دفتر ۴  ·  34 beyts

بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:3717 مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم
  2. M4:3718 که عجایب نقشها آن کلک کرد هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد
  3. M4:3719 گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌ور وین قلم در فعل فرعست و اثر
  4. M4:3720 گفت آن مور سوم کز بازوست که اصبع لاغر ز زورش نقش بست
  5. M4:3721 هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکی
  6. M4:3722 گفت کز صورت مبینید این هنر که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر
  7. M4:3723 صورت آمد چون لباس و چون عصا جز به عقل و جان نجنبد نقشها
  8. M4:3724 بی‌خبر بود او که آن عقل وفاد بی ز تقلیب خدا باشد جماد
  9. M4:3725 یک زمان از وی عنایت بر کند عقل زیرک ابلهیها می‌کند
  10. M4:3726 چونش گویا یافت ذوالقرنین گفت: چونک کوهِ قاف دُرّ ِ نطق سُفت
  11. M4:3727 کای سخن‌گوی خبیر رازدان از صفات حق بکن با من بیان
  12. M4:3728 گفت رو کان وصف از آن هایل‌ترست که بیان بر وی تواند برد دست
  13. M4:3729 یا قلم را زهره باشد که به سر بر نویسد بر صحایف زان خبر
  14. M4:3730 گفت کمتر داستانی باز گو از عجبهای حق ای حبر نکو
  15. M4:3731 گفت اینک دشت سیصدساله راه کوههای برف پر کردست شاه
  16. M4:3732 کوه بر که بی‌شمار و بی‌عدد می‌رسد در هر زمان برفش مدد
  17. M4:3733 کوه برفی می‌زند بر دیگری می‌رساند برف سردی تا ثری
  18. M4:3734 کوه برفی می‌زند بر کوه برف دم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف
  19. M4:3735 گر نبودی این چنین وادی شها تف دوزخ محو کردی مر مرا
  20. M4:3736 غافلان را کوههای برف دان تا نسوزد پرده‌های عاقلان
  21. M4:3737 گر نبودی عکس جهل برف‌باف سوختی از نار شوق آن کوه قاف
  22. M4:3738 آتش از قهر خدا خود ذره‌ایست بهر تهدید لئیمان دره‌ایست
  23. M4:3739 با چنین قهری که زفت و فایق است برد لطفش بین که بر وی سابق است
  24. M4:3740 سبق بی‌چون و چگونهٔ معنوی سابق و مسبوق دیدی بی‌دوی
  25. M4:3741 گر ندیدی آن بود از فهم پست که عقول خلق زان کان یک جوست
  26. M4:3742 عیب بر خود نه نه بر آیات دین کی رسد بر چرخ دین مرغ گلین
  27. M4:3743 مرغ را جولانگه عالی هواست زانک نشو او ز شهوت وز هواست
  28. M4:3744 پس تو حیران باش بی‌لا و بلی تا ز رحمت پیشت آید محملی
  29. M4:3745 چون ز فهم این عجایب کودنی گر بلی گویی تکلف می‌کنی
  30. M4:3746 ور بگویی نی زند نی گردنت قهر بر بندد بدان نی روزنت
  31. M4:3747 پس همین حیران و واله باش و بس تا درآید نصر حق از پیش و پس
  32. M4:3748 چونک حیران گشتی و گیج و فنا با زبان حال گفتی اهدنا
  33. M4:3749 زفت زفتست و چو لرزان می‌شوی می‌شود آن زفت نرم و مستوی
  34. M4:3750 زانک شکل زفت بهر منکرست چونک عاجز آمدی لطف و برست

↓ download .txt ↓ JSON