Читать› Книга 1› Начало› Бейт 16
M1:16 — روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
M1:16
شرحِ سروش — из его записанных лекций по Маснави
این متن بر پایهٔ سخنرانیهای ضبطشدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.
ترجمه و معنا
ترجمه به فارسی روان: اگر روزها گذشت، بگو که بگذرد، ترسی نیست. تو بمان، ای آن پاکی که همتایی نداری.
معنا: این بیت بر ارزش زمان حال و آنچه درونی و پایدار است تأکید دارد، در برابر آنچه گذرا و فانیست. مولانا میگوید از رفتن عمر یا روزگار نباید نگران بود، بلکه باید به جوهر پاک و ماندگاری دل بست که فراتر از گذر زمان است.
شرح
این بیت، به صراحت، یکی از والاترین و ریشهایترین آموزههای مولانا را پیش چشم ما میگذارد: زیستن در اکنون، و ارجنهادن به آن جوهر بیزوالی که از گزند گذر زمان در امان است. مولانا در اینجا ما را به سوی نوعی "عارف ابنالوقت" بودن فرامیخواند؛ نه به این معنا که گذشته و آینده را به کل فراموش کنیم، بلکه به این معنا که از اسارتشان رها شویم و واقعیت را در "حال" دریابیم.
من قبلاً هم تأکید کردهام که عارفان چگونه میکوشند از زمان فراتر بروند و به مرتبهٔ "لازمان" برسند. این "لازمان" دقیقاً همان مرتبهایست که زمان در آن جریان ندارد و از لوازم ماده و مادیت نیست. جهانی که در آن خداوند است، جهان بیزمانی است؛ و همانگونه که در روایت آمده است: «لیس عند ربک صباح و لا مساء»، یعنی پیش خداوند، شب و روزی در کار نیست. خود مولانا نیز میفرماید: «جمله تلوینها ز ساعت خاسته است / رست از تلوین که از ساعت برست.» تمام دگرگونیها و تلونات، فرزندان زماناند؛ و آن کس که از زمان برهد، از این تغییر و تبدلها نیز رهایی مییابد و به مرتبهٔ فعلیت محض میرسد که تغییر و تغیری در آن نیست. این جهانِ بیزمان، هم ازلیست و هم ابدی، اما نه به معنای بیکرانگی زمانی، بلکه به معنای فراتر بودن از زمان.
این درک از بیزمانی، به ساحت روح نیز سرایت میکند. روح ما، اگرچه فعلاً در این بدن خاکی است و احکام بدن به آن نیز سرایت میکند، اما ذاتاً غیرزمانی است. در جهانِ آخرت و بهشت نیز، همانگونه که قرآن میگوید: «لا یرون فیها شمسا و لا زمهریرا»، خبری از خورشید و فصول و گذشت سال و ماه نیست؛ و از این رو، ساکنان بهشت، جوانی و طراوت ابدی دارند و عمر نمیکنند، چرا که زمان بر آنها نمیگذرد. بنابراین، اگر کسی نگران است که در بهشت حوصلهاش سر میرود، این از قیاس کردن جهان "فناء" با جهان "بقاء" است؛ "فیالجمله دنیویت نمیماند." هیچیک از خصوصیات این جهان در آنجا نخواهد بود.
حال، خطاب "تو بمان، ای آنک چون تو پاک نیست" به کیست؟ این "تو"، به نظر من، به آن جوهر پایداری اشاره دارد که در برابر گذر "روزها" و سرمایههای از دست رفته، باقی و جبرانکننده است. این "تو" میتواند به آن گوهر پاک و لاهوتی درون انسان اشاره داشته باشد که هرگز فانی نمیشود؛ یا میتواند به حقیقت مطلق، به ذات الهی، به دوست یا معشوقی ازلی اشاره کند که حضورش میتواند جبرانکنندهٔ هر فقدانی باشد. در هر دو صورت، مولانا ما را به نگریستن به آنچه ماندگار است فرامیخواند، در برابر آنچه گذرا و زایلشدنی است.
این نگاه مولانا با رویکرد برخی شاعران، از جمله حافظ، تفاوت معناداری دارد. حافظ گاه با حسرتی شیرین به گذشته مینگرد و میگوید: "یاد باد آن روزگاران یاد باد." اما مولانا، فرزندِ حال است و گذشته را رها میکند. برای او، از دست رفتن روزها "باک نیست"، چرا که حقیقتِ پاک و بیهمتا، باقی میماند. این نه بیاعتنایی به درد، که رهایی از غمهای کاذب و دل سپردن به غمی سبز است که راه به سوی حقیقت میبرد. از همین روست که مولانا دربارهٔ رویدادهای تاریخی بزرگ زمان خود، مثل حمله مغول یا نزاعهای فقهی، سکوت میکند. دغدغه او این است که چه چیز جاودان است و چه چیز گذرا؛ و جز "جدایی" که آن هم بخشی از "راه" و "سفر" است، چیزی را شایستهٔ شکایت و حسرت نمیداند.
نکات کلیدی
- جوهر وجودی انسان، پاک و ازلی است و از گذر "روزها" و تباهی زمان فارغ است.
- زندگی حقیقی در لحظهٔ "حال" است و عارف حقیقی، "ابنالوقت" است که از اسارت گذشته و آینده رهاست.
- مولانا دغدغهٔ "لازمان" را دارد؛ مرتبهای که زمان در آن جریان ندارد و ویژهٔ جهان غیرمادی و الهی است.
- بیزمانی در بهشت، بهشتیان را جاودان و جوان نگه میدارد، فارغ از هرگونه "دنیویت" و ملال.
- "تو بمان" خطاب به آن حقیقت پاک و پایداری است که جبرانکنندهٔ هر فقدان زمانی است، چه در نفس انسان و چه در ساحت الوهی.
- مولانا، بر خلاف برخی دیگر، بر گذر عمر تأسف نمیخورد، چرا که میداند جوهری پایدار و ازلی باقی است که بر همهٔ گذرها فائق میآید.
Sources: d1-s12 · 00:03:34 d1-s12 · 00:09:17 d1-s07 · 56:57:00 d1-s11 · 00:03:41
This text was reconstructed from Dr. Abdolkarim Soroush's recorded Masnavi lectures. It has not been reviewed and approved by him.
Translation & meaning
Translation: If days have passed, say 'let them pass, there is no fear.' You remain, O pure one, for there is none like you.
Meaning: This verse champions the value of the present moment and the enduring, inner essence over the fleeting nature of time and transient existence. Rumi advises not to lament the passage of days or life, but to cling to a pristine, lasting core that transcends temporal flow.
Explanation
This verse directly places before us one of Rumi's most profound and fundamental teachings: to live in the present moment, and to revere that indissoluble essence which remains immune to the ravages of time. Rumi here summons us towards becoming a kind of "Sufi, son of the moment" (Sufi ibn al-Waqt); not by entirely forgetting past and future, but by liberating ourselves from their captivity and apprehending reality in the "now."
I have previously emphasized how mystics strive to transcend time and attain the state of "timelessness" (la-zamān). This "la-zamān" is precisely that realm where time does not flow and is not an attribute of matter or materiality. The world where God exists is a world without time; and as narrated, «لیس عند ربک صباح و لا مساء» (There is neither morning nor evening with your Lord). Rumi himself declares: «جمله تلوینها ز ساعت خاسته است / رست از تلوین که از ساعت برست» (All transformations arise from time; one who is freed from time is freed from transformation). All changes and fluctuations are the offspring of time; and whoever escapes time, escapes these changes and transitions, arriving at a state of pure actuality where there is no alteration or mutation. This timeless world is both eternal (azalī) and everlasting (abadī), but not in the sense of infinite temporal duration, rather in the sense of being beyond time itself.
This understanding of timelessness extends to the realm of the soul. Our soul, although currently intertwined with this earthly body, and thus subject to the body's laws, is essentially non-temporal. In the afterlife and Paradise, as the Quran states: «لا یرون فیها شمسا و لا زمهریرا» (They will see therein neither sun nor bitter cold), there is no sun, no seasons, no passage of years or months; and thus, the inhabitants of Paradise possess eternal youth and freshness, never aging, because time does not pass over them. Therefore, if someone worries about boredom in Paradise, it is from comparing the world of "annihilation" (fanāʾ) with the world of "subsistence" (baqāʾ); "in short, no trace of temporality remains." None of the characteristics of this world will be found there.
Now, to whom is the address "You remain, O pure one, for there is none like you" directed? This "You," in my view, refers to that enduring essence which, against the passing of "days" and lost assets, persists and compensates. This "You" could point to the pure, divine essence within humanity that never perishes; or it could refer to absolute Truth, to the Divine Essence, to an eternal Friend or Beloved, whose presence can compensate for every loss. In either case, Rumi calls us to gaze upon what is enduring, in contrast to what is transient and fleeting.
This perspective of Rumi's stands in significant contrast to the approach of some poets, including Hafez. Hafez sometimes looks back at the past with a sweet nostalgia, saying: "May those days be remembered, may they be remembered." But Rumi is a child of the present, letting go of the past. For him, the passing of days is "no fear" (bāk nīst), because the pure and incomparable truth remains. This is not indifference to suffering, but a liberation from false sorrows and a surrender to a "green sorrow" that leads to truth. This is why Rumi remains silent on major historical events of his time, such such as the Mongol invasion or theological disputes. His concern is what is eternal and what is transient; and other than "separation" (judāyī), which itself is part of the "path" and the "journey," he deems nothing worthy of complaint or regret.
Key takeaways
- The essence of human existence is pure and eternal, transcending the passing of "days" and the decay of time.
- True life resides in the "present moment," and the authentic mystic is a "son of the moment" (ibn al-Waqt), free from the captivity of past and future.
- Rumi is concerned with the "timeless" (la-zamān); a state where time does not flow, characteristic of the immaterial and divine realms.
- Timelessness in Paradise ensures its inhabitants remain eternally young and vibrant, free from any "worldliness" or boredom.
- "You remain" addresses that pure and enduring truth which compensates for all temporal losses, both within the human soul and in the divine realm.
- Unlike some others, Rumi does not lament the passage of life, for he knows that an enduring and eternal essence remains, triumphing over all transience.
Sources: d1-s12 · 00:03:34 d1-s12 · 00:09:17 d1-s07 · 56:57:00 d1-s11 · 00:03:41
به زبانِ تو — Ваш язык · AI
This couplet contrasts the fleeting nature of time with the eternal, inner essence. Rumi advises us not to worry about the passage of life, but to hold fast to the pristine, enduring core of being that transcends time's flow.
This verse presents one of Rumi's foundational teachings: the importance of living in the present moment by focusing on the eternal essence that is immune to the passage of time. In the preceding line, he mentions days passing in sorrow, but here he immediately pivots. The loss of days, he insists, is no great tragedy, because something far more valuable remains.
This enduring reality, addressed as "You," can be understood in two ways: as the pure, divine spark within the human soul, or as God Himself—the absolute, eternal Beloved whose presence compensates for any temporal loss. In either case, the focus shifts from the transient (days, worldly life) to the permanent (the soul's essence, God). Rumi champions the Sufi ideal of being an ibn al-waqt (a "son of the moment"), one who is liberated from the prison of past regrets and future anxieties by grounding themselves in the timeless 'now'.
This perspective explains Rumi's relative silence on the great historical upheavals of his era, like the Mongol invasions. His concern was not with the fleeting events of the world but with the eternal realities of the spirit. Unlike other poets who might look back with nostalgia, Rumi lets the past go. For him, the only thing that truly matters is the indestructible, pure reality that remains when all else has faded away.
- باک
- Fear, dread, apprehension. In this context, it signifies a lack of concern or worry about loss.
- آنک
- An archaic contraction of 'آن که' (ān ke), meaning 'the one who' or 'that which'.
يؤكد هذا البيت على قيمة اللحظة الراهنة والجوهر الداخلي الدائم، مقابل ما هو زائل وفانٍ. يدعو مولانا إلى عدم الحزن على مرور العمر أو الأيام، بل التمسك بجوهر نقي وباقٍ يتجاوز جريان الزمن.
يضع هذا البيت أمامنا صراحةً أحد أسمى تعاليم مولانا وأكثرها جذرية: العيش في الآن، وتبجيل ذلك الجوهر الذي لا ينحلّ، والذي يبقى بمنأى عن ويلات مرور الزمن. يدعونا مولانا هنا إلى أن نكون نوعًا من «العارف ابن الوقت»؛ لا بمعنى نسيان الماضي والمستقبل كليًا، بل بمعنى التحرر من أسرهما وإدراك الحقيقة في «الحال».
لقد أكدتُ سابقًا كيف يسعى العارفون لتجاوز الزمان والوصول إلى مرتبة «اللازمان». وهذا «اللازمان» هو بالضبط ذلك العالم الذي لا يجري فيه الزمان، وليس من لوازم المادة والمادية. العالم الذي يوجد فيه الله هو عالم بلا زمان؛ وكما ورد في الرواية: «ليس عند ربك صباح ولا مساء». ويقول مولانا نفسه: «جملة تلوینها ز ساعت خاسته است / رست از تلوین که از ساعت برست» (كل التحولات والتلوينات هي وليدة الزمان؛ ومن تحرر من الزمان تحرر من هذه التغييرات والتبدلات). فمن تحرر من الزمان، تحرر من هذه التغييرات والتبدلات، ووصل إلى مرتبة الفعلية المحضة التي لا تغيير فيها ولا تبديل. هذا العالم اللازماني هو أزلي وأبدي، ولكن ليس بمعنى اللانهاية الزمنية، بل بمعنى تجاوز الزمان.
يمتد هذا الفهم لللازمان إلى عالم الروح أيضًا. فروحنا، وإن كانت حاليًا في هذا الجسد الترابي وتنتقل إليها أحكام الجسد، إلا أنها بطبيعتها غير زمانية. وفي عالم الآخرة والجنة أيضًا، كما يقول القرآن: «لا يرون فيها شمسًا ولا زمهريرًا»، لا يوجد شمس ولا فصول ولا مرور سنين وشهور؛ ولذلك، يتمتع سكان الجنة بشباب ونضارة أبديين ولا يهرمون، لأن الزمان لا يمر عليهم. لذا، إذا كان أحدهم يخشى الملل في الجنة، فهذا من قياس عالم «الفناء» على عالم «البقاء»؛ «في الجملة دنيوية لا تبقى». لن تكون أي من خصائص هذا العالم موجودة هناك.
الآن، لمن يتوجه الخطاب «تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست»؟ هذا «أنت» (تو)، في رأيي، يشير إلى ذلك الجوهر المستمر الذي يبقى ويعوض عن مرور «الأيام» ورأس المال الضائع. يمكن أن يشير هذا «أنت» إلى الجوهر النقي واللاهوتي داخل الإنسان الذي لا يفنى أبدًا؛ أو يمكن أن يشير إلى الحقيقة المطلقة، إلى الذات الإلهية، إلى صديق أو معشوق أزلي يمكن لحضوره أن يعوض عن كل فقدان. في كلتا الحالتين، يدعونا مولانا إلى النظر إلى ما هو دائم، مقابل ما هو عابر وزائل.
يختلف هذا المنظور لمولانا اختلافًا كبيرًا عن مقاربة بعض الشعراء، بمن فيهم حافظ. فحافظ أحيانًا ينظر إلى الماضي بحسرة حلوة ويقول: «ياد باد آن روزگاران ياد باد» (ليت تلك الأيام تعود، ليت تلك الأيام تعود). لكن مولانا هو ابن الحاضر ويتخلى عن الماضي. بالنسبة له، مرور الأيام «لا بأس» (باک نیست)، لأن الحقيقة النقية التي لا مثيل لها تبقى. هذا ليس عدم اكتراث بالألم، بل هو تحرر من الأحزان الكاذبة وتسليم لحزن أخضر يقود إلى الحقيقة. ولهذا السبب، يلتزم مولانا الصمت بشأن الأحداث التاريخية الكبرى في عصره، مثل غزو المغول أو النزاعات الفقهية. همه هو ما هو خالد وما هو عابر؛ وبصرف النظر عن «الفراق» (جدايي) الذي هو جزء من «الطريق» و«الرحلة»، فإنه لا يرى شيئًا يستحق الشكوى أو الحسرة.
- باک نیست
- لا يهم، لا بأس، لا خوف.
- تو بمان
- ابقَ أنت، استمر أنت.
- آنک
- يا من، أيها الذي.
- چون تو
- مثلك.
اگر عمر و روزگار گذشت، نباید نگران بود، بلکه باید به جوهر پاک و ماندگاری دل بست که فراتر از گذر زمان است.
این بیت یکی از عمیقترین آموزههای مولانا را آشکار میکند: زیستن در اکنون و ارج نهادن به جوهر بیزوالی که از گزند زمان در امان است. مولانا ما را به سوی نوعی «عارف ابنالوقت» بودن فرامیخواند؛ یعنی از اسارت گذشته و آینده رها شویم و واقعیت را در «حال» دریابیم. عارفان میکوشند از زمان فراتر رفته و به مرتبهٔ «لازمان» برسند، جایی که زمان جریان ندارد و از لوازم ماده نیست. جهانی که خداوند در آن است، جهانی بیزمان است، همانگونه که در روایت آمده: «لیس عند ربک صباح و لا مساء» (نزد پروردگار تو صبح و شبی نیست).
مولانا میگوید: «جمله تلوینها ز ساعت خاسته است / رست از تلوین که از ساعت برست.» یعنی تمام دگرگونیها و تغییرات از زمان سرچشمه میگیرند و کسی که از زمان رها شود، از این تغییرات نیز رهایی مییابد و به مرتبهٔ فعلیت محض میرسد که در آن هیچ دگرگونی نیست. این جهان بیزمان، هم ازلی است و هم ابدی، اما نه به معنای بیکرانگی زمانی، بلکه به معنای فراتر بودن از زمان. این درک از بیزمانی به روح نیز سرایت میکند؛ روح ما ذاتاً غیرزمانی است. در بهشت نیز، همانگونه که قرآن میگوید: «لا یرون فیها شمسا و لا زمهریرا» (در آنجا نه آفتاب میبینند و نه سرمای شدید)، خبری از خورشید و گذر زمان نیست و ساکنان بهشت جوانی و طراوت ابدی دارند.
خطاب «تو بمان، ای آنک چون تو پاک نیست» به آن جوهر پایداری اشاره دارد که در برابر گذر «روزها» و سرمایههای از دست رفته، باقی و جبرانکننده است. این «تو» میتواند به گوهر پاک و لاهوتی درون انسان اشاره داشته باشد که هرگز فانی نمیشود، یا به حقیقت مطلق، به ذات الهی، به دوست یا معشوقی ازلی که حضورش جبرانکنندهٔ هر فقدانی است. مولانا بر خلاف برخی شاعران دیگر، مانند حافظ که گاه با حسرت به گذشته مینگرد، بر گذر عمر تأسف نمیخورد، چرا که میداند جوهری پایدار و ازلی باقی است که بر همهٔ گذرها فائق میآید. این نگاه نه بیاعتنایی به درد، بلکه رهایی از غمهای کاذب و دل سپردن به غمی سبز است که راه به سوی حقیقت میبرد.
- باک نیست
- ترسی نیست، جای نگرانی نیست
- ای آنک
- ای کسی که
- چون تو
- مانند تو
Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited
Your conversation stays on this device unless you share it.
What readers asked0
No questions shared yet — yours could be the first.