Citește Daftar 5 Secțiune 159 ← anterior · următor →

بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت

Sfatul tatălui către fiică: „Ai grijă de tine să nu rămâi însărcinată cu soțul tău.”

  1. M5:3710 خواجه‌ای بودست او را دختریزهره‌خدی مه‌رخی سیمین‌بری
  2. M5:3711 گشت بالغ داد دختر را به شوشو نبود اندر کفائت کفو او
  3. M5:3712 خربزه چون در رسد شد آبناکگر بنشکافی تلف گردد هلاک
  4. M5:3713 چون ضرورت بود دختر را بداداو بناکفوی ز تخویف فساد
  5. M5:3714 گفت دختر را کزین داماد نوخویشتن پرهیز کن حامل مشو
  6. M5:3715 کز ضرورت بود عقد این گدااین غریب‌اشمار را نبود وفا
  7. M5:3716 ناگهان بجهَد کند ترک همهبر تو طفل او بماند مظلمه
  8. M5:3717 گفت دختر کای پدر خدمت کنمهست پندت دل‌پذیر و مغتنم
  9. M5:3718 هر دو روزی هر سه روزی آن پدردختر خود را بفرمودی حذر
  10. M5:3719 حامله شد ناگهان دختر ازوچون بود هر دو جوان خاتون و شو
  11. M5:3720 از پدر او را خفی می‌داشتشپنج ماهه گشت کودک یا که شش
  12. M5:3721 گشت پیدا گفت بابا چیست اینمن نگفتم که ازو دوری گزین
  13. M5:3722 این وصیتهای من خود باد بودکه نکردت پند و وعظم هیچ سود
  14. M5:3723 گفت بابا چون کنم پرهیز منآتش و پنبه‌ست بی‌شک مرد و زن
  15. M5:3724 پنبه را پرهیز از آتش کجاستیا در آتش کی حفاظست و تقاست
  16. M5:3725 گفت من گفتم که سوی او مروتو پذیرای منی او مشو
  17. M5:3726 در زمان حال و انزال و خوشیخویشتن باید که از وی در کشی
  18. M5:3727 گفت کی دانم که انزالش کی استاین نهانست و به غایت دوردست
  19. M5:3728 گفت چشمش چون کلاپیسه شودفهم کن که آن وقت انزالش بود
  20. M5:3729 گفت تا چشمش کلاپیسه شدنکور گشتست این دو چشم کور من
  21. M5:3730 نیست هر عقلی حقیری پایداروقت حرص و وقت خشم و کارزار