دیوانِ شمس غزل ۱۰۷۸ بیت ۶ → پچھلا · اگلا ←

دیوانِ شمس · غزل شمارهٔ ۱۰۷۸

  1. یاد می‌کن آن نهنگی را که ما را درکشد تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر

G1078:6

آپ کی زبان

آپ کی زبان میں ابھی کوئی مفہوم دستیاب نہیں — یہ پوری غزل کے لیے ایک ساتھ تیار کیا جاتا ہے:

اس بیت کی شرح

ابھی لکھی نہیں گئی — اس غزل کے سیاق میں اس بیت کا گہرا مطالعہ:

پوری غزل ↗

  1. 1 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر·شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
  2. 2 بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا·پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی‌خبر
  3. 3 سایه شادیست غم غم در پی شادی دود·ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
  4. 4 در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم·چون بدیدی روز، دان کز شب نتان کردن حذر
  5. 5 تا پی غم می‌دوی شادی پی تو می‌دود·چون پی شادی روی تو، غم بوَد بر ره‌گذر
  6. 6 یاد می‌کن آن نهنگی را که ما را درکشد·تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
  7. 7 همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد·کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در

ganjoor: sh1078 · public domain