دفتر ۶ · 35 beyts
بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهترزادهای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و میگداخت و هیچ طبیب علت او را در نمییافت و او را زهرهٔ گفتن نه
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:249 خواجهای را بود هندو بندهای پروریده کرده او را زندهای
- M6:250 علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته
- M6:251 پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرامساز
- M6:252 بود هم این خواجه را خوش دختری سیماندامی گشی خوشگوهری
- M6:253 چون مراهق گشت دختر طالبان بذل میکردند کابین گران
- M6:254 میرسیدش از سوی هر مهتری بهر دختر دم به دم خوزهگری
- M6:255 گفت خواجه مال را نبْوَد ثبات روز آید شب رود اندر جهات
- M6:256 حسن صورت هم ندارد اعتبار که شود رخ زرد از یک زخم خار
- M6:257 سهل باشد نیز مهترزادگی که بود غره به مال و بارگی
- M6:258 ای بسا مهتربچه کز شور و شر شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
- M6:259 پر هنر را نیز اگر باشد نفیس کم پرست و عبرتی گیر از بلیس
- M6:260 علم بودش چون نبودش عشق دین او ندید از آدم الا نقش طین
- M6:261 گرچه دانی دقت علم ای امین زانت نگشاید دو دیدهٔ غیببین
- M6:262 او نبیند غیر دستاری و ریش از معرف پرسد از بیش و کمیش
- M6:263 عارفا تو از معرف فارغی خود همیبینی که نور بازغی
- M6:264 کارْ تقوی دارد و دین و صلاح که ازو باشد بدو عالم فلاح
- M6:265 کرد یک داماد صالح اختیار که بُد او فخر همه خیل و تبار
- M6:266 پس زنان گفتند او را مال نیست مهتری و حسن و استقلال نیست
- M6:267 گفت آنها تابع زهدند و دین بیزر او گنجیست بر روی زمین
- M6:268 چون به جد تزویج دختر گشت فاش دست پیمان و نشانی و قماش
- M6:269 پس غلام خُرد کهاندر خانه بود گشت بیمار و ضعیف و زار زود
- M6:270 همچو بیمار دقی او میگداخت علت او را طبیبی کم شناخت
- M6:271 عقل میگفتی که رنجش از دل است داروی تن در غم دل باطل است
- M6:272 آن غلامک دم نزد از حال خویش کز چه میآید برو در سینه نیش
- M6:273 گفت خاتون را شبی شوهر که تو باز پرسش در خلا از حال او
- M6:274 تو به جای مادری او را بود که غم خود پیش تو پیدا کند
- M6:275 چونک خاتون کرد در گوش این کلام روز دیگر رفت نزدیک غلام
- M6:276 پس سرش را شانه میکرد آن ستی با دو صد مهر و دلال و آشتی
- M6:277 آنچنان که مادران مهربان نرم کردش تا در آمد در بیان
- M6:278 که مرا اومید از تو این نبود که دهی دختر به بیگانهٔ عنود
- M6:279 خواجهزادهٔ ما و ما خستهجگر حیف نبود که رود جای دگر
- M6:280 خواست آن خاتون ز خشمی که آمدش که زند وز بام زیر اندازدش
- M6:281 کو که باشد هندوی مادر غَری که طمع دارد به خواجه دختری
- M6:282 گفت صبر اولی بود خود را گرفت گفت با خواجه که بشنو این شگفت
- M6:283 این چنین گراء کی خاین بود ما گمان برده که هست او معتمد
❋