گنجینهٔ پرسشها · داستانها
داستان «خر برفت و خر برفت» را تعریف کن؛ طعنهاش به تقلید چیست؟
داستان درباره صوفی مسافری است که صوفیان گرسنهٔ خانقاه، خرش را پنهانی میفروشند تا بساط سماع به پا کنند و او نیز غافل از همهجا، با ترجیعبند «خر برفت» مطرب همصدا شده و شادمانه پایکوبی میکند. مولانا با این طنز تلخ و گزنده نشان میدهد که چگونه تقلید کورکورانه و همرنگیِ بیبصیرت با جماعت، عقل انسان را در حجاب طمع میپوشاند؛ تا جایی که فرد ناآگاهانه بر ویرانی و از دست رفتن سرمایهٔ جان و زندگی خویش بانگ شادی سر میدهد M2:565.
با کمال میل. در ادامه، تحلیلی جامع و تفصیلی از داستان «خر برفت و خر برفت» و نقد عمیق مولانا بر پدیدهٔ تقلید، در قالب یک رسالهٔ پژوهشی تقدیم میشود.
رسالهای در باب تقلید و تحقیق: تحلیلی بر حکایت «خر برفت» در مثنوی معنوی
در میان گنجینهٔ بیکران حکایات مثنوی معنوی، داستان «فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع» که به حکایت «خر برفت» شهرت یافته، یکی از درخشانترین و در عین حال گزندهترین تمثیلها در نقد «تقلید» است. مولانا جلالالدین محمد بلخی در این داستان، که در دفتر دوم کتاب جای گرفته، با هنرمندی تمام، تراژدی انسانی را در جامهای از طنز به تصویر میکشد و نشان میدهد که چگونه پیروی کورکورانه و بیبصیرت از جمع، میتواند فرد را ناآگاهانه به عامل نابودی خویشتن بدل سازد. این حکایت صرفاً یک قصهٔ سرگرمکننده نیست، بلکه کالبدشکافی دقیقی است از آفتی که جانِ سلوک معنوی و حقیقتجویی را تهدید میکند. در این رساله، به تفصیل این داستان را واکاوی کرده و با استناد به دیگر ابیات مثنوی، ابعاد مختلف نگاه مولانا به تقابل بنیادین «تقلید» و «تحقیق» را روشن خواهیم ساخت.
بخش نخست: روایتشناسی داستان؛ از طویله تا مجلس سماع
مولانا داستان را با ورود یک صوفی مسافر به خانقاهی آغاز میکند. این مسافر، که از راهی دراز آمده، تنها دارایی و مرکب خود، یعنی خرش را با وسواس و احتیاط در طویله میبندد و برایش آب و علف فراهم میآورد. این دقت و تیمارداری، نمادی از تعلق خاطر او به اسباب دنیوی و تنها ابزارش برای ادامهٔ سفر است.
صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخُر کشید
M2:516آبکش داد و علف از دست خویش
نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش
M2:517
اما در سوی دیگر ماجرا، صوفیان مقیم خانقاه در فقر و فاقهای شدید به سر میبرند. مولانا با اشاره به حدیث «کادَ الفَقْرُ أَنْ یَکونَ کُفْراً» (نزدیک است که فقر به کفر بینجامد)، شرایطی را توصیف میکند که در آن، ضرورت (ضرورت) میتواند امر نامشروع را مباح جلوه دهد. این مقدمهچینی، زمینه را برای عمل غیراخلاقی اما قابلفهمِ صوفیان گرسنه فراهم میکند:
صوفیان تقصیر بودند و فقیر
کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر
M2:519کز ضرورت هست مرداری مباح
بس فسادی کز ضرورت شد صلاح
M2:522
آنان تصمیم میگیرند خر مسافر را پنهانی بفروشند و با پول آن، شبی را به عیش و نوش و سماع بگذرانند. مجلس به سرعت برپا میشود و صوفی مسافر، غافل از همه جا، با دیدن این همه شور و مهماننوازی به وجد میآید و خود را با جریان جمع همراه میسازد.
اوج داستان در مجلس سماع رخ میدهد. مطرب، که از ماجرا باخبر است، ترانهای هوشمندانه را آغاز میکند که هم وصف حال است و هم خبر از واقعه میدهد:
چون سماع آمد ز اول تا کران
مطرب آغازید یک ضرب گران
M2:537خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حرارت جمله را انباز کرد
M2:538
این ترجیعبند، «خر برفت»، برای صوفیان خانقاه، حامل معنایی واقعی و خبری مسرتبخش است. اما برای صوفی مسافر، این تنها یک عبارت آهنگین و بیمعناست که از دیگران میشنود. او در شور و حال دروغین ناشی از همرنگی با جماعت، نه تنها با آنان همآواز میشود، بلکه از همه پرشورتر فریاد برمیآورد. اینجاست که تقلید، در مضحکترین و در عین حال غمانگیزترین شکل خود، متجلی میشود:
از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
M2:540
واژهٔ «حنین» در این بیت به معنای ناله و زاری است، اما در اینجا به طرزی کنایهآمیز برای توصیف فریاد شادمانهٔ صوفی به کار رفته است. او در حال زاری برای از دست دادن داراییاش است، اما خود آن را به شکل فریاد شادی بیان میکند.
فاجعه در صبح روز بعد آشکار میشود. مسافر برای ادامهٔ راه به طویله میرود و خر را نمییابد. پس از پرسوجو، خادم خانقاه با پاسخی ویرانگر، او را با حقیقت روبهرو میکند:
گفت والله آمدم من بارها
تا ترا واقف کنم زین کارها
M2:561تو همیگفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوقتر
M2:562
خادم گمان کرده بود که این مسافر، عارفی وارسته است که خود از این واقعه آگاه است و از رهایی از تعلقات دنیوی (خر) شادمان است. این سوءتفاهم، که ریشه در تقلید کورکورانهٔ مسافر دارد، او را به عمق جهل مرکب خود آگاه میسازد. در نهایت، صوفی با نفرین فرستادن بر تقلید، به خطای خود اعتراف میکند:
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
M2:565
این بیت، چکیده و جانمایهٔ کل داستان است: تقلید، او را بر باد داد. این عبارت، هم به معنای از دست دادن دارایی مادی است و هم به معنای ویرانی اعتبار معنوی و آشکار شدن پوچی حال او.
بخش دوم: کالبدشکافی تقلید؛ آفتی بر جان و خرد
مولانا این داستان را بهانهای قرار میدهد تا یکی از عمیقترین دغدغههای فکری خود را بکاود. او پیش از آغاز این حکایت، در پایان داستان قبلی («خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست»)، هدف خود را از روایت داستان بعدی به صراحت بیان میکند و آن را هشداری علیه تقلید میداند:
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را
M2:515
از منظر مولانا، تقلید صرفاً یک خطای فکری نیست، بلکه آفتی است که تمام ابعاد وجودی انسان را تحت تأثیر قرار میدهد.
۱. ریشهٔ تقلید: طمع و حجاب عقل
چرا صوفی مسافر به چنین دامی افتاد؟ مولانا پاسخ را در «طمع» میجوید. طمع به غذای لذیذ و لذت آنی حاصل از شور و سماع، چنان چشم عقل او را کور کرده بود که از درک معنای حقیقی آنچه میشنید و تکرار میکرد، بازماند.
زانک آن تقلید صوفی از طمع
عقل او بر بست از نور و لمع
M2:572طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع
مانع آمد عقل او را ز اطلاع
M2:573
طمع، همچون پردهای بر چشم و گوش دل مینشیند و مانع از درک حقیقت میشود. کسی که اسیر طمع است، حتی اگر صدها حکایت و پند بشنود، نکتهای در گوشش فرو نمیرود. این همان حجابی است که مانع از تمایز میان حقیقت و سراب، و حال واقعی و حال کاذب میشود.
۲. تقلید در برابر تحقیق: کاه در برابر کوه
در نظام فکری مولانا، «تقلید» نقطهٔ مقابل «تحقیق» است. تقلید، پذیرش بیچونوچرای باورها و رفتارهای دیگران است، در حالی که تحقیق، فرایند درونی کردن معرفت و رسیدن به یقین از طریق تجربهٔ شخصی و شهود است. مقلد، ایمان و عملش عاریهای و سستبنیاد است، اما محقق، به سرچشمهٔ حقیقت متصل است. مولانا این تضاد را با تصویری قدرتمند بیان میکند:
زانک تقلید آفت هر نیکویست
کَه بود تقلید اگر کوه قویست
M2:486
ایمان و معرفتی که بر پایهٔ تقلید بنا شده، هرچند در ظاهر همچون کوهی استوار به نظر رسد، در باطن همچون تلی از کاه است که با نسیم شبهه و امتحان پراکنده میشود. در مقابل، سالکی که از این ورطه رسته، جهان را با چشم دیگری میبیند:
آنک او از پردهٔ تقلید جست
او به نور حق ببیند آنچ هست
M4:2166
این «دیدن به نور حق»، همان مقام «تحقیق» است که در آن، فرد دیگر نیازمند واسطه و تقلید از دیگران نیست، بلکه خود به عینالیقین رسیده است.
۳. انواع تقلید: راه و بیراهه
آیا هر نوع تقلیدی از نظر مولانا مذموم است؟ پاسخ منفی است. مولانا میان دو نوع تقلید تمایز قائل میشود:
* تقلید مذموم: پیروی کورکورانه از عوام و جماعتِ ناآگاه، همچون کار صوفی مسافر. این نوع تقلید، که از سر طمع، ترس، یا میل به همرنگی با جماعت صورت میگیرد، جز خسران و تباهی به بار نمیآورد.
* تقلید محمود: پیروی آگاهانه و از سر صدق از یک پیر و راهنمای کامل (شیخ واصل). این نوع تقلید، نه هدف، بلکه یک مرحلهٔ ضروری در سلوک است. سالک مبتدی، همچون بیماری که به طبیب اعتماد میکند، باید به راهنماییهای پیر خود عمل کند تا زمانی که چشم بصیرتش گشوده شود و خود به مقام تحقیق برسد.
چون شنیدی کاندرین جو آب هست
کور را تقلید باید کار بست
M3:4303
در این بیت، «کور» همان سالک مبتدی است که هنوز چشم باطن ندارد و ناچار است به گفتهٔ راهنمای بینا اعتماد کند. این تقلید، پلی است برای عبور به ساحل تحقیق.
بخش سوم: راه رهایی؛ از انعکاس تا سرچشمه
داستان «خر برفت» تنها به نقد تقلید نمیپردازد، بلکه به طور ضمنی راه برونرفت از آن را نیز نشان میدهد. راه رهایی، تبدیل «تقلید» به «تحقیق» است. مولانا در ابیاتی بسیار دقیق و ظریف، این فرایند را توضیح میدهد:
عکس کاول زد تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد شود تحقیق آن
M2:569تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
M2:570
در ابتدا، حال سالک ممکن است تنها انعکاسی (عکس) از حال پیر یا یاران صادق باشد. این همان تقلید محمود است. اما اگر این همراهی و تأثیرپذیری صادقانه و مستمر باشد («پیاپی شد»)، آن انعکاس اولیه به تدریج به یک حال واقعی و درونی («تحقیق») بدل میشود. همانطور که قطرهٔ باران در دل صدف، با گذشت زمان و تحمل شرایط، به مروارید تبدیل میشود، سالک نیز در مصاحبت با اهل تحقیق، از مقلدی صادق به محققی صاحبنظر بدل میگردد.
شرط اصلی این تحول، پاک کردن دل از طمع است؛ همان آفتی که صوفی مسافر را به خاک سیاه نشاند:
صاف خواهی چشم و عقل و سمع را
بر دران تو پردههای طمع را
M2:571
نتیجهگیری
حکایت «خر برفت و خر برفت» بسیار فراتر از یک داستان ساده است. این حکایت، یک مانیفست قدرتمند علیه سطحینگری، همرنگی کورکورانه با جماعت، و سلوک بیبصیرت است. مولانا به ما هشدار میدهد که در غوغای زندگی و در مجالس پرشور، مراقب باشیم که ناآگاهانه در حال پایکوبی بر سرنوشت تباهشدهٔ خود نباشیم. «خر» در این داستان، نماد سرمایههای وجودی ماست؛ از عمر و دارایی مادی گرفته تا استعدادها و فرصتهای معنوی. تقلید کورکورانه، آن نیروی ویرانگری است که سبب میشود ما این سرمایهها را از دست بدهیم و حتی از این فقدان، اظهار شادی و شعف کنیم.
پیام نهایی مولانا روشن است: راه نجات در «تحقیق» است؛ در گشودن چشم دل، در اندیشیدن به معنای اعمال، و در تمایز نهادن میان حقیقت و توهم. این داستان، دعوتنامهای است برای هر سالک و هر انسانی تا از خود بپرسد: آیا آوازی که من با جمع همسرایی میکنم، از عمق جان و آگاهی من برمیخیزد، یا صرفاً تکرار طوطیوار صدایی است که از دیگری به گوشم رسیده است؟
برای تأمل بیشتر:
حکایت «خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظن آنک گاو اوست» که پیش از این داستان آمده، مکمل معنایی آن است. در آنجا نیز، جهل و ناتوانی در تشخیص حقیقت (تمایز میان گاو و شیر در تاریکی) به خطری مهلک میانجامد. مطالعهٔ این دو حکایت در کنار هم، تصویری کامل از تأکید مولانا بر اهمیت بصیرت و آگاهی در هر قدم از زندگی ارائه میدهد.
شاید بپرسی
- داستان کنیزک و پادشاه — نخستین قصهٔ مثنوی — را تعریف کن و بگو پیامش چیست.
- حکایت طوطی و بازرگان دربارهٔ چیست و چرا طوطی خود را مرده نشان داد؟
- قصهٔ موسی و شبان چه میگوید؟ چرا خدا موسی را سرزنش کرد، نه شبان را؟
- داستان فیل در خانهٔ تاریک چه درسی دربارهٔ شناخت حقیقت میدهد؟
- در حکایت شیر و نخجیران، بحث توکل و تلاش چگونه در میگیرد و مولانا کدام سو میایستد؟