دفتر ۶ · 68 beyts
بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان میجستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی اینها همه تمثال صورتیاند کی بر تختههای خاک نقش کردهاند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیمشب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:3984 امرء القیس از ممالک خشکلب هم کشیدش عشق از خطهٔ عرب
- M6:3985 تا بیامد خشت میزد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک
- M6:3986 امرء القیس آمدست اینجا به کد در شکار عشق و خشتی میزند
- M6:3987 آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوبرو
- M6:3988 یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و از جمال
- M6:3989 گشته مردان بندگان از تیغ تو وان زنان ملک مه بیمیغ تو
- M6:3990 پیش ما باشی تو بخت ما بود جان ما از وصل تو صد جان شود
- M6:3991 هم من و هم ملک من مملوک تو ای به همت ملکها متروک تو
- M6:3992 فلسفه گفتش بسی و او خموش ناگهان وا کرد از سر رویپوش
- M6:3993 تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد همچو خود در حال سرگردانش کرد
- M6:3994 دست او بگرفت و با او یار شد او هم از تخت و کمر بیزار شد
- M6:3995 تا بلاد دور رفتند این دو شه عشق یک کرت نکردست این گنه
- M6:3996 بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر او بهر کشتی بود من الاخیر
- M6:3997 غیر این دو بس ملوک بیشمار عشقشان از ملک بربود و تبار
- M6:3998 جان این سه شهبچه هم گرد چین همچو مرغان گشته هر سو دانهچین
- M6:3999 زهره نی تا لب گشایند از ضمیر زانک رازی با خطر بود و خطیر
- M6:4000 صد هزاران سر بپولی آن زمان عشق خشم آلوده زه کرده کمان
- M6:4001 عشق خود بیخشم در وقت خوشی خوی دارد دم به دم خیرهکشی
- M6:4002 این بود آن لحظه کو خشنود شد من چه گویم چونک خشمآلود شد
- M6:4003 لیک مرج جان فدای شیر او کش کشد این عشق و این شمشیر او
- M6:4004 کشتنی به از هزاران زندگی سلطنتها مردهٔ این بندگی
- M6:4005 با کنایت رازها با همدگر پست گفتندی به صد خوف و حذر
- M6:4006 راز را غیر خدا محرم نبود آه را جز آسمان همدم نبود
- M6:4007 اصطلاحاتی میان همدگر داشتندی بهر ایراد خبر
- M6:4008 زین لسان الطیر عام آموختند طمطراق و سروری اندوختند
- M6:4009 صورت آواز مرغست آن کلام غافلست از حال مرغان مرد خام
- M6:4010 کو سلیمانی که داند لحن طیر دیو گرچه ملک گیرد هست غیر
- M6:4011 دیو بر شبه سلیمان کرد ایست علم مکرش هست و علمناش نیست
- M6:4012 چون سلیمان از خدا بشاش بود منطق الطیری ز علمناش بود
- M6:4013 تو از آن مرغ هوایی فهم کن که ندیدستی طیور من لدن
- M6:4014 جای سیمرغان بود آن سوی قاف هر خیالی را نباشد دستباف
- M6:4015 جز خیالی را که دید آن اتفاق آنگهش بعدالعیان افتد فراق
- M6:4016 نه فراق قطع بهر مصلحت که آمنست از هر فراق آن منقبت
- M6:4017 بهر استبقاء آن روحی جسد آفتاب از برف یکدم درکشد
- M6:4018 بهر جان خویش جو زیشان صلاح هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح
- M6:4019 آن زلیخا از سپندان تا به عود نام جمله چیز یوسف کرده بود
- M6:4020 نام او در نامها مکتوم کرد محرمان را سر آن معلوم کرد
- M6:4021 چون بگفتی موم ز آتش نرم شد این بدی کان یار با ما گرم شد
- M6:4022 ور بگفتی مه برآمد بنگرید ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید
- M6:4023 ور بگفتی برگها خوش میطپند ور بگفتی خوش همیسوزد سپند
- M6:4024 ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ور بگفتی شه سر شهناز گفت
- M6:4025 ور بگفتی چه همایونست بخت ور بگفتی که بر افشانید رخت
- M6:4026 ور بگفتی که سقا آورد آب ور بگفتی که بر آمد آفتاب
- M6:4027 ور بگفتی دوش دیگی پختهاند یا حوایج از پزش یک لختهاند
- M6:4028 ور بگفتی هست نانها بینمک ور بگفتی عکس میگردد فلک
- M6:4029 ور بگفتی که به درد آمد سرم ور بگفتی درد سر شد خوشترم
- M6:4030 گر ستودی اعتناق او بدی ور نکوهیدی فراق او بدی
- M6:4031 صد هزاران نام گر بر هم زدی قصد او و خواه او یوسف بدی
- M6:4032 گرسنه بودی چو گفتی نام او میشدی او سیر و مست جام او
- M6:4033 تشنگیش از نام او ساکن شدی نام یوسف شربت باطن شدی
- M6:4034 ور بدی دردیش زان نام بلند درد او در حال گشتی سودمند
- M6:4035 وقت سرما بودی او را پوستین این کند در عشق نام دوست این
- M6:4036 عام میخوانند هر دم نام پاک این عمل نکند چو نبود عشقناک
- M6:4037 آنچ عیسی کرده بود از نام هو میشدی پیدا ورا از نام او
- M6:4038 چونک با حق متصل گردید جان ذکر آن اینست و ذکر اینست آن
- M6:4039 خالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز کوزه آن تلابد که دروست
- M6:4040 خنده بوی زعفران وصل داد گریه بوهای پیاز آن بعاد
- M6:4041 هر یکی را هست در دل صد مراد این نباشد مذهب عشق و وداد
- M6:4042 یار آمد عشق را روز آفتاب آفتاب آن روی را همچون نقاب
- M6:4043 آنک نشناسد نقاب از روی یار عابد الشمس است دست از وی بدار
- M6:4044 روز او و روزی عاشق هم او دل همو دلسوزی عاشق هم او
- M6:4045 ماهیان را نقد شد از عین آب نان و آب و جامه و دارو و خواب
- M6:4046 همچو طفلست او ز پستان شیرگیر او نداند در دو عالم غیر شیر
- M6:4047 طفل داند هم نداند شیر را راه نبود این طرف تدبیر را
- M6:4048 گیج کرد این گردنامه روح را تا بیابد فاتح و مفتوح را
- M6:4049 گیج نبود در روش بلک اندرو حاملش دریا بود نه سیل و جو
- M6:4050 چون بیابد او که یابد گم شود همچو سیلی غرقهٔ قلزم شود
- M6:4051 دانه گم شد آنگهی او تین بود تا نمردی زر ندادم این بود
❋