پڑھیے› دفتر ۴› حصہ ۲ → پچھلا · اگلا ←
بخش ۲ - تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر میکرد و میگفت کی عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ
اُس عاشق کی حکایت کا مکمل ہونا جو عسس سے بھاگ کر ایک نامعلوم باغ میں پہنچا اور خود اُس نے معشوق کو باغ میں پایا اور عسس کو خوشی سے دعائے خیر دے رہا تھا اور کہہ رہا تھا کہ عَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ (ہو سکتا ہے کہ تم کسی چیز کو ناپسند کرو اور وہ تمہارے لیے بہتر ہو)
- M4:40 اندر آن بودیم کان شخص از عسسراند اندر باغ از خوفی فرس
- M4:41 بود اندر باغ آن صاحبجمالکز غمش این در عنا بد هشت سال
- M4:42 سایهٔ او را نبود امکان دیدهمچو عنقا وصف او را میشنید
- M4:43 جز یکی لقیه که اول از قضابر وی افتاد و شد او را دلربا
- M4:44 بعد از آن چندان که میکوشید اوخود مجالش مینداد آن تندخو
- M4:45 نه به لابه چاره بودش نه به مالچشم پر و بیطمع بود آن نهال
- M4:46 عاشق هر پیشهای و مطلبیحق بیالود اول کارش لبی
- M4:47 چون بدان آسیب در جست آمدندپیش پاشان مینهد هر روز بند
- M4:48 چون در افکندش بجست و جوی کاربعد از آن در بست که کابین بیار
- M4:49 هم بر آن بو میتنند و میروندهر دمی راجی و آیس میشوند
- M4:50 هر کسی را هست اومید بریکه گشادندش در آن روزی دری
- M4:51 باز در بستندش و آن درپرستبر همان اومید آتش پا شدست
- M4:52 چون درآمد خوش در آن باغ آن جوانخود فرو شد پا به گنجش ناگهان
- M4:53 مر عسس را ساخته یزدان سببتا ز بیم او دود در باغ شب
- M4:54 بیند آن معشوقه را او با چراغطالب انگشتری در جوی باغ
- M4:55 پس قرین میکرد از ذوق آن نفسبا ثنای حق دعای آن عسس
- M4:56 که زیان کردم عسس را از گریزبیست چندان سیم و زر بر وی بریز
- M4:57 از عوانی مر ورا آزاد کنآنچنان که شادم او را شاد کن
- M4:58 سعد دارش این جهان و آن جهاناز عوانی و سگیاش وا رهان
- M4:59 گرچه خوی آن عوان هست ای خداکه هماره خلق را خواهد بلا
- M4:60 گر خبر آید که شه جرمی نهادبر مسلمانان شود او زفت و شاد
- M4:61 ور خبر آید که شه رحمت نموداز مسلمانان فکند آن را به جود
- M4:62 ماتمی در جان او افتد از آنصد چنین ادبارها دارد عوان
- M4:63 او عوان را در دعا در میکشیدکز عوان او را چنان راحت رسید
- M4:64 بر همه زهر و برو تریاق بودآن عوان پیوند آن مشتاق بود
- M4:65 پس بد مطلق نباشد در جهانبد به نسبت باشد این را هم بدان
- M4:66 در زمانه هیچ زهر و قند نیستکه یکی را پا دگر را بند نیست
- M4:67 مر یکی را پا دگر را پایبندمر یکی را زهر و بر دیگر چو قند
- M4:68 زهر مار آن مار را باشد حیاتنسبتش با آدمی باشد ممات
- M4:69 خلق آبی را بود دریا چو باغخلق خاکی را بود آن مرگ و داغ
- M4:70 همچنین بر میشمر ای مرد کارنسبت این از یکی کس تا هزار
- M4:71 زید اندر حق آن شیطان بوددر حق شخصی دگر سلطان بود
- M4:72 آن بگوید زید صدیق سنیستوین بگوید زید گبر کشتنیست
- M4:73 گر تو خواهی کو ترا باشد شکرپس ورا از چشم عشاقش نگر
- M4:74 منگر از چشم خودت آن خوب رابین به چشم طالبان مطلوب را
- M4:75 چشم خود بر بند زان خوشچشم توعاریت کن چشم از عشاق او
- M4:76 بلک ازو کن عاریت چشم و نظرپس ز چشم او بروی او نگر
- M4:77 تا شوی آمن ز سیری و ملالگفت کان الله له زین ذوالجلال
- M4:78 چشم او من باشم و دست و دلشتا رهد از مدبریها مقبلش
- M4:79 هر چه مکروه ست چون شد او دلیلسوی محبوبت حبیبست و خلیل