Read› Daftar 6› Section 5 ← previous · next →

بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوند‌زادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر‌زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه

The tale of the Hindu slave who secretly harbored affection for his master's daughter. When the daughter was married to a noble youth, the slave learned of it, fell ill, and wasted away. No doctor could discover his ailment, and he dared not speak of it.

  1. M6:249 خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ایپروریده کرده او را زنده‌ای ❋
  2. M6:250 علم و آدابش تمام آموختهدر دلش شمع هنر افروخته ❋
  3. M6:251 پروریدش از طفولیت به نازدر کنار لطف آن اکرام‌ساز ❋
  4. M6:252 بود هم این خواجه را خوش دختریسیم‌اندامی گشی خوش‌گوهر‌ی ❋
  5. M6:253 چون مراهق گشت دختر طالبانبذل می‌کردند کابین گران ❋
  6. M6:254 می‌رسیدش از سوی هر مهتر‌یبهر دختر دم به دم خوزه‌گر‌ی ❋
  7. M6:255 گفت خواجه مال را نبْوَد ثباتروز آید شب رود اندر جهات
  8. M6:256 حسن صورت هم ندارد اعتبارکه شود رخ زرد از یک زخم خار
  9. M6:257 سهل باشد نیز مهترزادگیکه بود غره به مال و بارگی
  10. M6:258 ای بسا مهتر‌بچه کز شور و شرشد ز فعل زشت خود ننگ پدر
  11. M6:259 پر هنر را نیز اگر باشد نفیسکم پرست و عبرتی گیر از بلیس ❋
  12. M6:260 علم بودش چون نبودش عشق دیناو ندید از آدم الا نقش طین ❋
  13. M6:261 گرچه دانی دقت علم ای امینزانت نگشاید دو دیدهٔ غیب‌بین ❋
  14. M6:262 او نبیند غیر دستار‌ی و ریشاز معرف پرسد از بیش و کمی‌ش ❋
  15. M6:263 عارفا تو از معرف فارغیخود همی‌بینی که نور بازغی
  16. M6:264 کارْ تقوی دارد و دین و صلاحکه ازو باشد بدو عالم فلاح ❋
  17. M6:265 کرد یک داماد صالح اختیارکه بُد او فخر همه خیل و تبار ❋
  18. M6:266 پس زنان گفتند او را مال نیستمهتری و حسن و استقلال نیست
  19. M6:267 گفت آنها تابع زهدند و دینبی‌زر او گنجی‌ست بر روی زمین
  20. M6:268 چون به جد تزویج دختر گشت فاشدست پیمان و نشانی و قماش ❋
  21. M6:269 پس غلام خُرد که‌اندر خانه بودگشت بیمار و ضعیف و زار زود ❋
  22. M6:270 هم‌چو بیمار دقی او می‌گداختعلت او را طبیبی کم شناخت ❋
  23. M6:271 عقل می‌گفتی که رنجش از دل استداروی تن در غم دل باطل است ❋
  24. M6:272 آن غلامک دم نزد از حال خویشکز چه می‌آید برو در سینه نیش
  25. M6:273 گفت خاتون را شبی شوهر که توباز پرسش در خلا از حال او
  26. M6:274 تو به جای مادری او را بودکه غم خود پیش تو پیدا کند
  27. M6:275 چونک خاتون کرد در گوش این کلامروز دیگر رفت نزدیک غلام ❋
  28. M6:276 پس سرش را شانه می‌کرد آن ستیبا دو صد مهر و دلال و آشتی
  29. M6:277 آنچنان که مادران مهرباننرم کردش تا در آمد در بیان
  30. M6:278 که مرا اومید از تو این نبودکه دهی دختر به بیگانهٔ عنود
  31. M6:279 خواجه‌زادهٔ ما و ما خسته‌جگرحیف نبود که رود جای دگر
  32. M6:280 خواست آن خاتون ز خشمی که آمدشکه زند وز بام زیر اندازدش ❋
  33. M6:281 کو که باشد هندو‌ی مادر غَر‌یکه طمع دارد به خواجه دختر‌ی
  34. M6:282 گفت صبر اولی بود خود را گرفتگفت با خواجه که بشنو این شگفت
  35. M6:283 این چنین گراء کی خاین بودما گمان برده که هست او معتمد