پڑھیے دفتر ۶ حصہ ۹۴ → پچھلا · اگلا ←

بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

جعفر رضی اللہ عنہ کا قلعہ لینے تنہا آنا اور اس قلعے کے بادشاہ کا اسے دفع کرنے کی مشورت کرنا اور اس وزیر کا بادشاہ سے کہنا کہ خبردار، تسلیم کر لو اور جہالت کی وجہ سے بے باکی نہ کرو کہ یہ بہادر ہے اور حق کی طرف سے اس کے دل میں عظیم جمعیت ہے وغیرہ

  1. M6:3027 چونک جعفر رفت سوی قلعه‌ایقلعه پیش کام خشکش جرعه‌ای
  2. M6:3028 یک سواره تاخت تا قلعه بکرتا در قلعه ببستند از حذر
  3. M6:3029 زهره نه کس را که پیش آید به جنگاهل کشتی را چه زهره با نهنگ
  4. M6:3030 روی آورد آن ملک سوی وزیرکه چه چاره‌ست اندرین وقت ای مشیر
  5. M6:3031 گفت آنک ترک گویی کبر و فنپیش او آیی به شمشیر و کفن
  6. M6:3032 گفت آخر نه یکی مردیست فردگفت منگر خوار در فردی مرد
  7. M6:3033 چشم بگشا قلعه را بنگر نکوهم‌چو سیمابست لرزان پیش او
  8. M6:3034 شسته در زین آن‌چنان محکم‌پیستگوییا شرقی و غربی با ویست
  9. M6:3035 چند کس هم‌چون فدایی تاختندخویشتن را پیش او انداختند
  10. M6:3036 هر یکی را او بگرزی می‌فکندسر نگوسار اندر اقدام سمند
  11. M6:3037 داده بودش صنع حق جمعیتیکه همی‌زد یک تنه بر امتی
  12. M6:3038 چشم من چون دید روی آن قبادکثرت اعداد از چشمم فتاد
  13. M6:3039 اختران بسیار و خورشید ار یکیستپیش او بنیاد ایشان مندکیست
  14. M6:3040 گر هزاران موش پیش آرند سرگربه را نه ترس باشد نه حذر
  15. M6:3041 کی به پیش آیند موشان ای فلاننیست جمعیت درون جانشان
  16. M6:3042 هست جمعیت به صورتها فشارجمع معنی خواه هین از کردگار
  17. M6:3043 نیست جمعیت ز بسیاری جسمجسم را بر باد قایم دان چو اسم
  18. M6:3044 در دل موش ار بدی جمعیتیجمع گشتی چند موش از حمیتی
  19. M6:3045 بر زدندی چون فدایی حمله‌ایخویش را بر گربهٔ بی‌مهله‌ای
  20. M6:3046 آن یکی چشمش بکندی از ضرابوان دگر گوشش دریدی هم به ناب
  21. M6:3047 وان دگر سوراخ کردی پهلوشاز جماعت گم شدی بیرون شوش
  22. M6:3048 لیک جمعیت ندارد جان موشبجهد از جانش به بانگ گربه هوش
  23. M6:3049 خشک گردد موش زان گربهٔ عیارگر بود اعداد موشان صد هزار
  24. M6:3050 از رمهٔ انبه چه غم قصاب راانبهی هش چه بندد خواب را
  25. M6:3051 مالک الملک است جمعیت دهدشیر را تا بر گلهٔ گوران جهد
  26. M6:3052 صد هزاران گور ده‌شاخ و دلیرچون عدم باشند پیش صول شیر
  27. M6:3053 مالک الملک است بدهد ملک حسنیوسفی را تا بود چون ماء مزن
  28. M6:3054 در رخی بنهد شعاع اختریکه شود شاهی غلام دختری
  29. M6:3055 بنهد اندر روی دیگر نور خودکه ببیند نیم‌شب هر نیک و بد
  30. M6:3056 یوسف و موسی ز حق بردند نوردر رخ و رخسار و در ذات الصدور
  31. M6:3057 روی موسی بارقی انگیختهپیش رو او توبره آویخته
  32. M6:3058 نور رویش آن‌چنان بردی بصرکه زمرد از دو دیدهٔ مار کر
  33. M6:3059 او ز حق در خواسته تا توبرهگردد آن نور قوی را ساتره
  34. M6:3060 توبره گفت از گلیمت ساز هینکان لباس عارفی آمد امین
  35. M6:3061 کان کسا از نور صبری یافتستنور جان در تار و پودش تافتست
  36. M6:3062 جز چنین خرقه نخواهد شد صواننور ما را بر نتابد غیر آن
  37. M6:3063 کوه قاف ار پیش آید بهرسدهم‌چو کوه طور نورش بر درد
  38. M6:3064 از کمال قدرت ابدان رجالیافت اندر نور بی‌چون احتمال
  39. M6:3065 آنچ طورش بر نتابد ذره‌ایقدرتش جا سازد از قاروره‌ای
  40. M6:3066 گشت مشکات و زجاجی جای نورکه همی‌درد ز نور آن قاف و طور
  41. M6:3067 جسمشان مشکات دان دلشان زجاجتافته بر عرش و افلاک این سراج
  42. M6:3068 نورشان حیران این نور آمدهچون ستاره زین ضحی فانی شده
  43. M6:3069 زین حکایت کرد آن ختم رسلاز ملیک لا یزال و لم یزل
  44. M6:3070 که نگنجیدم در افلاک و خلادر عقول و در نفوس با علا
  45. M6:3071 در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیفبی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
  46. M6:3072 تا به دلالی آن دل فوق و تحتیابد از من پادشاهی‌ها و بخت
  47. M6:3073 بی‌چنین آیینه از خوبی منبرنتابد نه زمین و نه زمن
  48. M6:3074 بر دو کون اسپ ترحم تاختیمپس عریض آیینه‌ای بر ساختیم
  49. M6:3075 هر دمی زین آینه پنجاه عرسبشنو آیینه ولی شرحش مپرس
  50. M6:3076 حاصل این کزلبس خویشش پرده ساختکه نفوذ آن قمر را می‌شناخت
  51. M6:3077 گر بدی پرده ز غیر لبس اوپاره گشتی گر بدی کوه دوتو
  52. M6:3078 ز آهنین دیوارها نافذ شدیتوبره با نور حق چه فن زدی
  53. M6:3079 گشته بود آن توبره صاحب تفیبود وقت شور خرقهٔ عارفی
  54. M6:3080 زان شود آتش رهین سوختهکوست با آتش ز پیش آموخته
  55. M6:3081 وز هوا و عشق آن نور رشادخود صفورا هر دو دیده باد داد
  56. M6:3082 اولا بر بست یک چشم و بدیدنور روی او و آن چشمش پرید
  57. M6:3083 بعد از آن صبرش نماند و آن دگربر گشاد و کرد خرج آن قمر
  58. M6:3084 هم‌چنان مرد مجاهد نان دهدچون برو زد نور طاعت جان دهد
  59. M6:3085 پس زنی گفتش ز چشم عبهریکه ز دستت رفت حسرت می‌خوری
  60. M6:3086 گفت حسرت می‌خورم که صد هزاردیده بودی تا همی‌کردم نثار
  61. M6:3087 روزن چشمم ز مه ویران شدستلیک مه چون گنج در ویران نشست
  62. M6:3088 کی گذارد گنج کین ویرانه‌امیاد آرد از رواق و خانه‌ام
  63. M6:3089 نور روی یوسفی وقت عبورمی‌فتادی در شباک هر قصور
  64. M6:3090 پس بگفتندی درون خانه دریوسفست این سو به سیران و گذر
  65. M6:3091 زانک بر دیوار دیدندی شعاعفهم کردندی پس اصحاب بقاع
  66. M6:3092 خانه‌ای را کش دریچه‌ست آن طرفدارد از سیران آن یوسف شرف
  67. M6:3093 هین دریچه سوی یوسف باز کنوز شکافش فرجه‌ای آغاز کن
  68. M6:3094 عشق‌ورزی آن دریچه کردنستکز جمال دوست سینه روشنست
  69. M6:3095 پس هماره روی معشوقه نگراین به دست تست بشنو ای پدر
  70. M6:3096 راه کن در اندرونها خویش رادور کن ادراک غیراندیش را
  71. M6:3097 کیمیا داری دوای پوست کندشمنان را زین صناعت دوست کن
  72. M6:3098 چون شدی زیبا بدان زیبا رسیکه رهاند روح را از بی‌کسی
  73. M6:3099 پرورش مر باغ جانها را نمشزنده کرده مردهٔ غم را دمش
  74. M6:3100 نه همه ملک جهان دون دهدصد هزاران ملک گوناگون دهد
  75. M6:3101 بر سر ملک جمالش داد حقملکت تعبیر بی‌درس و سبق
  76. M6:3102 ملکت حسنش سوی زندان کشیدملکت علمش سوی کیوان کشید
  77. M6:3103 شه غلام او شد از علم و هنرملک علم از ملک حسن استوده‌تر