گنجینهٔ پرسشها · عشق و دل
رابطهٔ مولانا و شمس چه بود و در مثنوی کجا میتوان ردَش را دید؟
رابطهٔ مولانا و شمس، رستاخیزی روحی و تلاقی دو اقیانوس بود که فقیهی بزرگ را به عاشقی بیقرار و آینهدارِ آفتابِ حقیقت بدل ساخت. در مثنوی معنوی، این پیوند فرخنده هم در جانمایهٔ داستانها و در قالب کهنالگوهای «پیر کامل» و «آفتاب» حضوری جاری دارد و هم در چند جایگاه کلیدی به نامِ صریح او آراسته شده است. زیباترین تجلی این حضورِ ناب، آنجاست که مولانا با رسیدن به نام معشوق خود، خورشیدِ آسمان را در برابر شمسِ جانِ خویش ناچیز میشمارد: «چون حدیث روی شمسالدّین رسید / شمسِ چارم آسمان سَر در کشید» M1:124.
آفتاب و ذره: پژوهشی جامع در باب رابطه مولانا و شمس و تجلی آن در مثنوی معنوی
رابطهی مولانا جلالالدین محمد بلخی با شمسالدین محمد تبریزی، نه یک فصل از زندگی او، بلکه تمام کتاب وجود اوست. این ملاقات، که در ۶۴۲ هجری قمری در قونیه رخ داد، نقطه عطفی بود که فقیه و دانشمند بزرگ زمانه را به عاشقی بیقرار و شاعری آتشزبان بدل ساخت. این تحول، صرفاً یک دوستی یا رابطهی مرید و مرادی متعارف نبود؛ بلکه برخوردی بود میان دو اقیانوس، یک انقلاب روحی که حاصل آن، تولد دوبارهی مولانا و خلق دو اثر سترگ و جاودان، دیوان کبیر (شمس) و مثنوی معنوی بود. شمس برای مولانا، آینهی تمامنمای حق و تجلی معشوق ازلی بود؛ آفتابی بود که بر ذرهای (مولانا) تابید و آن ذره را نیز به خورشیدی رقصان بدل کرد.
برای یافتن ردپای این رابطه در آثار مولانا، باید میان دو اقیانوس کلام او تمایز قائل شد. دیوان شمس، فریاد بیواسطه، شورانگیز و مستقیم عشق مولانا به شمس و سوز و گداز او در هجران اوست. دیوان، گزارش لحظه به لحظهی آن زلزلهی روحانی است. اما مثنوی معنوی، محصول دوران پختگی و آرامش نسبی مولاناست. اگر دیوان، غلیان و فوران آتشفشانی عشق است، مثنوی، تبیین و تعلیم آن عشق در قالب حکایات، تمثیلها و معارف عمیق عرفانی است. بنابراین، حضور شمس در مثنوی، حضوری پنهانتر، درونیشدهتر و مفهومیتر است. ردپای او را نه فقط در نام، که در جانمایهی تعالیم مثنوی، در ساختار اندیشهی آن و در هر تمثیلی از «پیر» و «آفتاب» باید جست.
در این پژوهش، ما به تفصیل ردپای این رابطهی دگرگونکننده را در شش دفتر مثنوی پی خواهیم گرفت. ابتدا به اشارات صریح و نام بردن مستقیم از شمس میپردازیم، سپس به حضور معنوی و مفهومی او به عنوان یک کهنالگو (archetype) در کالبد مثنوی، و در نهایت به نقش حسامالدین چلبی به عنوان وارث این رابطه و انگیزهی اصلی سرایش این کتاب عظیم خواهیم پرداخت.
بخش اول: حضور آشکار؛ نام بردن از خورشید
در قیاس با دیوان شمس که نام «شمس تبریز» در آن چون تکرار نام معشوق، صدها بار به گوش میرسد، در تمام ۲۶ هزار بیت مثنوی، تنها چند بار به طور مستقیم به نام او اشاره میشود. اما این اشارات معدود، بسیار پرمعنا، کلیدی و در نقاطی استراتژیک از کتاب قرار گرفتهاند و هر یک، بعدی از عظمت جایگاه شمس در جهانبینی مولانا را آشکار میسازند.
۱. خورشید جان در برابر خورشید آسمان
در دفتر اول، در میانهی داستان «پادشاه و کنیزک» که خود تمثیلی از طلب نفس برای رسیدن به کمال است، مولانا در حال توصیف «طبیب الهی» است که نماد پیر کامل و دانای اسرار است. ناگهان، گویی حجابها کنار میرود و مولانا از تمثیل به حقیقت نقب میزند و از مصداق اصلی آن پیر در زندگی خود، یعنی شمسالدین، یاد میکند. در این لحظه، زبان مولانا به اوج میرسد و عظمتی کیهانی برای او قائل میشود:
چون حدیث روی شمسالدّین رسید
شمسِ چارم آسمان سَر در کشید
M1:124
تحلیل بیت: این بیت ساده، بار معنایی عظیمی دارد.
* زمینه داستانی: ذکر نام شمس در دل داستان طبیب الهی، به ما میگوید که شمس برای مولانا همان طبیب روحانی بود که بیماری «وجود» او را تشخیص داد و علاج کرد.
* تصویرسازی: در کیهانشناسی بطلمیوسی که در زمان مولانا رایج بود، خورشید در فلک چهارم قرار داشت. مولانا با این تصویر، یک سلسله مراتب وجودی ترسیم میکند: «شمسالدین» (خورشید دین و حقیقت) چنان مقامی دارد که «شمسِ چارم آسمان» (خورشید فیزیکی که منبع نور و حیات مادی است) در برابر او از شرم یا از هیبت، «سر در میکشد» و پنهان میشود. این تقابل میان خورشیدِ جان و خورشیدِ جهان، نشان میدهد که شمس برای مولانا یک حقیقت روحانی و معنوی است که عالم مادی در برابرش رنگ میبازد.
* اصطلاح عرفانی: «شمسالدین» صرفاً یک نام نیست؛ یک لقب و یک مقام معنوی است. مولانا با بازی با این نام، به ما میفهماند که او تجلی همان «نور» و «خورشید» حقیقت در عالم انسانی است.
۲. حقیقتی ناگفتنی و فتنهانگیز
بلافاصله پس از ابراز این عظمت، مولانا گویی از آنچه گفته است به هراس میافتد و عنان سخن را میکشد. او به خود نهیب میزند که از این راز بیش از این پرده برندارد، چرا که بیان کامل حقیقت شمس، برای عالمی که ظرفیت پذیرش آن را ندارد، قابل تحمل نیست و موجب فتنه و آشوب میشود:
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
M1:143
تحلیل بیت:
* سکوت پرمعنا (Aposiopesis): این «مگو» خود بزرگترین «گفتن» است. مولانا با این قطع ناگهانی سخن، به ما میفهماند که حقیقت شمس، از جنس اسرار مگو و ناگفتنی (ineffable) است. این راز، اگر فاش شود، بنیانهای نظم ظاهری و باورهای متعارف را به هم میریزد.
* فتنه و آشوب: این اشاره میتواند بازتابی از واقعیت تاریخی نیز باشد. حضور شمس در قونیه، آرامش و جایگاه اجتماعی مولانا را بر هم زد، مریدان را به حسادت واداشت و در نهایت به غیبت (و به روایتی قتل) او منجر شد. پس سخن گفتن از او، یادآور آن «فتنه»ی عظیم است. از منظری عرفانی، این فتنه، آشوب مبارکی است که سالک را از آرامش کاذب نفسانی به تلاطم عشق الهی میکشاند.
۳. راهنمای خروج از سایهها
در اواخر دفتر اول، پس از داستان خلیفهای که لیلی را دید و از ظاهر معمولی او متعجب شد، مولانا نتیجه میگیرد که برای دیدن حقیقت، باید چشم حقیقتبین (چشم مجنون) داشت. سپس راه رسیدن به این بینش و خروج از عالم ظواهر را به طور صریح، پیروی از شمس معرفی میکند:
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامنِ شه شمس تبریزی بتاب
M1:432
تحلیل بیت:
* تقابل سایه و آفتاب: این یکی از کلیدیترین استعارههای عرفانی و فلسفی است که ریشه در تمثیل غار افلاطون دارد. «سایه» نماد عالم کثرت، ظواهر، پدیدههای فانی و ادراکات حسی است. «آفتاب» نماد عالم وحدت، حقیقت، معنا و ذات الهی است.
* نقش پیر: مولانا راه گذار از سایه به آفتاب را «تابیدن دامن شه شمس تبریزی» میداند. «دامن گرفتن» در فرهنگ ایرانی، کنایه از توسل جستن، شاگردی کردن و طلب حمایت است. شمس در اینجا در مقام «شاه» و «پیر کامل» قرار دارد که میتواند سالک را از زندان سایهها رهانیده و به سرچشمهی نور حقیقت برساند.
۴. منبع قدرت معنوی
در دفتر دوم، در حکایت حسادت درباریان به غلام خاص پادشاه، مولانا به این نکته میپردازد که قدرت و کرامات اولیای حق، از خودشان نیست، بلکه عطیهای الهی است. او در این میان، با تواضعی شگرف، هرگونه قدرت معنوی را از خود سلب کرده و آن را به برکت «عشق شمس دین» نسبت میدهد:
ما ز عشق شمس دین بیناخنیم
ورنه ما آن کور را بینا کنیم
M2:1123
تحلیل بیت:
* تصویر «بیناخنی»: این تعبیر عامیانه و قدرتمند به معنای «بیقدرت بودن» و «دست بسته بودن» است. مولانا میگوید ما (اهل معنا) ذاتاً قدرتی برای تصرف در عالم (مانند بینا کردن کور که از معجزات عیسی(ع) بود) نداریم.
* عشق به عنوان منبع قدرت: نیروی محرک و توانبخش، نه خودِ ما، بلکه «عشق شمس دین» است. این عشق، آن کیمیایی است که مس وجود سالک را به طلا بدل میکند و به او قدرتی میبخشد که از آنِ خود او نیست. این بیت، اوج فنای مولانا در شمس را نشان میدهد؛ او خود را هیچ نمیداند و تمام کمالات ممکن را بازتابی از عشق به مرادش میبیند.
این چهار شاهد، اگرچه تنها نمونههای ذکر صریح نام شمس در مثنوی هستند، اما به تنهایی کافیاند تا جایگاه او را به عنوان خورشید حقیقت، پیر کامل، رازی سر به مهر و منبع فیض روحانی در منظومهی فکری مولانا تثبیت کنند.
بخش دوم: حضور معنوی؛ شمس به مثابه کهنالگو
تأثیر حقیقی و فراگیر شمس بر مثنوی، نه در تکرار نام او، بلکه در تبدیل شدن او به یک «اصل» و یک «کهنالگو» (Archetype) است. تجربهی زیستهی مولانا با شمس، در مثنوی به یک نظریهی جامع در باب سلوک و معرفت تبدیل میشود. این حضور معنوی در دو کهنالگوی محوری تجلی مییابد: «پیر» و «آفتاب».
۱. کهنالگوی «پیر»: راهنمای مطلق
یکی از ستونهای اصلی بنای معرفتی مثنوی، ضرورت وجود «پیر» در راه سلوک است. مولانا در دهها حکایت، خطرات راه بیپیر رفتن و برکات تسلیم به راهنمای کامل را گوشزد میکند. این «پیر» که در مثنوی تصویر میشود، تجرید و تعمیم یافتهی شخصیت شمس تبریزی است.
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
M1:2951
پیر در مثنوی، صرفاً یک استاد یا معلم اخلاق نیست. او دارای ویژگیهایی است که همگی در تجربهی مولانا با شمس ریشه دارد:
* طبیب روح: همانطور که در داستان پادشاه و کنیزک دیدیم، پیر، طبیبی است که بیماریهای پنهان روح را تشخیص میدهد و علاج میکند.
* آینهی حق: پیر، آینهای است که سالک در آن، هم عیوب خود را میبیند و هم جمال بینهایت حق را. شمس برای مولانا چنین آینهای بود.
* خضر راه: مولانا مرید را به تسلیم محض در برابر پیر، همچون تسلیم موسی در برابر خضر، فرا میخواند. اعمال پیر ممکن است در ظاهر غیرمنطقی به نظر برسد، اما در باطن، عین حکمت است.
چون گرفتت پیر هین تسلیم شو
همچو موسی زیر حکم خضر رو
M1:2977
* پیری به معنا، نه به سال: پیرِ مثنوی، به سن و سال پیر نیست، بلکه به اتصال با حق و حکمت ازلی پیر است. این توصیف، کاملاً با شمس، که از نظر سنی تفاوت فاحشی با مولانا نداشت اما از نظر معنوی «پیر» او بود، تطابق دارد.
کردهام بخت جوان را نام پیر
کو ز حق پیرست نه از ایام پیر
M1:2948
در واقع، تمام بخشهای مثنوی که به ضرورت اطاعت از «پیر» اختصاص دارد، ترجمان آن رابطهی خاص و یگانه به یک دستورالعمل عمومی برای همهی سالکان است. شمس، مصداق اتمّ آن «پیر» است که مولانا همگان را به یافتنش فرا میخواند.
۲. کهنالگوی «آفتاب»: منبع نور و وجود
نام «شمس» به معنی «خورشید» است و این همنامی، به یکی از پربارترین شبکههای استعاری در مثنوی دامن زده است. تقابل «آفتاب» و «سایه»، «نور» و «ظلمت»، «روز» و «شب»، در تار و پود مثنوی تنیده شده و بیانگر جهانبینی مولاناست که پس از دیدار با شمس در او قوام یافت.
جهان محسوسات و کثرات، «سایه» است و عالم معنا و وحدت، «آفتاب». شمس آن آفتابی بود که به مولانا آموخت چگونه از سایهبازیهای عالم صورت عبور کند و به حقیقت نورانی معنا برسد. هرگاه مولانا از «آفتاب» سخن میگوید، حتی اگر منظورش ذات حق باشد، طنین یاد و نام شمس تبریزی در آن موج میزند، چرا که شمس، تجلی آن آفتاب در زندگی او بود.
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نورِ جانی میدهد
M1:118
این بیت که در نزدیکی ابیات مربوط به شمسالدین آمده، بسیار گویاست. «سایه» (که میتواند پیر یا هر راهنمای دیگری باشد) تنها «نشانی» از آفتاب میدهد، اما «شمس» (خورشید جان، که هم اشاره به شمس تبریزی و هم حقیقت الهی دارد) مستقیماً «نور جان» میبخشد. این نشاندهندهی در هم تنیدگی شخص شمس و اصل نور الهی در ذهن مولاناست.
بخش سوم: طلوعی دیگر؛ حسامالدین، انگیزهی نظم مثنوی
داستان شکلگیری مثنوی با نام شخص دیگری گره خورده است: حسامالدین چلبی، شاگرد، یار و خلیفهی محبوب مولانا. اگر شمس، آتشفشان عشق را در وجود مولانا فعال کرد و الهامبخش غزلهای سوزان دیوان شد، حسامالدین آن اقیانوس آرامی بود که این مواد مذاب را به جواهری تراشخورده و منظم به نام مثنوی بدل ساخت.
مولانا در سرآغاز چندین دفتر از مثنوی، به صراحت بیان میکند که این اثر به درخواست و با الهام حسامالدین، که او را «ضیاء الحق» (روشنایی حقیقت) مینامد، سروده شده است.
ای ضیاء الحق حسام الدین توی
که گذشت از مه به نورت مثنوی
M4:1
رابطهی مولانا با حسامالدین، ادامه و تکامل یافتهی همان رابطهی او با شمس است، اما در قالبی متفاوت.
* شمس، مُلهِم (الهامبخش) بود؛ حسامالدین، مُحرِّک (انگیزهبخش) و مخاطب. شمس، مولانا را از خود بیخود کرد و به عالم بیخودی برد. حسامالدین، او را به «خود» آورد تا آن تجربیات را برای دیگران بازگو کند.
* عشق به شمس، عشقی سوزاننده و ویرانگر بود؛ عشق به حسامالدین، عشقی سازنده و روشنگر. اولی به غزل انجامید، دومی به مثنوی تعلیمی.
میتوان گفت حسامالدین، آینهی دیگری در برابر مولانا بود. آینهای صاف و آرام که مولانا توانست دریای متلاطم معارفی را که از شمس در او به موج آمده بود، در آن منعکس کند و به نظم بکشد. بدون شمس، آتشی در کار نبود؛ اما بدون حسامالدین، آن آتش شاید هرگز به چراغ راهنمای شش دفتر مثنوی تبدیل نمیشد.
نتیجهگیری
رابطهی مولانا و شمس، کلید فهم جهانبینی و آثار اوست. ردپای این رابطه در مثنوی، هم آشکار است و هم پنهان؛ هم نادر است و هم همهجایی.
* حضور آشکار او در چند بیت انگشتشمار، جایگاه کیهانی و بیبدیل او را به عنوان «خورشید حقیقت» در زندگی مولانا تثبیت میکند.
* حضور پنهان و معنوی او بسیار فراگیرتر است. شمس به کهنالگوی «پیر کامل» و «آفتاب حقیقت» بدل میشود؛ دو مفهومی که شالودهی عرفان تعلیمی مثنوی را تشکیل میدهند.
در نهایت، میتوان گفت تمام شش دفتر مثنوی، شرح و بسط همان تجربهی یگانهای است که در ملاقات با شمس بر مولانا گذشت. مثنوی، ترجمان آن عشقبازی شخصی و آن تجربهی فنای محض، به یک نقشهی راه جهانی برای سلوک است؛ نقشهای که به درخواست و الهام «نور» دیگری به نام حسامالدین چلبی ترسیم شد. شمس، آفتابی بود که یک بار درخشید، اما نور آن تا ابد در کالبد مثنوی معنوی به تابش ادامه خواهد داد.
برای کاوش بیشتر:
برای درک عمیقتر رابطهی مرید و مرادی از دیدگاه مولانا، مطالعهی «بخش ۱۴۰ دفتر اول» که در آن پیامبر (ص) به حضرت علی (ع) توصیه میکند که به جای تقرب به طاعات، به صحبت عاقل (پیر) تقرب جوید، بسیار راهگشاست.
/section/d1-sh140
شاید بپرسی
- مولانا عشق را چگونه تعریف میکند؟ چند بیت کلیدی از مثنوی بیاور.
- فرق عقل و عشق در مثنوی چیست؟ آیا مولانا دشمن عقل است؟
- عشق مجازی و عشق حقیقی در مثنوی چه نسبتی دارند؟ آیا عشق زمینی راه است یا چاه؟
- «هر که را جامه ز عشقی چاک شد، او ز حرص و عیب کلی پاک شد» را شرح بده.
- «علت عاشق ز علتها جداست» یعنی چه؟ چرا عشق را بیماریِ بیمانند میداند؟