Citește Daftar 6 Secțiune 9 ← anterior · următor →

بخش ۹ - قصه‌ای هم در تقریر این

O poveste, de asemenea, pentru a susține aceasta

  1. M6:357 شرفه‌ای بشنید در شب معتمدبرگرفت آتش‌زنه که آتش زند
  2. M6:358 دزد آمد آن زمان پیشش نشستچون گرفت آن سوخته می‌کرد پست
  3. M6:359 می‌نهاد آنجا سر انگشت راتا شود استارهٔ آتش فنا
  4. M6:360 خواجه می‌پنداشت کز خود می‌مرداین نمی‌دید او که دزدش می‌کشد
  5. M6:361 خواجه گفت این سوخته نمناک بودمی‌مرد استاره از تریش زود
  6. M6:362 بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیشمی‌ندید آتش‌کشی را پیش خویش
  7. M6:363 این چنین آتش‌کشی اندر دلشدیدهٔ کافر نبیند از عمش
  8. M6:364 چون نمی‌داند دل داننده‌ایهست با گردنده گرداننده‌ای
  9. M6:365 چون نمی‌گویی که روز و شب به خودبی‌خداوندی کی آید کی رود
  10. M6:366 گرد معقولات می‌گردی ببیناین چنین بی‌عقلی خود ای مهین
  11. M6:367 خانه با بنا بود معقول‌تریا که بی‌بنا بگو ای کم‌هنر
  12. M6:368 خط با کاتب بود معقول‌تریا که بی‌کاتب بیندیش ای پسر
  13. M6:369 جیم گوش و عین چشم و میم فمچون بود بی‌کاتبی ای متهم
  14. M6:370 شمع روشن بی‌ز گیراننده‌اییا بگیرانندهٔ داننده‌ای
  15. M6:371 صنعت خوب از کف شل ضریرباشد اولی یا بگیرایی بصیر
  16. M6:372 پس چو دانستی که قهرت می‌کندبر سرت دبوس محنت می‌زند
  17. M6:373 پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگسوی او کش در هوا تیری خدنگ
  18. M6:374 هم‌چو اسپاه مغل بر آسمانتیر می‌انداز دفع نزع جان
  19. M6:375 یا گریز از وی اگر توانی بروچون روی چون در کف اویی گرو
  20. M6:376 در عدم بودی نرستی از کفشاز کف او چون رهی ای دست‌خوش
  21. M6:377 آرزو جستن بود بگریختنپیش عدلش خون تقوی ریختن
  22. M6:378 این جهان دامست و دانه‌آرزودر گریز از دامها روی آر زو
  23. M6:379 چون چنین رفتی بدیدی صد گشادچون شدی در ضد آن دیدی فساد
  24. M6:380 پس پیمبر گفت استفتوا القلوبگرچه مفتیتان برون گوید خطوب
  25. M6:381 آرزو بگذار تا رحم آیدشآزمودی که چنین می‌بایدش
  26. M6:382 چون نتانی جست پس خدمت کنشتا روی از حبس او در گلشنش
  27. M6:383 دم به دم چون تو مراقب می‌شویداد می‌بینی و داور ای غوی
  28. M6:384 ور ببندی چشم خود را ز احتجابکار خود را کی گذارد آفتاب