دفتر ۴ · 28 beyts
بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاهزاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاهزاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون میگویم زر و اطلس و اکسون نمیگویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:3081 پادشاهی داشت یک برنا پسر باطن و ظاهر مزین از هنر
- M4:3082 خواب دید او کان پسر ناگه بمرد صافی عالم بر آن شه گشت درد
- M4:3083 خشک شد از تاب آتش مشک او که نماند از تف آتش اشک او
- M4:3084 آنچنان پر شد ز دود و درد شاه که نمییابید در وی راه آه
- M4:3085 خواست مردن قالبش بیکار شد عمر مانده بود شه بیدار شد
- M4:3086 شادیی آمد ز بیداریش پیش که ندیده بود اندر عمر خویش
- M4:3087 که ز شادی خواست هم فانی شدن بس مطوق آمد این جان و بدن
- M4:3088 از دم غم میبمیرد این چراغ وز دم شادی بمیرد اینت لاغ
- M4:3089 در میان این دو مرگ او زنده است این مطوق شکل جای خنده است
- M4:3090 شاه با خود گفت شادی را سبب آنچنان غم بود از تسبیب رب
- M4:3091 ای عجب یک چیز از یک روی مرگ وان ز یک روی دگر احیا و برگ
- M4:3092 آن یکی نسبت بدان حالت هلاک باز هم آن سوی دیگر امتساک
- M4:3093 شادی تن سوی دنیاوی کمال سوی روز عاقبت نقص و زوال
- M4:3094 خنده را در خواب هم تعبیر خوان گریه گوید با دریغ و اندهان
- M4:3095 گریه را در خواب شادی و فرح هست در تعبیر ای صاحب مرح
- M4:3096 شاه اندیشید کین غم خود گذشت لیک جان از جنس این بدظن گشت
- M4:3097 ور رسد خاری چنین اندر قدم که رود گل یادگاری بایدم
- M4:3098 چون فنا را شد سبب بیمنتهی پس کدامین راه را بندیم ما
- M4:3099 صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ میکند اندر گشادن ژیغ ژیغ
- M4:3100 ژیغژیغ تلخ آن درهای مرگ نشنود گوش حریص از حرص برگ
- M4:3101 از سوی تن دردها بانگ درست وز سوی خصمان جفا بانگ درست
- M4:3102 جان سر بر خوان دمی فهرست طب نار علتها نظر کن ملتهب
- M4:3103 زان همه غرها درین خانه رهست هر دو گامی پر ز کزدمها چهست
- M4:3104 باد تندست و چراغم ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری
- M4:3105 تا بود کز هر دو یک وافی شود گر به باد آن یک چراغ از جا رود
- M4:3106 همچو عارف کن تن ناقص چراغ شمع دل افروخت از بهر فراغ
- M4:3107 تا که روزی کین بمیرد ناگهان پیش چشم خود نهد او شمع جان
- M4:3108 او نکرد این فهم پس داد از غرر شمع فانی را بفانیی دگر
❋