 هر که را دامن درستست و مُعَدآن نثار دل بر آنکس می‌رسد
  68. M3:2275 دامن تو آن نیازست و حضورهین منه در دامن آن سنگ فجور
  69. M3:2276 تا ندرد دامنت زان سنگهاتا بدانی نقد را از رنگها
  70. M3:2277 سنگ پُر کردی تو دامن از جهانهم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
  71. M3:2278 از خیال سیم و زر چون زر نبوددامن صدقت درید و غم فزود
  72. M3:2279 کی نماید کودکان را سنگ، سنگتا نگیرد عقلْ دامنشان به چنگ
  73. M3:2280 پیر، عقل آمد نه آن موی سپیدمو نمی‌گنجد درین بخت و امید