دفتر ۶  ·  28 beyts

بخش ۹۷ - مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M6:3218 گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش
  2. M6:3219 چون به یک دکان بگفتی عمرم این عمر را نان فروشید از کرم
  3. M6:3220 او بگوید رو بدان دیگر دکان زان یکی نان به کزین پنجاه نان
  4. M6:3221 گر نبودی احول او اندر نظر او بگفتی نیست دکانی دگر
  5. M6:3222 پس زدی اشراق آن نااحولی بر دل کاشی شدی عمّر علی
  6. M6:3223 این ازینجا گوید آن خباز را این عمر را نان فروش ای نانبا
  7. M6:3224 چون شنید او هم عمر نان در کشید پس فرستادت به دکان بعید
  8. M6:3225 کین عمر را نان ده ای انباز من راز یعنی فهم کن ز آواز من
  9. M6:3226 او همت زان سو حواله می‌کند هین عمر آمد که تا بر نان زند
  10. M6:3227 چون به یک دکان عمر بودی برو در همه کاشان ز نان محروم شو
  11. M6:3228 ور به یک دکان علی گفتی بگیر نان ازینجا بی‌حواله و بی‌زحیر
  12. M6:3229 احول دو بین چو بی‌بر شد ز نوش احول ده بینی ای مادر فروش
  13. M6:3230 اندرین کاشان خاک از احولی چون عمر می‌گرد چون نبوی علی
  14. M6:3231 هست احول را درین ویرانه دیر گوشه گوشه نقل نو ای ثم خیر
  15. M6:3232 ور دو چشم حق‌شناس آمد ترا دوست پر بین عرصهٔ هر دو سرا
  16. M6:3233 وا رهیدی از حوالهٔ جا به جا اندرین کاشان پر خوف و رجا
  17. M6:3234 اندرین جو غنچه دیدی یا شجر هم‌چو هر جو تو خیالش ظن مبر
  18. M6:3235 که ترا از عین این عکس نقوش حق حقیقت گردد و میوه‌فروش
  19. M6:3236 چشم ازین آب از حول حر می‌شود عکس می‌بیند سد پر می‌شود
  20. M6:3237 پس به معنی باغ باشد این نه آب پس مشو عریان چو بلقیس از حباب
  21. M6:3238 بار گوناگونست بر پشت خران هین به یک چون این خران را تو مران
  22. M6:3239 بر یکی خر بار لعل و گوهرست بر یکی خر بار سنگ و مرمرست
  23. M6:3240 بر همه جوها تو این حکمت مران اندرین جو ماه بین عکسش مخوان
  24. M6:3241 آب خضرست این نه آب دام و دد هر چه اندر وی نماید حق بود
  25. M6:3242 زین تگ جو ماه گوید من مهم من نه عکسم هم‌حدیث و هم‌رهم
  26. M6:3243 اندرین جو آنچ بر بالاست هست خواه بالا خواه در وی دار دست
  27. M6:3244 از دگر جوها مگیر این جوی را ماه دان این پرتو مه‌روی را
  28. M6:3245 این سخن پایان ندارد آن غریب بس گریست از درد خواجه شد کئیب

↓ download .txt ↓ JSON